مژی جون وشوشو

راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است، گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.

 

یک سال دیگه هم با تمام بدی ها وسختی هاش ،خوبیهاش وشادیهاش گذشت! وچقدر هم زود گذشت. یک سال دیگه از با هم بودن ودر کنار هم بودن  سپری شد. یکسال گذشت....سال دیگه ای در پیشه، یه سال که می تونه سرشار از موفقیت وپیروزی وبهروزی باشه، اگه درست فکر کنم ودرست قدم بردارم وبخوام که موفق باشم. امیدوارم که سالی پر ازبرکت وشادکامی برای همتون باشه برای : جیوه ای،پسر اردیبهشتی ، حرفهایی از دل زمان ،نقطه ،شراب تلخ ، آلوچه ،طوفان ،ویولت عزیز _ که اولین عیدی امسال وازش گرفتم _ نیلوفر آبی ،غربتستان ،روزهای من ،مرجان پرسپولیسی، شقایق ،زهرا ، منگوله ،دخمرگل ،سارا ،و....و....تمام دوستانی که لینکشون این کناره واونهایی که تو وبلاگم لینک ندارند ،برای تموم اونهایی که برام  کامنت گذاشتند و یا اونهایی  که کامنت نذاشتند، برای همه وهمه، برای اونهایی که کامنتهای دری وری بدون اسم وآدرس برام گذاشتند _ که امیدوارم تو سال آینده خدا یه عقلی به من بده ویه کامیون هم اسکناس به این افراد بیکار ، که من بتونم با عقلم اون کامیون اسکناس واز چنگشون دربیارم _ ،خلاصه برای اونهایی که تو اینترنت هستند ویا اونهایی که نمی دونند اینترنت کیلویی چنده ،برای وبلاگ نویس ها ووبلاگ خونها ...برای همه وهمه یه سال خوب وپربرکت وسرشار از موفقیت وکامیابی باشه وبه تمام آرزوهای خوب و قشنگشون برسند.امیدوارم همگیتون موفق وسربلند باشید ،سعی کنید یه برنامه درست وحسابی برای خودتون بچینید ،سعی کنید علاوه بر توجه به مشکلات فقط نیمه پر لیوان زندگی رو ببینید،به خودتون سخت نگیرید.دنیا محل گذره پس بهتر که آدم با لذت ازش گذر کنه! همتون وبه خدا می سپارم وامیدوارم در زیر سایه اون به همه آرزوهاتون برسید. شاد وموفق وپیروز وسربلند باشید.

 

دوستدار تمام خوبیها :

 

مژگان

 

اینم یه سفره هفت سین آن لاین! هر جور که دوست دارید اونو بچینید.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_ اینم از شب چهارشنبه سوری....چه شبی بود.من اول عصری رفتم راهنمایی که شال بگیرم وبعدش هم برم آبکو ه که لوازم آرایشی بگیرم _ روز قعطی بود ،انگار مجبور بودم تو این شب شلوغ پلوغی برم بیرون _ چه ترافیک  سنگینی تو سجاد بود همینجور مثل پشکل ماموری بود که تو کوچه خیابون ول بودند ...البته بلانسبت پشکل !! من مونده بودم سرچهاراه های سجاد چرا این همه آدم بیکار واستاده بودند بدون اینکه کاری بکنند _ البته تو اون ساعتی که من اونجا بودم _ بعدش هم مانتو مو که داده بودم دکمه بزنند گرفتم واومدم خونه وحاضر شدم که بریم آتیش بازی! خیلی خوش گذشت بخاطر اینکه من بخاطر ترس هیچ گونه وسایل مهیج نگرفته بودم بجز فشفه ولی از همه چیزهم استفاده کردم .تو بزرگراه امام علی که غوغا بود مردم دسته دسته آتیش روشن کرده بودند وحالی به حولی!! ترافیک هم بی داد می کرد ولی صبوری شخص شخیص همراه باعث شد ما به مناطق دورتر هم صعود کنیم .تو جاده شاندیز هر خیابون  فرعی واصلی  توسط مردم اشغال شده بود وحالا از روی آتیش نپر وکی بپر ورقص  وآهنگ وانواع واقسام مواد منفجره ، وتازه بعضیا تو ماشیناشون هم بیکار نبودند وهی ترقه می نداختند بیرون! خلاصه خیلی خوش گذشت بعدش هم رفتیم پیتزا میامی وتا ساعت 1:30 که جمع بشیم بیام خونه!

 

 

2_ برگردیم سر اون داستان آبگوشتی خودمون....خلاصه دیدم نه میشه اون همه اطلاعات ورو فلاپی ریخت نه کسی هست که برام رایتر ببند ونه می شد که هی یکی یکی اون اطلاعات زیپ کرد ورو فلاپی ریخت! تنها راش این بود که یو اس پی مموری مهندس وکش برم ! واطلاعات وزیپ کنم ورو اون بریزم .از اونجا که ریحانه فقط می تونه لقمه آماده شده رو قورت بده من سرجهاز یو اس پی مموری شدم وبا اون رفتم خونه ریحانه واطلاعاتشو رو هاردش ریختم وبیکار شدم دیگه موقع آتیش سوزوندن بود .اونا هم داشتند برای عید شیرینی درست می کردند ومنم چک می کردم که ببینم طعم ومزه هر کدومش چطوری واز اونجایی که باید از هر کدوم دویست  سیصد گرمی می خوردم تا تشخیص بدم کم کم صدای ریحانه بلند شد دردسرتون ندم .....ریحانهنشست تا دیر وقت پای اینترنت ومنم مدام می گفتم دلم برای اون دیس های شیرینی می سوزه که الان تنها تو اون اتاق اند....

 

.من: ریحانه بذار برم اونا رو بیارم اینجا نه شیرینی ها تنها بمونند نه من !

 

ریحانه :

 

من : ای بابا اینجا ( اشاره به شکم ) هم جاشون امنه هم اینکه کهنه وخراب نمیشند !

 

ریحانه: ای الهی تو بمیری که اینقدر می خوری!

 

از اونجایی که من صبورم گذاشتم که کارش تموم بشه وبعد..... _ وغافل از اینکه اونا موقع خواب دزدگیرشونو روشن می کنند ، تو اتاقها چشمی نداره ، تو راهرو هم که دستشویی داره چشمی نیست _ منم پاور چین رفتم تو آشپزخونه واز اونجا هم تو اتاق پذیرایی که شبیخون بزنم به دیس شیرینی ها همینجور که تو تاریکی داشتم از هر مدلش کف دستم می چیندم ، چشمتون روز بد نبینه!! دزدگیر صدا کنه ومنم با دستهای پر شیرینی وسط اتاق !! ( قیافه مو مجسم کنید ) مونده بودم چیکار کنم ! دیدم همه رو بیدار کردم! تا ریحانه دزدگیر و خاموش کنه، دلم به دهنم اومده بود وحتی یه قدم هم نتونسته بودم تکون بخورم!

 

ریجانه: ای شکمو مجبور بودی نصف شبی همه رو از خواب بیدار کنی ، کارد بخوربه اون شکمت!

 

من : اگه کاردش شکلاتی باشه چی بهتر !

 

تازه صبح همه داشتند به اون قیافه من می خندیدند که از ترس بخودم .....

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٦ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_ میدونید من ذاتا شر وبچه  تخسم...اصلا حرکاتم ( بقول ریحانه ) و پشت چشم نازک کردنام رو حساب وکتاب نیست وبطور ناخودآگاه انجام میشه.بعضی چیزا رو هم هر قدر مفصل ونکته ایی بنویسی اونی نمیشه که ببینی ! مثل اون موقعی که با مهرزاد رفته بودیم شبهای عنبران! همینجور جفت هم نشسته بودیم ودل می دادیم وقلوه می گرفتیم تا برامون سفارشمونو بیارن! من دستمو انداخته بودم رو پشتی وزل زده بودم تو چشماش وحرف میزدم. روبرو ما هم یه چند تا خانواده رو تختا نشسته بودند وچندتایشون هم محو لطافت من ومهرزاد شده بودند که بدون مقدمه ودر یک حرکت سریع گره روسری مهرزاد ومحکم کردم وگره رو به بغل صورتش آوردم _ عین این بچه خلوک های دهاتی ، حرف خ رو با کسره بخونید _  که دیدم اون خانواده روبرومون منفجر شدند، یا اینکه دنبال اون غاز راه افتاده بودم واداشو درمیاوردم وخودم کج وراست می کردم وراه می رفتم.

 

2_ حالا از همه اینها بگذریم، اینجا برام حکم دفتر خاطرات وداره ومن میخوام سفر نامه دیشب خودمو به خونه ریحانه در چند قسمت بنویسم _ مگه چیم کمتر از لاریجانیه که این همه سریال آبگوشتی پخش می کنه _

 

3_ یه چیزی رو هم قبلش بگم. من همجور دوستی دارم از آرایشگر ودف  زن بگیر تا مترجم ویا اونی که من جای دخترش بحساب میام .چون چند نفری فکر کردند من اینجا رو می نویسم باید به عرضشون برسونم...نه ..سخت در اشتباهید اینجا شرعا وعرفا متعلق به ریحانه می باشد وچون ایشون عمرا نتوند بدون حضور من اینجا رو آپ کنند من این امر خطیر وبعهده گرفتم وگاهی هم برای بازدید کننده هاش کامنت هم می ذارم!!

 

4_ یکی دوروز پیش ریحانه دست به دامنم شد که به جون پسر همسایه میام سرکارت وبرام کارهای سرچی که دارم وانجام بده واز اونجایی که من از ایشون گشاد تر تشریف دارم با یه ربع سروکله زدن راه وچاه سرچ زدن حرفه ای ویادش دادم واونم مشغول درآوردن مقاله های علمی در مورد یوگا شد وحالا سرچ نکن وکی بکن وهمینجور سیوی بود که پشت سرهم انجام میداد وداکیومنتی بود که هی پرباد میشد.وبعد از 6 ساعت حالا میخواست اون مطالبو رو فلاپی ببره _ رو سیستم رایتر ندارم ویه تعارف آب دوغ خیاری هم کردم که اگه میخواد رایتر نصب کنم که بجای فلاپی عهد بوقی اونا رو رو سی دی بزنه _ فقط دوساعت طول کشید تا دو تا فلدرو کپی بگیره....

 

 

....واین داستان ادامه دارد!!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٤ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_ برعکس همیشه که فک گرمی دارم ، امروز نه نوشتنم میاد نه حرفی دارم نه موضوعی!!

2_ اینم از شرایط نرمال زندگیه که آدم از داشته هاش اونجور که باید وشاید لذت نمی بره! یادش بخیر وقتی بچه بودیم چه ذوق وشوقی برای رسیدن عید داشتیم، حالا ...بازم خدا پدر ومادرمون وبیامرزه که تو دنیای وانفسا ، حتی برای دکور هم شده یا همون ته اعتقاداتی که برامون مونده بازم دنبال هفت سین وماهی قرمز کوچولو تو تنگیم!!

3_ درسته که تا تحویل سال نو خیلی مونده ، ولی پیشاپیش براتون یه سال خوب وپر برکتی رو آرزومندم! امیدوارم سال سرشار از امید وآرزوهای قشنگ وسلامتی برای همگیتون باشه.

4_ البته نه همیشه....ولی میشه بگی بیشتر مواقع من خلاف جهت آب شنا می کنم! اون از بچگیم که نه اهل خاله بازی بودم ونه گرگم به هوا!! ونه بازیهای معمول بچگونه !_ یا با پسرا دوچرخه بازی می کردم ویا مسابقه رو جدول راه رفتن واز این صوبتا _ نه از حالا که هر ننه قمری رو می بینی شاد وشنگول وسرحاله جز من که یا خوابم میاد یا حوصله ندارم ،ا شاید کمی دلگرفته هم باشم واصلا دوست ندارم روزهای اول عید که اون همه دید وبازید داریم وسرمون گرمه ، تو مشهد بمونم ونرم  مسافرتی ،جایی!!...دیگه کم کم دارم بخودم شک می کنم که هیچ چیزم مثل آدمیزاد نیست هااااااااا

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢۳ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

      نه... تو آرشیو اسفند 82هیچ نوشته ای تو روز 19 اسفند نداشتم!!

 

      نوزده اسفند پارسال یادته؟

 

      امروزم نوزده اسفنده !!

 

      یه سال بعد... روز نوزده اسفند برام چه پیامی داره ؟؟

 

     اگه بگم مهم نیست، تعجب نمی کنی !!

 

     مگه یادت رفته یه لیست تهیه کردم از کارایی که میخوام تو سال 84 انجام بدم.

 

     اینم یکی از اوناست...حالا می بینی!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٩ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_ داری منو ....میدونستم بعد از چند روز آب وهوای اند بهاری وگرم شدن هوا وبا تاپ بیرون رفتن ، یه همچین هوایی هم پشت بندش میاد! از دیشب یه بارون بهاری مامان تو مشهد گرفتن گرفته ، که آدم واقعا سرحال میاد .اگه تو یه همچین روزی با وجودی که زیر بارون قدم زدید واومدید سرکار بازم احساس افسردگی ودمقی می کنید باید توصیه کنم که دیگه وقتش سرتونو بذارید وبمیرید! ( ای بابااااا خب ناراحتی وافسردگی هم حد واندازه ای داره، یعنی تو این هوای لطیف بازم بخواید نارحت بمونید همون بهتر که بیفتید واین مهندسه بمیره !!).

 

 

2_ اونهایی که علاقمند به ورزش دوچرخه سواری هستند ( فقط بانوان گرامی ) قدم رنجه کنند ویه نموره اینجا سربزنند وببیند چی به چیه.

 

 

3_ میدونید وقتی شروع به نوشتن وبلاگ کردم  دوست داشتم در مورد سیاست وحقوق شهروند ومملکت ومملکت داری بنویسم ! بعد دیدم این سیاست بی پدر ومادرتر از اونیه که من بخوام حلاجیش کنم.وتازه اینکه هر تغییری باید از وجود خود آدم شروع بشه وتا خودمون نخوایم چیزی عوض نمیشه.این که هنوز یه عده دختر وپسر برای هم شاخ وشونه می کشند وکفگیر ملاقه ای که بسوی هم پرت می کنند وهمدیگر محکوم می کنند، من بیام از تبعیض وتفاوت حقوقشون بنویسم ،کار خنده داریه! بعد تصمیم گرفتم روزنگار باشم.البته خیلی وقتا متهم شدم که تکراری می نویسم وهمش یه جوره ویا ددره ویا خرید ورقص!!شاید بخاطر اینکه من فقط نیمه پر این لیوان لامصب زندگی رو می بینم وناخواسته شما هم اون قسمت خوشی های من ومی خونید.ویا اینکه واقعا روزام تکراری شدند؟اما وقتی خوب دقت کردم دیدم نه روزام تکراری نیستند من به نسبت مثیت اندیشم...نه اینکه تا بحال نرنجیده باشم ودلگیر نشده باشم ...نه ...ولی زودتر تونستم از تو گل ولای ناراحتی که مثل باتلاق می مونه خودمو بکشم بیرون.همه جوره کامنتی هم داشتم.از اون آدم ترسو بی جر بزه بگیره که ک...ن نمی کنه حداقل ای دیشو بذاره تا اون یکی که از همین بچه های وبلاگ نویسه وخواننده دائمی وبلاگم هم هست ولی هر دفعه با اسم مستعار رقاص!! میاد وکامنت می ذاره وغافل از اینکه اینقدر کامنتاش شبیه اون یکی که من می فهمم هر دوشون یکی اند ویا اونهایی که انتقاد کردند ،  یا تعریف کردند ویا حتی اونهایی که کامنتی جدا از موضوع نوشته ام گذاشتند. در هر صورت همیشه اینجا رو دوست داشتم.شاید بخاطر این بوده که نمره انشاء خوبی نمی گرفتم واینجا برام یه تمرین بود، یه یادگیری، که هر چند معلومه زیاد هم موفق نبودم.هر چند که برای خودم یه امتیازه!!

 

4_ نه اینکه من خودمو محدود کنم به هر چیزی هر چند کم واون بتونه من واغنا کنه!...نه ...منم عاشق جلو رفتنم ومثل هر آدم معمولی عاشق پیشرفت .ولی همیشه این حس وبه خودم القا می کنم که دارم میرم جلو...شاید به همین خاطره که به یوگا علاقه ندارم. ( نگید این شد خانوم شقایق وآقای گودرز ).عرفان وفلسفه یوگا همینه که همه چیز مثبته وشما  خودخدائید اگه کمی به خود آئید.باور کنید من با همین منطق ِ که سرپا موندم.نمی گم من بدبخت ترینم ویا مشکلات من آنچنانیه وفلان وبهمان ( از همون حرفهایی که همه تو اوج مشکلاتشون میزنند وفکر می کنند این شرایط فقط وفقط برای اونا بوجود اومده ).ولی منم مشکلاتی داشتم که شاید خیلی از تعجب دوتا شاخ درآوردند ویا چپ چپ به من نگاه کردند که چرا تا بحال خودم تقدیم عزرائیل نکردم .شاید خیلی کم وانونم هوسانه!! فکر خودکشی افتاده باشم ولی این فکر ِ یه آدم سطحی نگره که به اندازه یه مورچه عقل تو اون دوهولش نیست.

 

 

 

5_ از همین امروز سعی کنید فقط نیمه پر لیوان زندگیتونو ببینید اونوقت هم می تونید احساس خوشبختی کنید وهم می تونید با سعی وامیدی که درونتون زنده شده اونو بدست بیارید.اول از همه برای همه آرزوی خوشبختی وسعادت کنید وانوقت شاهد در آغوش کشیدن خوشبختی خود خواهید شد.سال نو داره میاد وای کاش همی ما بتونیم یه سری عقاید نو وسالمو جایگزین اون حس های پوسیده وانتقام جویانمون کنیم وبعد ببینیم که این کار قبل از اینکه برای دیگران باشه چقدر تاثیر مثبت رو خود ما می ذاره.

 

 

6_ این شکلک های مامانی رو هم که می بینید از وبلاگ شوالیه کش رفتم !! گفتم که هم شما بدونید وهم اون راضی  باشه.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٦ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

1_ یه لیست بلند بالا برای خودم تهیه کردم، از نکته ها کوچیک که باید تو سال جدید اونا رو بکار ببندم!  اول لیست هم نوشتم هزینه بی هزینه !! کار ندارم بقیه سالهارو چطوری گند زدم وچیکارا کردم ! میخوام این سال و با یه تز جدید شروع کنم! یه همت ویه پشتکار زیاد با در نظر گرفتن تمام حدسیات واحتمالات ، دیگه تجربه کردن بی تجربه ، میخوام از تجربیات دیگران استفاده کنم وقبل از اقدام به هرکاری اونو تو مخم  خوب حلاجی کنم وبالا وپایینش کنم که از صد تا تجربه کردن هم بهتره !

 

 

2_ از یه لیست هم که شامل چند حرکت نرم ورزشیه  پرینت گرفتم ومیخوام رو یخچال ( همون جایی که ضد تیپه !!) بچسبونم که موقعی که میرم سردمش اونا رو ببینم وزیاد شلوغکاری نکنم.(نگه داشتن خودم در وزن نرمال یکی از این هدفاست )

 

 

3_ اصلا امسال میخوام خودمو برای یه شروع جدید آماده کنم.درسته که هر سال منتظر تحویل سال نو هر اقدام معمولی رو برای شروع یه سال نو انجام میدم (از تمییز کاری ودور ریختن خرت وپرتا بگیر تا تهیه یه لیست از چیزهای مورد نیاز وخرید کیف وکفش ولباس!!) ولی امسال می خوام یه چیز متفاوت  باشه،امیدوارم گند نزنم .

 

 

4_ مطمئنم یه سال خوب درپیش رو دارم وبه خواسته هام میرسم ویا در راه درست رسیدن به خواسته هام قرار می گیرم .امیدوارم این سال هم یه سال خوب برای همگیتون باشه.

 

 

5_ این روزها بدجوری تنبل وخواب آلود شدم.خوابم نمیاد ولی ولو شدن رو تخت وبیشتر از هر کار دیگه ای دوست دارم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

هی می گم بتمرگم درسمو بخونم مگه میشه!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٠ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_ این روزها می شه براحتی بوی بهارو حس کرد.بهار هم که همه چیز با خودش میاره، اول کمی تنبلی وخواب آلودگی، بعد هم سرخوشی وکمی جنب وجوش ودوباره همون تنبلی، گاهی هم دلگرفتگی ودمقی! یه قول ویولت هوا هوایه عاشقیه!!

 

 

2_ دوروبره من شده پر از چرکولک !!زیر تخت وکمد لباسها، همه چیز درهم برهمه،البته تو ظاهر زیاد معلوم نیست فقط رو فرشها پر مو و آشغال پاشغالهای ریزه که یه نفر حرفه ای می فهمه که چند هفته ای که جارو نشده! ولی تو کمد وزیر تخت شده عین کمد آقای ووفی.شتر بابارش توش گم میشه.هی امروز وفردا می کنه که با خونه تکونی یک دفعه اش کنم ویا هی هوس می کنم که شبانه جمع وجور کنم وهمه چیزو بریزم بیرون از زیر تمیزکاری کنم .البته این هوس کار کردنم برمی گرده به این که حالا دارم درس میخونم! هر وقت درس دارم هوس همه چیزم می کنه! از ددروبیرون رفتن ومهمونی گرفتن گرفته تا جمع وجور کردن وزیر ورو کردن زندگی وتغیر دکوراسیون ! حالا اگه درس نداشته باشم مرگ هم نمیزنه هااااااا

 

 

3_ خیالتون راحت باشه، نه مردم ونه می میرم !!_ تا وقتی پسر همسایه هست چرا من بمیرم _ فقط بخاطر همون بهونه موقتی درس خوندن ویکی هم بخاطر این هواست که حوصله نوشتن ندارم !عجب هواییه این هوای بهار!!

 

 

4_ خوبه با همه ی این تنبلی ،شنا رو کنار نداشتم.دوباره ثبت نام کردم وامشب هم میرم.عجیب عاشق آب بازی شدم ، با یه لذتی لوازم تو ساک می ذارم وسرخوش میشم که دوساعتیم به تفریح می گذره، تعجب از اون همه ترس وجیغ کشیدن که پامو تو قسمت عمیق نمیذاشتم!

 

 

5_ بهتون سر میزنم .حق تقدم اول با اونهایی که برام کامنت گذاشتند وبعد هم با اونهایی که آپ کردند ولی شاید نتونم به سرعت این کارو بکنم. وقت  کمی دارم .پس فعلا اینترنت ووبلاگ وبلاگ بازی تعطیل !!

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱٢/٤ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


آخرين مطالب
» صدای منو از کافی نت یونی می شنوید .
» 2576
» از این عکس خوشم اومد !
» کار نشد نداره
» شروع هفته درس خوندن .
» اخر هفته هامون
» کامنت گذار مزاحم
» 2570
» رو کردن مدارک یه دزد اینترنتی !
» مزاحم اینترنتی _3

Design By : RoozGozar.com