مژی جون وشوشو
یه مژی چشم خمار ویه شوشو جنتلمن

 

۱ـ خودتون کامنتهای نوشته قبلیمو بخونید وقضاوت کنید!! جون از ک...نتون دربیاد!! نه میام به وبلاگتون که بگم چرا دری وری می نویسید نه برام مهمه که پاکشون کنم.افتاد حالااااااااا چاره چه شود؟ک...ن سگ پاره شود، حالا بینید جون کی درمیاد!! فکر کردید اونقده ضعیف ام که با دیدن کامنتها گریه می کنم و به دست وپا میفتم ؟؟ خاک توسرتون کنند که به درد جرز دیوار هم نمی خورید! اگه ادامه بدید یه بلایی سرتون میارم که ......

۲ـ شرمنده تمام دوستان !! می بینید که یه آدم صدالبته بیشعور ( بصورت ددی تلفظ کنید) وبیکار، حال کرده که تو وبلاگ من چیزی که لایق خودشو واجدادشه ، حواله کنه!!دیگه تو دنیای مجازی هم از دست آدمهای بیشعور خلاصی نداریم.

۳ـ این ست آرایش زیر چطوره ؟؟ میدونید یه خوبی داره، اگه زیر چشم آدم بادمجون بکارند با این نوع آرایش آب از آب تکون نمی خوره

 

۴ـ تا بحال دیدید تو مراکز بهداشت پوسترهایی هست که روش نوشته: مامان ،بابا ،دوتا بچه کافیه؟

ـ تو مرکز بهداشت های رشت نوشته:مامان ،دوتا بابا کافیه!!

[ سه‌شنبه ۱۳۸۳/٤/۳٠ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

۱ـ ای خدااااااااااا....اول از همه بگم این منو اغفال کرد!( اشاره به هر کسی که دوست دارید).وگرنه من تمام لینکهایی رو که اون گوشه وبلاگم تپوندم دوست دارم ! همشون از اون گوگولی هان !!

۲ـ من اهل تهدید مهدید نیستم! ولی خب اینم شده یه راه برای جمع کردن کامنت... یکی میاد دری وری می نویسه ، یکی دیگه میاد عذرخواهی می کنه ، یکی میاد شهادت میده طرف خوبه ، یکی دیگه هم میاد اون یکی دیگه رو تکذیب می کنه! ....نه اینم شد کار....شما هیچی نگید!..اینم شد کار... حالا که اینطوریه از این به بعد نیلوفر جون قراره ده کامنت اولیه رو به خودش اختصاص بده، حالا که بازار گرمیه چرا اون بازار گرمی نکنه !

۳ـ  تو کامنتهای پست قبلیم ، یکی گفته :روز قحطی بوده که من ۲۸ مرداد به دنیا اومدم به من چه ؟؟

ـ یکی برام جک فرستاده که :رشتیه زنش بچه دار میشه پرده میزنه با تشکر از همکاری شبانه روزی اهالی محل....

ـ یکی مابقی مشخصه های زنهای جوات ونوشته : آرایشهای خیلی غلیظ جوری که جای انگولک نشده تو صورت نمونه. گوشواره های خیلی خفن جوری که هر لحظه امکان پاره شدن گوش میره ! النگوهای زیاد حداقت تا آرنج! و ...

ـ یکی گفته تولدش ۳۰ مرداده ـ من کشته مرده هرچی مردادی ام ـ

همین کارا رو می کنید که به وبلاگ نویسی معتاد شدم!!

۴ـ بعضی وقتا آدم یه کارهایی رو می کنه که اند شربازیه ! یه ماجراهایی هست که وقتی تو جریانش قرار می گیری از خنده به خودت  می شا...یشاید تعریف کردن اون اتفاقات زیاد جالب نباشه ولی اگه بتونی خودتو تو اون موقعیت بزاری ، تازه می فهمی اوضاع از چه قراری بوده.....

ـ دیشب من با مامانم اینا وخواهرم اینا رفته بودیم پروما...من عاشق لوازم بسته بندی شده وحتی غذاهای آماده ام وبا وجودی که می دونم تفاوت قیمت این نوع مواد با مواد معمولی چقدره ، ولی وسوسه خریدنشون یه لحضه ای هم من وآروم نمیذاره...مثلا انواع کنسروها(از خورشت قیمه وقورمه سبزی بگیر تا نخودسبز وقارچ وذرت ) ویا ژامبون وسوسیس های بسته بندی شده که حتی یه لقمه منم نمیشه!از اینکه پسته وبادام هندی وبرگه میوه های مختلف تو بسته های کوچیک ریختند وتقریبا دوبرابر قیمت متعارفش می فروشند تا نونهای بسته بندی شده وگوشت ومرغ ودل وجگرچکارکنم؟ با وجودی که می دونم می تونم همون مواد رو با همون کیفیت خوب از بیرون بصورت فله خریداری کنم ولی بازم دوست دارم از یه همچین جایی اونها رو بخرم ـ هر چند که هواسم به جیب مبارک هم هست ـ دیشب یه سبد چرخ دار برداشتیم وزدیم به دل اون همه خوراکی....سعی می کردم رو برچسب قیمتها هم دقت کنم وتقریبا خیلی چیزها رو می تونستم با قیمت کمتری از بیرون تهیه کنم ولی اون حس خرید بهم مجال فکر کردن نمیداد ودستم به هر خوراکی که بند می شد برمی داشتم وتو سبد میذاشتم .از شکلات ،ویفر  وشوکو رول گرفته تا برگه های میوه بسته بندی شده وپای سیب ، تا دستمال کاغذی معطر وکرم وشامپو وانواع کنسروهای خوشمزه از خورشت ومرغ بگیر تا ماهی ودسر، همینطور من عاشق انواع پودرهای نیمه آماده ام مثل پودر شیر کاکائو فوری تا نسکافه وشیر قهوه فوری.....گه گاهی هم یه حساب سرانگشتی می کردم که احیانا پول کم نیارم...

تا اینکه دیگه فکر کردم خرید بسه واومدیم جای صندوق که حساب کنیم !خواهرم لوازماشو جدا کرد وپشت سرش هم من خرید هامو گذاشتم که صندوقدار اونها رو جمع بزنه که دیدم جا تره وبچه نیست ، بیشتر خریدام غیب شده بودند واز هر چندتا ،یکیش مونده بود....وقتی صندوقدار داشت حساب می کرد خواهرم با تعجب گفت اهههههههههه این پودر شیر کاکائو فوری از زیر دستم دررفته ویادم رفته تو قفسه برگردونمش....نگو هر چی من برمی داشتم خواهر محترمه با حوصله به سرجاشون برمی گردونده

۵ ـ  ترکه یه پلیس ومی کشه وبعد زنگ میرنه به ۱۱۰ می گه : حالا ۱۰۹ تا شدید

 

[ یکشنبه ۱۳۸۳/٤/٢۸ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

۲۱۵

۱ـ بازم می گم یه کلام ختم کلام !!( مثل بامشاد با عصبانیت تلفظ کنید). اینکه یه عده آدم بیشعور وصدالبته ترسو میان واز قول دیگران تو وبلاگ بقیه دری وری می نویسند برمی گرده به زمانهای دور، که تازه نوشتن وبلاگ مد شده بود! خیلی وقت پیشا چند کامنت داشتم که یه نفر از وبلاگ شخص دیگه ای بدگویی کرده بوده ولی اینقدر طرف ....ایه داشت که اسم وبلاگ خودشو برام بذاره!! واین گونه شد که من هم خواننده اون شخص اول شدم که دری وری نوشته بود وهم خواننده وبلاگ شخص دوم شدم که مثلا مورد اهانت قرار گرفته بود.وبعد ها فهمیدم این شیوه جدیدی برای جلب خواننده وصدالبته گذاشته کامنته!! برای یه کامنت بی قابلیت چه مشقاتی رو متحمل میشن که یه عده ای بیان وبگن این چی بود برای ما نوشتی وفلان وبهمان تا تعداد کامنتهای طرف بره بالا.

حالا......چی میشه؟ ک...ن سد پاره میشه.برای من که مهم نیست نه به وبلاگش میرم که بگم یه نفر از طرف شما برام کامنت گذاشته ونه برام مهمه!!...افتاد حالاااااااا

حالا هی جونتون دربره وبرام دری وری بذارید!!

۲ـ در مورد لینک باید بگم ، محاله کسی لینک من وتو وبلاگش گذاشته باشه ومن جبران نکرده باشم.رو دوتا چشم خمارم!! اگه کوتاهی از من سرزده بگید تا جبران کنم .

۳ـ من خیلی مطالب طنز وصدالبته نه چندان از واقعیت به دور درمورد جواتها خونده ام!

از مشخصاتشون ونحوه حرف زدن وآداب معاشرتهاشون! ولی برخلاف انتظار وحس همه که جواتها رو مرد تلقی می کنند .باید بگم ما جوات زن هم داریم! طبق تحقیقاتی که تو اون عروسی جواتی انجام دادم، به این نتایج رسیدم که زنهای جوات:

دارای موهای مدل مصری ،یا موی بلند به رنگ زرد،روشن ویا خیلی پیشرفته باشند به رنگ پلاتینه! که این رنگ مواز یک بسته پودر دکلره ویه اکسیدان تشکیل شده ! (مطمئن باشید که اصلا از رنگ استفاده نمی کنند) دراومدن یه وجب موی مشکی که به بلوندی نوک موها جدابیت خاصی میده/پوشیدن لباسهای حلقه ای ویا لختی، اند جواتی با پارچه های پرزرق وبرق متری ۶۰۰ تومان!!

معلوم شدن بند لباسهای زیر برای هرچه بیشتر نشان دادن عشوه !!روهم روهم انداختن گردن بندهای طلا که هرچه رنگ طلاها زردترباشه یعنی طرف کاردرست تره! استفاده از طلاهای پرسی که نمای بیشتری داره توصیه می شود.اگه بتونید چند تکه هم از دوست وآشنا قرض بگیرید چه بهتر.... چاقی مفرط بخصوص درنواحی شکم وباسن که نشان دهنده خوش بودن طرف تو زندگیه ویا اینکه به طرف خیلی خوش می گذره.داشتن تعداد بچه های بیشتر برای چشم وهمچشمی!! واگه شد داشتن تعدد ازدواج !!( باورکنید).

رقصیدن با آهنگهای بندری سندی ویا شماعی زاده وحتی رقصیدن با آهنگهای جواد یساری!! زدن اکلیل به هر نقطه ای از بدن که لخته!! ـ البته خیلی از کارهاشون هم رو مده ، ولی چون بقیه کاراشون جواتیه ویا نحوه درست استفاده کردن از یه چیزی رو نمیدونند ،می شه جواتی!!ـ و....... که خودتون بهتر از من میدونید.

۴ـ دیدم خیلی ها در فکر تهیه کادو خواب به چشماشون نمیاد وکابوس می بینند، خواستم راحتتون کنم،تولدم روز ۲۸ مرداده....افتاد حالاااااااا

۵ـ اون ددر بعد از حمالی کردنم ، رفتن به مجموعه سوارکاری بود.باور کنید نه از اسب سواری خوشم میاد نه اونقدر شجاع ام که بتونم به اسب جماعت نزدیک بشم! ولی نمیدونم که چرا تو این محیط اینقده حال می کنم ؟

۶ـ یه رشتیه ، زنش حامله نمیشده یه اطلاعیه دم خونش میزنه که : هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !!

[ شنبه ۱۳۸۳/٤/٢٧ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

۱ـ یک کلام ختم کلام !! من عاشق تموم لینکایی هستم که اون گوشه وبلاگم تپونده شدند.اگه رولینگ لطف کنه وآپ شدن اونها رو نشون بده ، محاله که بهشون سرنزنم.هر چند که بعضی از وبلاگها از ماهنامه هم گذشتند وشدند سالنامه!! بازم من همشونو دوست دارم.همیشه یادمه که چطوری با بعضی وبلاگها آشنا شدم.اولین وبلاگی که خوندم وشاید دقیقتر بگم جز اولین وبلاگهایی که باهاش آشنا شدم وبلاگ غربتستان به قلم توانای پانته آ بود.بعدش هم عشق زمینی بود . وبعد هم نگار پرشر شور از شیراز با وبلاگ خاله سوسکه ( بخدا من دست روش نذاشتم هااااااا نمیدونم که چرا اینقدر دیربه دیر آپ می کنه) وهمینطور شقایق دوست داشتنی خودم!!

وهمینطور سینا عزیز که من لینک دوستامو مدیونش هستم ـ متاسفانه هک شده  بخدا من بی تقصیرم ! ـ وبا حوصله ترین خواننده وبلاگم که من وخیلی تحت تاثیر قرار داد واز اون به بعد سعی کردم که وبلاگهای دوستامو با دقت بیشتری بخونم وحتی المقدور کامنت الکی هم نذارم !!! آره یه جورایی همتونو دوست دارم از اونیکه زبونش مثل خنجر تیز وبرنده است تا اونیکه مثل پروانه رمانتیکه...از اونی که مدام سربه سرم میذاره تا اونی که به زور برام یه کامنت میذاره !!  از تمام بر وبچ بلاگر مشهدی ، از سارا ی تازه کارکه عاشق زبان انگلیسیه ومترجمه ودوست داره که تو وبلاگش انگلیسی بنویسه ،حتی از این سایت که شماها زورتون میاد یه سری بهش بزنید.

۲ـ در مورد یوگا خیلی هاتو ابراز علاقه کردید دوستم تو انجمن یوگا خراسان واقع در فلسطین ۵ مربیه ولی کلاسهای خودش تو رضاشهره ، حالا هر کدوم بهتون نزدیکتره ....خودتون میدونید! ولی چرا بخودتون رحم نمی کنید مگه از جونتون سیر شدید که میخواید مربی تون این ریحانه خانوم باشه

۳ـ نشد که نشد ...کف پام نخل درآورد ولی این رنگ ۴.۶  ( که یه رنگ دبش سیکلمه است) کالرپورو پیدا نکردم! خب چاره چیه ؟؟به شماره ۶.۶ اش رضایت دادم وموهای نازنین مو شرابی کردم خیلی خوشمل شده !!آخه امشب عروسی دعوت ام .گفتم عروسی یاد یه ماجرا افتادم که هنوز که هنوز من وبه خنده میندازه!! تا بحال شده یه عروسی خیلی جوات برید؟؟از اون جواتها که فقط با بندری وآهنگ خاتون می رقصند؟! چه حالی داره یه گوشه می شینی وبه حرکات آکروبات بقیه نگاه میکنی.

۴ـ تفریح فردام هم مشخص شد!تفریح سالمه حمالی!! چیه خنده ندارهاز صبح که باید لباسهامو بشورم تا برای شروع یه هفته جدید آماده وتروتمیز باشند بگیر تا جمع وجور کردن دوروبر که انگار یه زلزله ۱۲ ریشتری در مقیاس مرگالی بوقوع پیوسته واطو کشی، واکس زدن کفشها وتمییز کردنشون وما بقی کارها....تا بعد از ظهر بشه وبرم ددرمدری ،یه چیزی..... ای خداااااااا

۵ ـ یادتون نره اواخر ماه دیگه تولدمه!!نگید زوده....آخه کادو خریدن مشکله ...از حالا گفتم که به اندازه کافی وقت برای خرید یه کادو با سلیقه داشته باشید

۶ـ میدونید رشتی ها به روز پدر چی می گن ؟؟

یوم الشک !!!

[ پنجشنبه ۱۳۸۳/٤/٢٥ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

۱ـ ای بابا من که تو اینجا گیج میشم.امروز اولین باری بود که بعد از عضو شدن جرات کردم وداخل اورکات شدم .من که نفهمیدم کی به کیه ؟!کلی پیغام پسغام داشتم ،نمیدونم من بلد نیستم یا راه دیگه ای نبود ،و مجبور شدم  یکی یکی پیغامهارو پاک کنم !

۲ـ یادتونه تو  شماره ۳پست قبلی چی گفتم؟ بازم این سارا عبرت نگرفت وخواست من وبلاگشو به شماها معرفی کنم.ومعرفی کردن همانا وتا دوهفته دیگه آپ دیت نکردن همانامن که گفتم......البته ایشون علاقمند به زبان انگلیسی هستند وفقط هم به این زبان میخوان پست داشته باشند....دیگه چی؟هیچی سلامتی....

۳ـ از قدیم شنیده بودم که می گن مرغه همسایه غازه هااااااا ولی به این غازی هم ندیده بودمحالا ماجرا چیه؟؟

ـ  چند ماه قبل سارا اومده بود خونمون ویه رژ لب خوشرنگی داشت که من عین این بچه ها گفتم :عجب رنگی داره ،چقدر بهت میادوسارا هم درکمال ادب واحترام اونو دو دستی به من تقدیم کردند وهر چی جز ووز کردم وگفتم نه بابا من فقط گفتم چه قشنگه /به خرجش نرفت که نرفت وقسم وآیه که چون نصفه شده نمیخوای؟وباید حتما بگیریش ومنم در کمال فروتنی اونو گرفتم!

ـ یکی دو روز پیش رفته بودم خونه ساراجون که یک دفعه گفت عجب رژ خوشرنگی داری ومارکش چیه ؟وشمارش چیه؟ ای بابا این که همون یکی خودته! مگه یادت رفته؟ واین چنین بود که من فهمیدم ک...ن زن همسایه تو مهتاب سفیده!!پیدا کنید لوازم آرایش فروش را؟؟

۴ـ اگه یادتون باشه ریحانه ـدوستم که یوگا کار میکنه ـ با مدرکش از شیراز برگشته وکلاس آموزش یوگا زده ، اگه از جونتون سیر شدید ودنبال وقت تلف کردن وعلافی با کلاس هستید یه سری بهش بزنید!

[ چهارشنبه ۱۳۸۳/٤/٢٤ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

۱ـ مکان : نزدیک یکی از میدونهای مشهد

زمان :نزدیک  ساعت یک ظهر تو جزجز گرما بعد ازبرگشتن ازسر کار

ـ اهههههههههه تویی پریا .کلی حال واحوال ومن نمیرم وتو بمیری! بعدش هم شماره تلفن خونه اشو  وموبایلشو داد وگفت خیلی تنهام برای ددرمدر رفتن خبرم کن !

زمان : شب همون روز ـ کسی گوشی رو برنمیداره ـ

زمان : یکروز بعد از اونروز! ـ بازم کسی گوشی رو برنمیداره!

زمان :دوروز بعد از اونروز! ـ بازم پشت خط!

زمان :چهارروز بعد از اونروزساعت ده شب!!

 ـ زنگ تلفن من !! زینگ ...زینگ...

ـ بله

ـ ببخشید خانوم شماره شما افتاد بود رو تلفن ما......ومن صداشو شناخیم وگفتم :آخیییی خوبه گفتی تنهام وحوصله ام سرمیره وفلان وبهمان ،خوبه پیدات شد پریا جان وکلی چاق سلامتی دیگه

نتیجه اخلاقی: بعضیا فکر می کنند تنها وبدون دوست ورفیق اند!!

۲ـ از دیشب عجب هوایی کرده این مشهد هاااااا آدم خل میشه!! ــ هر چند که من برای خل شدن احتیاجی به هوا ندارم ـ تو این هوا همه چی دوست دارم...رانندگی...خوردن ....صدای ضبط وبلند کردن....ددر رفتن ....ورقصیدن وسربه سراین واون گذاشتن !

۳ـ ما دست رو هر چی میذاریم یا موفق میشه یا ناکام ...یا صدسال زنده می مونه ویا سرتیر می میره !!یا شانس بهش رو میاره یا بدبخت میشه وزمین گیر!یا کلفت میشه واززور کار پیداش نمی کنی یا مفلک ودربه در میشه، یا از یه وبلاگ  ساده میره وسایت میزنه یا ازهمون وبلاگ نویسی ساده اش هم می مونه!

یادتونه خیلی وقت پیش از این وبلاگ نویس نوظهور تعریف کردم گفتم تورو به ارواح خاک رفتگانتون این سری بهش بزنید؟حالا طرف سایت زده!!

چند وقت بعدش اومدم از این وبلاگ براتون بگم که بدبخت کوپ کرد ورفت !!

۴ـ من موندم این رانند ه های تاکسی چه آی کیو پایینی دارند!! میخوام از خیابون رد بشم جلوی پام نگه میدارند !منتظر تاکسی که میشم محل ام نمیذارند! عجب حکایتی هااااااا

 

 

[ دوشنبه ۱۳۸۳/٤/٢٢ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

ملاقات مسنجری!!!

[ یکشنبه ۱۳۸۳/٤/٢۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

۲۱۰

تایتانیک در سی ثانیه!!

بدشانسی جلوی مدرسه دخترانه .

کالیپ وفاداری بامشاد!

مجسمه سازی با شن در استرالیا.

۱ـ هیچوقت بی جهت خونتون واسپری حشره کش وسوسک کش نزنید!! چون اون وقت لاشه های جک وجونورهایی رو می بینید که یه عمری باهاشون زندگی مسالمت آمیز داشته اید وخودتون هم خبر نداشتید!دیشب که از بیرون اومدم هوس کردم کمی اسپری سوسک کش بزنم وبعدش هم حشره کش برقی رو به برق بزنم ویه خواب آسوده ای داشته باشم.اونقدری از اسپری کردن گوشه های اتاق نگذشته بود که اول جنازه یه مورچه بزرگ ودیدم.بعدش هم یه خرخاکی ،یه مگس ویه سوسک باغی( از همون کوچولوها که پرواز میکنه)ودر آخر هم یه سوسک از اون کثیفا وچندش آورا که داش تلو تلو میخورد نمیدونم از کجا پیداش شد!داشت رو فرش رژه میرفت از اونجایی که فرش روشن بود وسوسک مورد نظر از اون ریقو ها!! با دمپایی زدم که بره تو آشپزخونه، اما شیطون با اون حالت گیجیش رفت زیر کابینت وتا یه مدتی من بیدار نگه داشت تا بیاد بیرون وبکشمش تا یه وقت دوباره برنکرده!

۲ـ تا بحال شده بیخودی از یه نفر خوشتون نیاد وبعد دلیلشو بفهمید؟ آخ که چقدر اینجور مواقع رو اون طرف حساس میشم !عین زنهای حامله تا می بینمش هق میزنم! تا یه مدت هم متنفر میشم تا کم کم روال به وضعیت عادیش برگرده ومن حساسیتم روش کمتر بشه.البته نه اینکه ازش خوشم بیاد ها...نه !!...فقط دیگه بهش فکر نکنم ...حیف فکر آدم نیست برای اینجور افراد بیخود تلف بشه ؟

۳ـ این روزها با تموم شاد بودنم، خیلی غمگینم! نه حوصله دارم نه دل ودماغ.یه جور خسته شدن از اوضاع ...از زمان ...از دوروبرم...هرکاری هم می کنم از این حالت بیرون نمیام ...بخاطر همین ولش کردم تا خود بخود خوب بشم ! بعضی وقتا دلم میخواست نفهم بودم یا دیونه!چون تو این دو حالته که آدم نه غم داره نه غصه وعینهو یه گاو می تونه زندگی کنه ...وقتی فهمیدی، دیگه نمی تونی نفهم باشی، دیگه می فهمی وغم وغصه وکمی ها رو با تموم وجودت حس می کنی. اونوقت که یا باید با عوامل موجود بجنگی ویا اگه زورت نرسه افسرده بشی وکاسه چه کنم چه کنم دستت بگیری.

۴ـ این وزارت بهداشت هم عجب وزارته گیجی هاااااا.چند سالی میشه که از رنگ کالرپور که آلمانی استفاده می کنم وهمیشه هم بین دو تن رنگ ،رنگ موهامو عوض می کنم .حالا دو ماهی میشه هرچی دنبال شماره ۴.۶ هستم انگار تخمشو ملخ خورده!باور کنید  ازبیش ده مغازه لوازم آرایشی پرسیدم ولی این شماره اش نیست که نیست ، فروشنده ها می گفتند فعلا جلوی واردات این مارک رنگ وچند تا مارک دیگه گرفته شده تا وزارت بهداشت اونها رو تایید کنه!فکر کنم کمی دیر متوجه شده که باید رنگهای موجود به تایید سازمان برسه ، من بیچاره که چند ساله دارم استفاده می کنم وهیچی نشدم .....البته تو رنگهای شرابی مارکهای مختلف ، کالر پور دوام وموندگاری بیشتری داره وبخاطر همین هم من فعلا تنها از این مارک استفاده می کنم.

۵ـ تو پست قبلیم ،کامنتهایی داشتم که از ادب ونزاکت یه آدم بدور بود یه آدم که ادعا می کنه تو دنیای مجازی وبلاگ نویسی هست!بعدا برام کامنت گذاشتند که این کامنتها از طرف مانیست وکسی خواسته مارو خراب وضایع کنه اینها رو نوشته ! در هر صورت من از بیست وچهار ساعت شبانه روز،بیست وپنچ ساعت به اینترنت وصل ام واصلا هم برام مهم نیست که کی چی می نویسه! پاک هم نمی کنم ،پس سعی نکنید که همدیگرو با گذاشتن کامنتهای جعلی حداقل تو وبلاگ من خراب کنید.....افتاد حالااااااااااااااااااا

 

[ شنبه ۱۳۸۳/٤/٢٠ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

[ چهارشنبه ۱۳۸۳/٤/۱٧ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

۱ـ قبل از هر چیز بگم یه سایت پیدا کردم باقلوا کلی هم لینک ومینک داره که لینکهای زیرو از اونجا کش رفتم

یک کلیپ فلش بامزه وجالب درمورد چت کردن ایرونی ها

جنگ آیکونها(البته فکر کنم قدیمیه )

دوست دارم ((خره)) من !!

مراقب نباشی تو هم ایدز می گیری

۲ـاز مشق زیر صد صفحه بنویس تا ملکه ذهنت بشه وحواستو بیشتر جمع کنی.دوست دشمن من، دشمن من است.تا من باشم که به هرکسی اعتماد نکنم.

 

۳ـ یه لیست از چیزهایی که دوست ندارم !!

 

ـ از آقایون بیشعوری که وقتی ساعت 4:30 داری میری سرکار همه فکری می کنند جز اینکه شاغلی!!

 

ـ از رانندگان محترمی که داری میری اونور خیابون جلوی پات می ایستند وبوق میزنند وفکر میکنند که لالی ونمیتونی مسیرتو بگی

 

ـ از مردهای چشم  هیز واحمق که با وجودی که با خانومهاشونند بازم زل میزنند تو چشات

 

ـ از زیرپوشهای آستین داره رنگی که از زیر لباس آقایون معلومه

 

ـ از خانومهای محترمی که مغزشون اندازه یه مرغه وفکرشون اندازه یه مورچه

 

ـ از آدمهای حسود وچشم وهم چشم باز که دنیا رو برای خودشون وشاید یه عده نادونتر از خودشون جهنم کردند

 

ـ از دشمن دوست نما

 

ـ آدم دروغگو ، پاچه خواره دستمال بردار!!

 

ـ آدمهای بی منطق چون نه قانع میشن ونه می تونند تورو قانع کنند

 

ـ از آدمهای ترسو که نه جرات جلو رفتن دارند نه جرات ختم یه قائله

 

ـاز کسانی که (اعم از زن ومرد ) ساز خودشونو میزنند وبه هیچ صراطی هم مستقیم نیستند واستغفرالله خدا رو از بنده تشخیص نمیدن

 

ـ از بوی بنزین ونفت ومشتقاتشون !!

 

ـ از کسانی که حتی از پینوکیو هم احمق ترند چون اون بعد از سیزده قسمت آدم شد واینها بعد از یه عمری قصد ندارند آدم بشن!

 

ـ از جوراب پاره

 

ـ بوی عرق وبوی دهن!!وهربوی نامطبوعی که باعث بشه میگرن بگیرم

 

ـ از تابستون، چون از گرما متنفرم وهمیشه گرمازده میشم

 

ـ ازآدمهایی که حاضر نیستند پیشرفت دیگران وببیند وسنگ لای چرخشون میذارند

 

ـ از فیلمهای هندی

 

ـ از آدمهایی که فقط نیمه خالی لیوان ومی بیند وهمیشه از دست روزگار وزمانه می نالند بدون اینکه یه تکونی به خودشون وعقایدشون بدند

 

ـ از فیزیک

 

ـ از ساندیس با طعم سیب موز یا گلابی وسیب

 

ـ از کفش پاشنه دار، چون حرصم میگیره که چرا نمی تونم بپوشم !!( آحه خیلی بهم میاد حیف که از پوشیدنشون عاجزم وهرکاری هم کردم نتونستم خودمو عادت بدم )

 

ـ ازمقنعه (ولی چندساله که بهش عادت کردم !!)

 

ـ از پسرهای بی ظرفیت، کم جنبه ودخترهای احمقٍ ٍ بچه !!

 

ـ از فالوده مخلوط (عاشق بدون بستنی شم )

 

ـ از هر چیز مخصوص _ مثل شیرموز مخصوص ؛همبرگر مخصوص ؛یتنزا مخصوص وکوفت مخصوص وزهرمار مخصوص _ چون همون پخ اند فقط قیمتشون بالاتره!!

 

ـ از اینترنت با سرعت پایین

 

ـ ازآدم بد قول،  خسیس وکنس (درست نوشتم ؟؟)

 

ـاز سالاد بدون سس

ـ از کسی که تا دیرور فرق بین گوشت کوبیده واسهال ونمیدونسته ، حالا بیا ببین چه قیافه ای می گیره، از کسی که تا بجایی میرسه یادش میره کی بوده وچی بوده !!

 

ـ از بی تحرکی وسکون وناامیدی وزرزر زدنهای بیخودی!!

 

ـ گاهی وقتا از خودم که بیش از حد ساده دل ، زودباور و خوش بین ام وخطای دیگران وخیلی زود فراموش می کنم!!

 

ـ از شلوغ پلوغی وبی برنامه بودن!!

 

ـ از لباس بدون اطو!!!

 

فعلا چیز دیگه ای یادم نمیاد

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱۳۸۳/٤/۱٥ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

۲۰۷

۱ـ دیروز حالم خوب نبود!یعنی نزدیکای ظهر حالم تو شرکت بد شد. گلاب به روتون روم به دیفال!!حالت تهوع داشتم! گرمازدگی شدید....از بس که با لحاف کرسی باید تو جز گرما بیایم بیرون.با وجودی که رفتم ویه مانتو خنک ونازک گرفتم ولی افاقه نکرده که نکرده .با رنگ تیره ،زیرش هم یه تاپ،شلوار ومقنعه،دیگه چه شود.هر چند اینقدر هوا گرم کرده که اگه لخت وعور هم بگردی بازم گرمت میشه!وقتی میرسم خونه انگار دوش گرفتم ،مانتوم تا پشت کمرم خیسه! حتی موهام نیز خیسه، منم حساااس،طبع ام هم گرمه وبطورخودکار گرمازده میشم واین ناراحتی همیشه تو تابستون چندین دفعه برام پیش میاد هرچی خنکی هم می خورم به هیچ جام معلومه نمیشه!

۲ـ یه دوست خوب کلی برام زحمت کشیده ویه قالب مامانی برام فرستاده.فقط کمی شلوغ پلوغ بود یعنی فونت بعضی جاهاش ناخوانا بود دادم تعمیرش کنه.ایییییییییی نمردیم وزنده موندیم یه دوست با معرفت هم پیدا کردیم که دلش برامون بسوزه ویه قالب مالبی درراه رضای خدا برامون طراحی کنه تا ما ژستشو بگیریم .

۳ـ بعضی وقتا بدجوری از زن بودن خودم حالم بهم میخوره.نه موقعی که می بینم مردها درحق خانومها اجحاف می کنند...نه ....زمانی که میبینم خود زنها در حق خودشون کوتاهی می کنند،اعصابم بهم میریزه.من موندم این همه حماقت از کجا منشا می گیره....ترو خدا نگید این چه حرفی که میزنم وچرا مدافع حقوق زنها نیستم وفلان وبهمان.....اول بخونید بعد خودتون قضاوت کنید اگه نامربوط بود من با کمال میل پذیرای انتقادات شما هستم به شرطی که واقعا قضاوت درست وعادلانه ای داشته باشید.من به تفاوتهای بین زن ومرد بعنوان دوموجود مجزا از هم معتقدم وهمچنین معتقدم که همین تفاوتها باعث گرایش دوجنس مخالف بهم دیگه میشه ...به بد وخوب بودن زندگی متاهلی وهمچنین نیاز طبیعی زن ومرد به همدیگه هم کاری ندارم ...حرف من روی دخترهایی که بنا به هردلیلی ازدواج نکرده اند ویا اونهایی که متارکه کردند!در اینکه زندگی مشترک یه نیازه ، شکی نکنید ...ولی دلیل موفقیعت یا خوشبختی یا رسیدن به موفقیعت های اجتماعی فقط وفقط درگروه ازدواج کردن خانومها نیست ...نمیدونم چرا تا ازدواج نکنند خودشونو آدمهای موفقی نمیدونند؟همه حم وغمشون وتمام دق دقهای خاطرشون ازدواجه...ای بابااااااااااا یکی نیست بگه همش همین ...فکر اینقدر کوتاه وسطحی...درس میخونه برای اینکه موقعیت ازدواجش بره بالا ....به خودش میرسه که فلان پسر از این تیپ خوشش میاد.من میدونم که آدم دوست داره همیشه مورد توجه دیگران واقع بشه ولی نه به از دست دادن تمام عقاید درست خودش...منظورمو می فهمید؟!

اونی باشه که فلانی دوس داره، کاری بکنه که بهمانی میخواد ویا....کی میخوای خودت باشی.همون خود واقعیت ...درس بخونی چون خودت دوست داری...دانشگاه بری چون برای خودت مهمه...اکثریتشون دانشگاه رو راهی برای ازدواج می دونند ووقتی به هدفشون رسیدند گاهی ترک تحصیل هم می کنند.

عادت کردیم که همه چی خودمونو درگروه داشتن یه همسر بدونیم .من به مشکلات عمده جامعه کاری ندارم ،میدونم که مشکلات ما خانومها در جامعه کنونی زیاده ....میدونم چقدر براحتی حق ما توسط بعضی از آقایون ویا قوانین دست وپا گیر مملکتی خورده میشه ...من به این مشکلات هم کاری ندارم چون نیاز به یه برنامه جامع وحساب شده داره که در حال حاضر به صلاح حکومت رانان مملکتی هم نیست وهمون بهتر که نیمی از افراد جامعه زجر بکشن وتازه گاهی این نیمه رو به جون اون نیمه دیگه هم بندازند...من طرف حسابم خودمونیم ...آره راحت ترین کار وکارامدترین راه اینکه اول از خودمون شروع کنیم .این فمینست وفیمینیست وهرچی فم های نیستیه!! من واغنا نمی کنه ، اینها همش شعاره ، همش حرفه ....تا موقعی که ما خودمون بخواهیم ....چقدر از ماها فقط تو دنیای حسودی وچشم وهم چشمی وفکرهای کوته نظری مونده ایم ...قراره کی بخودمون بیایم ؟هیچ انقلابی ویا جنبشی موفق نمیشه تا وقتی که ما ازدرون انقلاب کنیم .خیلی حرفها دارم ، خیلی شکایات از جنس خودمون،شاید این بحث وادامه دادم .......

۴ـترکه پرتقال خونی میخوره، ایدز میگیره! 

 

[ یکشنبه ۱۳۸۳/٤/۱٤ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

نی نی اجاره نشین !!!

۱ـ مسیری رو که من هرروز چهار دفعه ( حالا دو دفعه شده !) طی میکنم تا به محل کارم برسم یه مسیر مستقیم ویک دستیه، واگه بخوام اونو با تاکسی طی کنم باید به اندازه اون مسیر تاکسی رو ،پیاده طی کنم .همون کار ملا نصرالدین خودمون !هر چند امروز بخاطر پوشیدن کفش پاشنه بلند با تاکسی سرکار اومدم وکار ملانصرالدینی انجام دادم .یکی نیست بگه تو رو چه به کفش پاشنه دار برو همون گالشهاتو بپوش! اینم یه تغییر برای اینکه  امروز م  مثل دیروز نباشه.

۲ـ دیروز رفته بودم مجموعه اسب سواری! عجب اسبهای خوشگلی.یه مادر و کره دنبالمون افتاده بودند که بهشون غذا بدیم! منم که اند شجاعت من که نه ولی یار شفیقم به امر خطیب حیوان دوستی پرداخته وجو گیر شده بود وبه کره ی بیچاره علف میداد که دیدم طفلک شیرخواره ومراقبش اومد وبا شیشه بهش شیر داد.نمیدونم که چرا علاقه ای به سوارکاری ندارم !کمر درد میشم!باور کنید این دیگه از اون گ...زهایی که به شقیقه ربط داره !!!

۳ـ یادتونه یه بار یه اینک گذاشته بودم که بدون وبکم از خودتون عکس بگیرید؟ حالا اینم یه لینک که با توجه به جنسیتتون بدون وبکم ازتون عکس می گیره!! امتحانش ضرری نداره ....داره ؟؟

۴ـ یک میلیون بار گفتم ، برای یک میلیون ویک دفعه امین بار هم می گم!! اگه مطلبی،طنزی، داستانی یا خبری دارید می تونید اینجا عضو بشید ومطالبتون با اسم خودتون تو سایت ببینید!

 

 

[ شنبه ۱۳۸۳/٤/۱۳ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

١ـ از وقتی رژیم گرفتم دیگه از خواب ظهر هم خبرمبری نیست! هوا بدجوری گرم کرده، از سرکارهم بیایی ودرکل آدم گرماای هم باشی چی میشه ؟آش شله قلمکار!خب خوابت می گیره ودلت میخواد یه چرتی بزنی.بدنم لمس لمسه بیحال بیحال...خودمو ولو می کنم رو تخت وزیر باد خنک وکم کم پلکام سنگین میشه .فک می کنید خواب چی دیدم ؟باورتون نمیشه.اینجارو تو خواب دیدم!آخه قراره قالبشو مرتب کنم ( یکی نیست بگه توبرو فکر وبلاگ خودتو بکن که اینقد به دیگران نگی من قالب میخوام !).این حس مسئولیت داری من٬ منو کشته .منم حسااااااااااااس یه چی می گم تا وقتی که اون کارو تموم کنم تمام حم وغمم میشه اون کار.مجید جان زودتر یوزر وپسوردتو بده تا این خوابهام به کابوس تبدیل نشده!

۲ـ چند شبه که خیلی بد خواب شدم.هر کاری می کنم از خواب خبری نیست! تازه ظهرها هم بیدار می مونم ونمی خوابم تا بتونم شبها راحت تر بخوابم ولی بازم تاثیر نداشته!فیلم کانال دو هم تموم شد، یه لیوان شیر داغ می خورم شاید تاثیر داشته باشه، هوا گرمه گرمه ، حتی یه باده کوچولو هم نیست که پرده رو تکون بده، هی تو رختخواب غلت می زنم از این دنده به اون دنده از شکم به روی کمر از شونه راست به شونه چپ، ای بابا چرا خوابم نمی بره ، یه دفعه خندم می گیره ـ یاد شیطونی هام افتادم ـ بعدش هم گریه می کنم ـ معلومه دیگه این دفعه یاد بدبختی هام افتادم ـ دوباره تو تخت می شینم یادم میاد که اون سی دفعه حرکت ورزشی مورد نظر ونکردم!کارم تموم میشه.نه بابا این چشمام از همیشه بازتره! یک کمی حساب وکتابهامو می کنم ، یادم میاد که جورابهامو نشستم !نصف شبی پا میشم تا هیچ کار نیمه تمومی نمونه! دوباره فکر می کنم وخیالات دور وبرسرم رژه میره!نمیدونم چقدر از نیمه شب گذشته ، شاید بهتره بگم چقدر به صبح مونده که خوابم می بره، مثل همیشه ساعت شش ونیم از خواب بیدار می شم ودیگه استارتی خوابم می بره وهر یکربع به یکربع بیدار می شم تا ساعت نزدیک هشت صبح بشه.خوابم میخواد سنگین بشه که به زور وبلا از رختخواب دل می کنم ( الان چه موقع خوابه ).چند بار صورتمو می شورم تا بلکه چشمام باز بشه .انگار بدنم روز وشبشو گم کرده .جلوی آیینه می ایستم وطبق معمول همیشه کمی کرم نرم کننده وبعدش هم کرم سفید کننده ، رو ابرومو که بخاطر کرم سفید کننده سفید شده با دستمال کاغذی پاک می کنم ولبه تختم می شینم وآیینه کوچولومو دستم می گیرم تا خط چشم وریمل بزنم ! بعدشم موهامو جمع می کنم ورژ میزنم.لباسهامو می پوشم نهایتش اینه که می تونم کمی تغییر تو پوشش امروزم بوجود بیارم !شلوار لی روشنمو می پوشم که شاید دلم هم روشن بشه  ـ زهی خیال باطل گ..ز به شقیقه ربطی نداره ـ مانتو  می پوشم ومقنعه ام وهم خیس می کنم تا تو راه یه کولر آبی متحرک هم داشته باشم که جوش نیارم  وبعد هم یه دوش مختصربا ادکلنم که همه می گن خوشبو ولی خودم بوشو نمی فهمم ! یه تکه نون سوخاری برمیدارم ورو اپن میذارم تا موقع بیرون اومدن دستم بگیرم ـ از موقع رژیم گرفتن دیگه صبحونه هم نمی خورم ـ از خونه تا محل کارم بیست ،بیست وپنچ دقیقه ای راهه که ترجیح میدم بیشتر وقتا پیاده برم تا یه ورزشی هم شده باشه ـ مسیرم تقریبا از تو کوچه هاست همون خونه ها وهمون راه!...مرتبا پشت سرهم خمیازه میکشم وبخاطر گرمازده گی کمی هم احساس تهوع دارم ! حتی حوصله خوندن روزنامه رو هم ندارم و خلاصه شده اشو از همکارم می پرسم! تقریبا از همه زودتر هم خودمو خلاص می کنم ومی زنم بیرون .سرم وتو اتاقها می کنم ویکی یکی از همه خداحافظی می کنم وراهی رو که صبح اومدم ، ظهر برمی گردم !...

به خونه که میرسم اول لباسمو درمیارم وسعی می کنم با هر بدبختی که هست جمع وجورشون کنم وبعدشم رو تخت ولو می شم ...هوا گرمه ومن نمی تونم بلافاصله یه چیزی بخورم !وبعد از ناهار همین جور مثل گربه گیچ دورخودم می چرخم تا عصری بشه وتلفن این ور واونور تا شاید با یکی از دوستام بزنم بیرون ...ودوباره روزی از نو....

تازه مثلا من آدم شادی هستم خدا بداد بقیه جوونها برسه با این برنامه زندگیشون !

[ چهارشنبه ۱۳۸۳/٤/۱٠ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

صاعقه وریزش مو!!

۱ـ چند سال پیش یه کتاب جنایی از احمد محققی خوندم بنام صاعقه، دیشب هم یه فیلم دیدم بنام شیفته که سناریوش  برگرفته  از همین داستان بود.جالبیش چی بود؟ برمی گرده به همون موضوع فیلم اگه ندیدید برید ببینید!

۲ـ همیشه با شروع فصل بهار من با انواع حساسیتها باید دست وپنجه نرم کنم .از گرفتن بینی وریزش آب بینی گرفته تا گلو خاریدن وعطسه کردن واین اواخر ریزش دولاخ شوید آش عزاداریم ! چند شب پیش تو اخبار هم گفت به دلیل گرما وعرق کردن تو فصل تابستون ریزش موها بیشتر میشه.حتما یارو خجالت کشیده که بگه یکی دیگه هم از عوامل ریزش مو همین به سر کردن چادر چاچقچوره! اوایل فصل خیلی نگران ریزش موهام بودم ولی حالا بهتره شده.بدون روسری که نمیشه رفت بیرون ، بخاطر همین یه شیفت میرم سرکار! زورم به خره نمیرسه پالونشو عوض می کنم !بعضی وقتا دلم برای خودم میسوزه ـ البته من با آزادی های بی حد وحسر موافق نیستم ولی از وضعیت موجود هم دلخوشی ندارم ـ حیف این همه شامپوهای تقویتی ونرم کننده های خوشبو وحالت دادن به موهام وآلا گارسون کردنشون که باید دست آخر بچپونمشون زیر مقنعه!.

۳ـ یکی بهم بگه چرا یه عده حسودن ؟چرا یه عده عقده حقارت دارند وبهتر از خودشونو نمی تونند ببینند؟ چرا یه عده روز وشب بفکر صدمه زدن به دیگرانند؟بعضی وقتا بدجوری از دست خودم ، سادگی هام وخوشبینی ام خسته می شم.بعضا ارزش خوب بودن آدم وندارند....درست نمی گم ؟؟

۴ـ یه روز یه ترکه رستوران می زنه وبعد از مدتی ورشکست می کنه.میرن علتشو بررسی می کنند، می بینند که ظهرها تعطیل می کنه ومیره ناهار!!

 

[ سه‌شنبه ۱۳۸۳/٤/٩ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

١ـ دیشب یه بحث جالب با همون یار شفیقم داشتم! بحث در مورد اعتماد به نفس و داشتن حس حسادت بود.اینکه چرا بعضیا با وجود داشتن پارامترهای اساسی برای قوی بودن اعتماد( داشتن یه موقعیت خوب اجتماعی از نظر کار ودرآمد وهمچنین بالا بودن سطح  تحصیلات وحتی داشتن یه تیپ خوب ) ، از اعتماد به نفس خوبی برخوردار نیستند! وخیلی خودشونو کمتر از اونی که هستند وحتی دیگران می بینند ، می بینند ویا چرا بعضیا حسودن وچشم دیدن موفقیعت های دیگران وندارند وبا پیشرفت دیگران رنگ به رنگ میشن .

۲ـ یکی از دوستام بهم می گه که ترو باید آخر دنیا بذارند که هرکی از زندگی واین دنیا خسته شد بهش روحیه بدی  وبه دنیا امیدوار! البته دیدن نیمه پر لیوان ومثبت نگری خوبه ( مثل خودم ) ولی نباید این حس باعث بشه چشم آدم رو واقعیات بسته بشه ویا اینقدر اعتماد بوجود بیاره که براحتی از دیگران ضربه بخوری که نتونی از جات بلند بشی. دیدن زیبایی وزشتی ، خوبی وبدی، مرگ وزندگی، خوشی وناخوشی با همدیگه خوب ومفیده.اینطوری نه با به وجود اومدن شرایط ناگوار زانوی غم به بغل می گیری، نه با بر وفق مراد شدن جریان زندگی با دمت گردو می شکنی.دنیا محل گذره...براش همونقدر ناراحت بشو که ارزشش وداره.

۳ـ ما هم که از دوست جماعت شانس نیاوردیم این خانم که دیگه کلاسهای تابستونیش شروع شده ومشغول تدریس.....این یکی هم که به ورزش بی سروته یوگا مشغوله اون یکی هم که ...حالا علی مونده وحوضش.شدم علی بونه گیر.دلم یه رفیق پا میخواد....نبود؟؟؟

۴ـ یه ترک کلاس آموزش رقص باز می کنه وبعد از مدتی ورشکست میشه! میدونید چرا؟؟؟

چون به شاگرداش شاباش میداده

[ دوشنبه ۱۳۸۳/٤/۸ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

بچه سوسول باش تا کامروا باشی!!

۱ـ من عقیده دارم که آدم باید به بهترین نحوه ممکن از پیشا مدهای گوارای زندگی جهت لذت بردن استفاده کنه !یادتونه هر شنبه که می شد میومدم وانشاء می نوشتم که تعطیلات خودرا چگونه گذرانیده اید؟ حالا بنا به دلایلی خودمو قرنطینه کردم ویه جورایی خودآزاری می کنم وبه طبع اون از گشت وگذار وددر ومدر هم خبری نیست.حالا تنها با یاد خاطرات خوش گذشته خوشم ! ـ حالا دیدید دیدن نیمه پر وخالی یه لیوان لازم وملزوم  یکدیگر هستند ـ وقتی  خودتوقرنطینه  بکنی دیگه از مجالس لهو ولعب وبزن وبرقص هم خبری نیست که بیایی واینجا وبا صدمن آب وتاب دادن تعریفشون کنی ودل یه مشت وبلاگ خون بچه مثبت وآب کنی واونها رو هم به منجلاب شادی بکشونی!

۲ـ البته فکر نکنید که ما در قرنطینه هستیم هاااا نه ما به طبع در قرنطینه بودن دیگران قرنطینه ایم ـ از اول هم خراب رفیق بودیم ـ تا ببینیم از کار خدا چی حاصل میشه !

[ شنبه ۱۳۸۳/٤/٦ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

 

 
........خلاصه با هر مصیبتی بود به خونه دوستم ریحانه رسیدم.تو این سه سالی که ریحانه به سمت یوگا رفته، نه اون تونست من وبه یوگا علاقمند کنه ونه من تونستم اینترنت و به این بی ذوق یاد بدم.یه روز از صبح تا شب بصرف شیرینی وناهار رفتم خونشون تا حداقل ایمیل فرستادن ویادش بدم وکمی هم بتونه با یاهو مسنجر کارکنه ، موفق نشدم که نشدم .حالا اون با یه مدرک از شیراز برگشته وشاید درسال آینده برای گرفتم مدرک بین الملی به هند بره( بابا اینکاره ...).
بقول دوستم اثرات یوگا زیاده ومن به چند تا از این اثرات اشاره می کنم .رشد هماهنگ دونیمکره مغری/افزایش سطح هوشی/افزایش توان یادگیری/افزایش نمرات درسی/افزایش قدرت تمرکز/تسریع در حل مسائل ریاضی/کاهش اضطراب در برگزاری امتحانات/انعطاف پذیری روحی وجسمی/کاهش مصرف سیگار.حالا چقدرش صحت داره خدا میدونه.چون این دوست من نه دونیمکره مغزیش هماهنگه،نه هوش بالای داره ( در جریان یادگیری اینترنتش که هستید)، نه انعطاف پذیره ونه.....درمورد سیگارش بی اطلاعم ! ـ اگه همه یه دوست عین من داشته باشن احتیاجی به دشمن ندارند ـ
منم برای اینکه تو جشن نیکوکاری شرکت کرده باشم وتونسته باشم دل یه جوون وبه زندگی گرم کنم، بهش امید دادم که از خودش ویوگا تو وبلاگم بنویسم.( چی میشه کرد از اول خراب رفیق بودم ).حالا اگه بیکارید ویا واقعا به یوگا علاقمندید ویا دوست دارید در بحث های عرفانی وجلسات ریلکسیشن شرکت کنید، می تونید به انجمن یوگا خراسان واقع در فلسطین ۵ برید!!
این بود انشاء من در مورد یوگا........
[ پنجشنبه ۱۳۸۳/٤/٤ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]

 

 

دیروز دوستم ریحانه که تازه از شیرار اومده من ودعوت کرد که بعداز ظهر که اولین روز ثبت نام کلاسهای یوگاش است به دیدنش برم.یادمه حدود دوسال پیش که با گروه انجمن یوگا خراسان به همراه همین دوستم به اردو رفته بودیم چه حالی داد.قرار بود بریم اخلمد، وبغیر از بردن خودم وچند قلم خوراکی ودوربین کار دیگه ای نداشتم .صبحانه وناهار با گروه بود.قرار ساعت ۷ صبحمون تبدیل به ساعت ۹ تو انجمن ،خیابان فلسطین ۵ شد!واین اولین تجربه من با گروه ورزشکارانی بود که نه تنهاشناختی از اون رشته نداشتم بلکه اساسا از یوگا یه جورایی متنفر هم بودم! شاید دلیل تنفرم عدم شناخت این رشته ورزشی باشه ولی در مجموع دریوگا چیزی ندیدم که بتونه من وبخودش جلب کنه (بغیر از بحث های فلسفی ش ).

اخلمد که رسیدیم یه کمپ برامون در نظر گرفته بودند !که بعد از خوردن صبحانه قرارشد تا جای آبشار پیاده روی داشته باشیم .منم از همه جا بی خبر وحسااااااااااس عین این بچه مثبتا با مانتو بلند وکفش نیمه مجلسی نه چندان راحت رفته بودم ! ودر بعضی جاها مجبور بودم با همون کفشهای نازنینم از وسط رودخونه هم رد بشم .روی دوشم یه کوله پر از میوه ،چیپس وپفک وشکلات وتخمه ویک بطری آب یخ به همراه یه دوربین دیجیتال که از صحنه های ناب ودستنخورده طبیعت بتونم عکس بگیرم بود وبه خاطر سنگینی کوله وهمچنین کمی تا قسمتی تنبلی خودم هر ده دقیقه یکبار می ایستادم ومی گفتم همینجا خوبه، اطراق می کنیم (درست نوشتم ؟)وباعث خنده گروه می شدم .اونها هم تو این آن تراکتهای بوجود اومده به حرکات ورزشی می پرداختند.ودوباره حرکت....استادشون معتقد بود که من یه فرد برونگرام وهیپنوتیزم صددرصد هم نمیشم!وخیلی تعجب کرد که من با این خصوصیات اخلاقی شاد وریلکس چطوری دوسته ریحانه ام !!تو راه چی شد وچی گذشت از نوشتن تو وبلاگ خارجه....اینکه رسیدیم آبشار وگروه به انجام حرکات نمایشی یوگا پرداختندبماند وبرگشتن وخراب شدن کفش من وگم شده دستبندم هم به کناری.....ویا اون شبی که چهارنفری رفتیم کنسرت محمد اصفهانی که تو مشهدبود وبعد از برگشتن یه شام خوردیم ودوستم هم به خونه ما اومد تا مامانشو بیدار نکنه اون موقع شب! ـ حالا اگه دادش من وگوربه گور کرد عیبی نداره ! آخه نمی تونست ماشینشو تو پیاده رو پارک کنه،این بود که ساعت یک نیمه شب برادر بیچاره من وبیدار کرد واستمداد کمک کرد ـ اینها تمام خاطرات من از یوگا بودکه دریک لحظه بعد از دعوت دوستم از جلوی چشمام رژه رفتند!بعد از کاروقتی رسیدم خونه، اول تمام خرابکاریهای شب گذشته  رو جمع وجور کردم ،چقدر ریخت وپاش کرده بودم یکی نمیدونست فکر می کرد یه گردان از تو اتاقم رژه رفته! شستن ظرفها کثیف تلنبارشده کاربعدی بود وبعد لباسهامو شستم ویه جارو وکمی هم مرتب کاری دوروبرودر آخر برای حسن ختام یه دوش جانانه که هم خستگی سرکار از تنم دربیاد وهم عرق کارهایی که روی هم تلنبار شده بود از تنم پاک بشه. از نظر لباس مشکلی نبود چون همیشه تروتمیز واتو کشیده اند.صورتم نیز با کمی کرم سفید کننده ویه خط چشم وکمی ریمل ویه ذره رژلب حاضرشد وطبق معمول موند حاضر کرده همون دولاخ شوید آش عزاداری که همیشه باهاشون مشکل دارم ونمی دونم چطوری درستشون کنم .ودر آخر هم به یه بستن ساده دم اسبی بصورت گرد اکتفا کردم وخودمواز شر پیچیدن  وژل زدن راحت کردم !هر چند که دوست یوگا کار من مثلا آدم ساده ایه واز تجملات خیر سر امواتش بیزاره ومی خواد زندگی بی تکلفی داشه باشه ولی اون به من چه !! من تا حاضر نشم وبخودم نرسم جایی نمیرم .....

ادامه دارد................

[ سه‌شنبه ۱۳۸۳/٤/٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مژگان ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

یه عدد مژی چشم خمار میشی رنگ متولد مرداد ماه با یه دونه شوشو جنتلمن چپ دست خردادی که از اواخر سال 79 با هم آشنا شدند___________ مژی یه دنده وکله شق وبد پیله ست وخدا نکنه چیزی براش بشه هدف تا اونو به دست نیاره سرجاش نمی شینه .اخر اعتماد به نفس وانرژی داشتن اونم از نوع مثبتشه و وحسابداره وشاید دوسه سال دیگه یه چیزه دیگه بشه !___________ شوشو یه پسر خوش قد وبالا وجنتلمن که مطمئنم کمتر کسی عین اون پیدا می شه چون تو دنیایی که فقط حرف ه ،فقط حرف نمی زنه واهل عمل ه وخودش رو تو عقاید وعادت های پوسیده نگه نمی داره واز مرد بودنش سو استفاده نمی کنه اون مهندس وشرکت خودش رو داره .عاشق والیبال ه ومربی یه تیم و همینطور یه نوازنده خوب به حساب میاد___________ مژی وشوشو 28 دیماه سال 84 با هم همخونه شدند وشوشو سعی کرده تو زندگی از هیچ چیزی برای راحتی همسرش فروگذاری نکنه مژی هم سعی می کنه قدرش رو بدونه وبهش محبت کنه وهمیشه یادش باشه این همون شوالیه زره پوش با اسب سیاهیه که تو خواب ورویا ارزو داشتنش رو داشته ! ___________ از خودم وروزانه هام واتفاق هام اینجا می نویسم. نه اهل لینک کردن زورکی ونه به اصرار دادن رمزم پس بهتره اصلا به روم نیارید .اینجا هرزگاهی اونم فقط یه کامنت دونی فعاله .
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب