مژی جون وشوشو

راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است، گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.

 

همین چند روز پیش بود که تو وبلاگ یکی از هم دوستان  ، نوشتم کافیه سرم به بالشت برسه وخوابم بگیره . حتی بعضی مواقع که میخوام کمی فکر کنم هر کاری میکنم بیش از نیم ساعت نمی شه ،  که بازم خوابم می بره. اونوقت شنبه شب من شدم جن وخواب هم شد بسم ا... با اون همه کاری که روز یکشنبه داشتم وبعد از ظهر هم یونی باید می رفتم  تا خود صب خوابم نبرد وهمون نزدیکای بیدار شدنم توسط زنگ موبایل بیدار شدم وکارای خونه رو انجام دادم ورفتم یونی .ظهر هم خونه نبودم که حداقل بعد از ناهار بخوابم .دیشب هم همینطور ....هر چی این پهلو به اون پهلو شدم خوابم نبرد که نبرد از آخر بیدار شدم وقورمه سبزی نیمه اماده رو گذاشتم رو گاز که یواش یواش بپزه وبه زور هم نشستم به درس خوندن ومرتب کردن دفترم .تا ساعت شش صب از اونور هم هشت ونیم باید بیدار می شدم که صب امروز کلاس داشتم .

با این اوصاف روحی وجسمی بری یونی وببینی جا تره واستاد نیست وکلاس هم تشکیل نمی شه.

خوب شد امروز بعد از ناهار یه سه ساعتی خوابیدم وگرنه الان جنازه ام اینجا رو آپ می کرد !

 

 

 پ ن : چرا یه فایر فاکس نصب نمی کنی وخودت ومن وراحت کنی؟ اونوقت نه تو حرفات تو گلوت قلمبه می شه که بخوای یه جوری بریزیشون بیرون نه من باید دائم تو نوشته هام لینک نظر خواهی رو بذارم که یه وقت معده درد نگیری!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 

1_ کارتون کزت یادتونه ؟...من ورژن جدیدش ، مژی کزت ام !...امروز که بعد از نظافت خونه وگرفتن یه دوش مجدد رفتم یونی .اونم چه درسهایی همون دوتا درسی که برام مشکله.از همه بدتر هم لباسی بود که پوشیده بودم .من به خاطر هماهنگ شدن ظاهر وتیپم حاضرم هر بدبختی وبه بدن وپا وکتف ام بدم الا گرما رو ....خیلی به گرما کم طاقت ام . اونوقت از همه جا زدم وپالتو اسپرت کوتاه پاییزه رو پوشیدم چون با این شلوارم بهم خیلی میاد .  حالا اون کیف سنگین که شونه ادم واز جا در میاره  واون دوتا دفتر کلاستور تو دستم هم بماند .واااااااای داشتم جون می دادم .درسته از زیر یه تاپ بی ناموسی تنم بود ولی اون لباس برای من گرم بود .ای خاک به سرشون هم بکنه با این شلواراشون .لامصب جایی از آدم ونگه نمی داره که.... تا می شینی روم به دیفال _ خب پسر مجرد هم از اینجا رد می شه _ با /سن ادم می افته بیرون از اونور هم مدام باید بشکشم بالا که از پایین نیفته ( گشاد نیست فقط بخاطر گنی که از زیر می پوشم تمایل به پایین افتادن داره ).خلاصه حسابی کلافه شده بودم اول بخاطر گرما که علت اصلی ومهم قضیه بود وبعد هم شلوار ودرسهای مشکل .

 

2_ تو راه اومدن خونه هوسم کرد یه دست نیم لیوان ( فنجون مکش مرگ ما ) برای دم دست بگیرم .این هایی که دارم دلمو زده .دست شکستنم هم در حد صفره  ، اینه که تو این مدت خونه داری بی وجدان ها همگیشون  صحیح وسالم موندند .یه دست نیم لیوان طرح چهارگوش فرانسه خریدم واومدم خونه.

 

3_ اول از همه بساط ناهار فردا رو که میرم یونی روبراه کردم ( قورمه سبزی ) بعد هم شام امشب رو روبراه کردم ( پلو وجوجه کباب ، اینها رو می نویسم که فکر نکنید اگه یه روز نیستم خونه ، یادم از کارای خونه میره ویه خط در میون انجامشون میدم ) .بعد هم چای دم کردم به عشق فنجون هایی که خریدم ، رفتم یه دوش گرفتم که رفرش بشم وبتونم یه خط اینجا بنویسم .

 

4_حالا این همه گیر ودار من کم بود که مدیر ارشد اینجا هم شدم .نمونه سوالات خوبی برای کارشناسی وارشد اینجا می تونید پیدا کنید خب برای اونجا هم باید مطلب ارسال کنم دیگه.

 

5_اخه جوووون فردا اولین روز کلاس عملی تربیت بدنی امه ....یادتونه که چقدر شاسکولی کد کلاساشو برداشتم ؟

 


 

 پ ن : چرا یه فایر فاکس نصب نمی کنی وخودت ومن وراحت کنی؟ اونوقت نه تو حرفات تو گلوت قلمبه می شه که بخوای یه جوری بریزیشون بیرون نه من باید دائم تو نوشته هام لینک نظر خواهی رو بذارم که یه وقت حناق نگیری!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٩ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

فردا یکی از پرکارترین روزای منه ! خب تمام بعد از ظهر ویونی تشریف دارم واز اونور هم صبحشه یکی از روزهای نظافت خونه است .تنها مزیتش عدم درست کردن ناهاره چون جوری می رم یونی که شوشو براش نمی صرفه که بیاد خونه برای ناهار. خب حالا چرا این همه دردسر ؟...من ترجیح می دم زیاد وقت خودمو حروم نکنم .دوروز در هفته که روز نظافت خونه اس از روز هایی انتخاب شده که هم صبش خونه باشم هم فاصله دوروز تقریبا یکسان باشه ( اینجوری تو طول هفته خونه ترتمیز ومرتبه ) وهم اینک این دوروز با توجه به برنامه هام ثابت باشه ومدام نخوام عوضشون کنم .این ترم هم همینطورروز یکشنبه وپنجشنبه رو برای خونه اختصاص دادم که حتی لباسشویی هم تو یکی از این روزا انجام می شه که دیگه نخوام دم به دقیقه کار خونه انجام بدم . واز اونجایی که بعد از ظهر روز یکشنبه یونی دارم وشوشو هم نمیاد ترجیح دادم این ترم هم این روز وروز کار خونه قرار بدم که دیگه بقیه روزام آزاد باشه.

 

از پنجشنبه به سلامتی تا خود جمعه شب برنامه بخور وبخواب اساسی داشتیم وحالش وبردیم . پنجشنبه شب که بیرون بودیم وشام واینا ...از اونور  نزدیک ظهر جمعه بیدار شدیم وصبحونه !! خوردیم وکمی خوابیدیم ودوساعت بعدش هم همونجور تو رختخواب شوشو زنگ زده به آشپزخونه وجاتون بازم خالی سفارش غذا داده .عصری هم که رفتیم ددر وشب هم خونه مهسا جونی دعوت شدیم .

 

تو این تعطیلات اخر هفته جدیدترین اپیزود سری شش لاست ودیدیم وبا سه تا فیلم ایرانی بسی بی مزه وخنک که اصلا یکیش اخر گیج وگنگی فیلنامه وپرش واین ورواونور شدن موضوع رو داشت به نام چشمک ،یکی هم پسر ایرونی که خداییش چقدر آبکی بود ویکی هم کتاب قانون که حداقل چند تا تیکه درست وحسابی توش به دولت وبعضی مسلمون نماها انداخته بود با بازی پرویز پرستویی که الهی پسر همسایمون قربونش بره که بهتر از دو فیلم قبلی بود وحداقل ارزش وقت گذاشتن رو داشت .بجاش اون دوتا فقط باعث خنده من وشوشو شده بودند ومدام داشتیم با سریال لاست محکشون می زدیم .

 

 

 

 

 

 پ ن : چرا یه فایر فاکس نصب نمی کنی وخودت ومن وراحت کنی؟ اونوقت نه تو حرفات تو گلوت قلمبه می شه که بخوای یه جوری بریزیشون بیرون نه من باید دائم تو نوشته هام لینک نظر خواهی رو بذارم که یه وقت حناق نگیری!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

این ترم ،  تربیت بدنی یک وبرداشتم واز اونجایی که اونهایی که این واحد وگذرونده بودند می گفتند همیشه بعد از امتحان تئوریش کلاسهای عملیش شروع می شه ( یعنی همیشه کلاسهای عملی با تاخیره ) منم یه پیش داوری از قبل داشتم .هرزگاهی سایت دانشگاه رو باز می کردم که ببینم کلاسهای عملی تربیت بدنی کی شروع می شه؟ از اونجایی که یونی ما رشته تربیت بدنی هم داره یه بار که خبری در این موردتو سایت گذاشته بودند ، ددیم مال بچه های تربیت بدنیه .خلاصه مخلص کلوم !! سه چهارروزی می شه که وقتی سایت وباز می کنم می بینم نوشته شروع کلاسهای تربیت بدنی هااااااا ولی باز فکر می کردم مال بچه های رشته تربیت بدنیه تا اینکه دیروز عصر گفتم حالا یه کیلیکی روش بکنم . به به ....منظورش همین تربیت بدنی یک ودو ( عمومی ) بود .شانس اوردم .چون همیشه می گن کلاساش زود پر می شه و کد دیگه ای هم بعدش  ارائه نمی کنن واونوقت برای عملیش یه ترم عقب می افتی .از هفت،  هشت تا کد  یکی دوتا اخرش مونده بود اون یکی که  ساعتش برام راحت تر بود ومکانش هم نزدیک تر رو  انتخاب کردم که دقیقا نفر آخر بودم .شانس اوردم .گاهی وقتا یه چیزی رو می بینم ها ولی صفر تا صدم ضعیفه ودیر عمل می کنم ( گفتم گاهی ، زیاد پررو نشید بگید طرف خنکه )زبان

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

گاهی وقتا ادم بی حوصله وکسل می شه .بعد از ناهار جلوی تلویزیون دراز کشیدیم ویه پتو رومون انداخیتم ونشستیم به تماشا .منم هی این پهلو به اون پهلو شدم واز اخر هم نشستم وگفتم من یه عدد کره خر یتیمم ! ....شوشو هم نگاهم کرد وگفت :تابلو معلومه پس کو دمت؟ منم گفتم : خر ما از کره ایی دم نداشت .گفتم : دلم هوس رفتن به سعدی رو کرده .طفلک شوشو هم گفت باشه موقعی که میخوام برم شرکت حاضر شو ترو هم ببرم .حالا چند روزه داریم از گرما هلاک می شیم هان ....همین امروز بعد از ظهری چنان بارونی بارید که شدتش ادم وبا خودش می برد .برای همین بیرون رفتنم کنسل شد .میدونید که تو این حال وهوای کمی افسردگی هم ادم منتظره که نه بشنوه ...همین که برای خودم جا انداختم که نمیرم ویه چای هم خوردیم انگار نه انگار بارونی بارید بود .هر چی شوشو گفت خب حاضر شو ببرمت دیگه حس وحال من برای بیرون رفتن نبود.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

1_ کلا ادمی ام که نسبتا کم بیرون میره .اگه خرید داشته باشم ( مثلابرای عروسی یا مهمونی ) خب راحت میرم بیرون ولی اگه یه چیزی رو بخوام که برای خریدش مدت زمان خاصی رو نداشته باشم یا عجله ای در خریدش نداشته باشم ( فقط میلم کشیده باشه ! ) اونوقته که می میرم ولی بیرون نمیرم .برای همین همه کارامو سرجمع می کنم که تو یه رزو انجام بشه .به قولی دیگه نمیرم بیرون ونمیرم وقتی هم میرم دیگه جمع نمی شم برگردم خونه.

 

2_ دیروز از این روزا بود . صب برنامه امو چیدم که بعد از یونی برم یه جایی .بعدش هم سر راه برم یه سر خونه سارا ویه چیزی بهش بدم واز اونجا هم نیم ساعتی خونه مهسا بمونم وبرگردم خونه ! .بعد از یونی اون کارام نشد وافتاد به دوساعت بعد برای همین رفتم واون بسته رو به سارا دادم وبعدش هم خونه مهسا موندم تا دوساعت بگذره وبرم کار اول رو انجام بدم .حالا تو این گیر ودار که داره نزدیک ده شب می شه خرید کردنم هم گرفته ودارم بوتیک ها رو دید می زنم .

 

3_ وقتی رسیدم خونه .جونم داشت در می رفت دیروز هوا خیلی گرم بود ومنم بعد از یونی بیرون رفتم وحسابی کلافه شده بودم .اولین کار این بود که لباسمو در بیارم ویه دوش بگیرم تا حسابی رفرش بشم ( اگه این دوش اب سرد نبود آدم باید چیکار می کرد تا سرحال بشه وجون تازه ایی بگیره ؟)  وبعدش هم شام ودرست کردم وقتی خیالم از بابت شکم خودم وشوشو راحت شد  یه دوروبر جمع وجور کردم ونشستم تا شوشو بیاد.

 

4_ باز کک به یه جایمون افتاده !...دلم هوس یه نوع پارچه رو کرده که الان تی شرتاش تو بازاره . نرم وخنکه  وهمه رنگ هم داره .می گن پاساژ های خیابون سعدی از این پارچه داره _ اووووو یه جایی که اصلا جا پارک گیر نمیاد _ امروز از خیاط پرسیدم که چقدر باید بگیرم وان هم چقدر بابت دوختش می گیره  .بدجوری دلم هوس کرده دو ، سه رنگی بگیرم وبدم عین تونیک برام بدوزه جوری که بشه بیرون هم وقتی تیپ اسپرت می زنم بپوشم .حالا دنبال یه پایه ام که باهم بریم اگه نشد باید تو اواخر هفته اینده _ اوایلش کلاس دارم _ خودم برم تا وقتی هم خیاط بدوزه بشه موقع پوشیدنش.

 

 

 پ ن : چرا یه فایر فاکس نصب نمی کنی وخودت ومن وراحت کنی؟ اونوقت نه تو حرفات تو گلوت قلمبه می شه که بخوای یه جوری بریزیشون بیرون نه من باید دائم تو نوشته هام لینک نظر خواهی رو بذارم که یه وقت حناق نگیری!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

نشستم تاریخ امتحانات وبه ترتیب رو یه برگه نوشتم همینطور مقدار صفحات وفصل های درسهایی که انتخاب کردم .از هفته اینده هفت هفته تا شروع امتحاناتم مونده ومنم هفت درس برداشتم که چهارتاش خوندنی محسوب می شه با قطر های نسبتا زیاد ( مثل روانشناسی عمومی ) وسه تا درس هم  فهمیدنی  ، که دوتاش برام خیلی مشکله .

برنامه ریزیم طوریه که سه تا درس فهمیدنی رو حتما با کلاس پیش برم .وخوندنی ها رو هم تا قبل از شروع امتحانات حداقل یه دور اساسی کرده باشم .متاسفانه همین سه درس سختم امتحاناتش پشت سرهمه وجای نفس کشیدن هم نداره _ هرروز_ بعد 6 روز فاصله وچهار تا درس دیگه که اونم هرروزه .

البته این برنامه ریزی ایده ال ِ که خب همیشه انحرافاتی هم صورت می گیره .البته من طوری برنامه ریزی کردم که ددر وخواب وکار خونه و... هم شاملش بشه حالا شما خودتون قضاوت کنید که دیگه چیکار می خوام بکنم که توش انحراف هم پیدا می شه! .در هر صورت طوری برنامه رو باز چیدم که نباید اونقدری از آخر در هر صورتی ( به جز تنبلی کردن ) از برنامه عقب بیفتم .

 

 

 

 

اینجا نظربده

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

1_ وای که چقدر این روزا تنبل وبی حال ورمق شدم .هوا گرم شده وباید کم کم به فکر راه انداختن کولر باشیم ( هر چند که دوباره هوا حسابی سرد می شه واین اب وهوا تو مشهد طبیعیه ) خواب ظهر بجای اینکه سرحالت کنه، بی رمق ترت می کنه وحوصله ات نمیاد که پا بشی وکارات وانجام بدی.

 

 

2_ تولد دیشب خیلی خیلی خوش گذشت ، عالی بود . تازه الان همه چی رو مرتب کردم خب یه سری لباسا باید اطو می شد وبعد می رفت تو کمد .هنوز کفشمو هم تمیز نکردم که جمعش کنم .کلی کار دیگه هم دارم .باید عکسا رو از تو دوربین خالی کنم وبعد هم دسته بندی کنم ورایتشون کنم جمع بشه بره پی کارش ( شرمنده ام که هنوز عکس سفره در پیتی هفت سینمو اینجا نذاشتم ، دلیلش همینه ).

 

 

3_ امروز یه تصمیم گرفتم وامیدوارم مثل تصمیم سه سال پیشم خیلی محکم وقوی باشه .آرشیو وبلاگ وریختم بیرون وبرگشتم به سه سال پیش .حتی اینجا هم نم پس ندادم وننوشتم میخوام چیکار کنم ؟! فقط گفتم دارم تلاش می کنم .واین خبر خوب....وای که چقدر مصمم بودم .امروز تصمیم گرفتم مصمم باشم و این کاررو هم محک وقوی انجامش بدم وخودم وراحت کنم .امیدوارم موفق بشم .

 


 

 

4_ دیگه...هیچی..زیاد چیز خاصی ندارم بجز همون کارای تکراری همیشه

 

 

 

اینجا نظربده

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


١_ هر جور باشی ویا زندگی کنی با هر ایده وعقیده ای ، بازم یه حرفی توش هست ! داشته باشی یه جور نداشته باشی یه جور ، خوش باشی یا نباشی هم همینطور وبگیر برو الی آخر.... ولی یه چیزی اکثریت داره واونم اینه که در اکثر مواقع ما آدمها خوبی وبدی رو می فهمیم ویه حدی براش قائل ایم  .اینکه طرف سواد داره یا نه هم یه معیاری داره که تا حدودی مرزبندی شده ( میگم تا حدودی که سلیقه ها وعقاید متفاوت ودر نظر بگیره ) مثل اینکه من یه خانم خونه دار دانشجو ام ودائم تو اینترنت باشم می تونه باعث حسد یه عده ( من اینجا هم می نویسم وباعث شده بود برای یکی لقب ادم بیکار رو داشته باشم ، نه لقب یه ادم فعال وبه روز که خونه داری ودانشجویی باعث نشده از خودش ودوروبرش غافل بشه ) خب برای یه عده دیگه هم می شم همونی که خودم گفتم .  معلومه یه عده از رو بخار معده حرف می زنن ! یا به قول یکی از دوستام که حرف قشنگی زد گفت : یه عده وقتی یه چیزی رو خودشون ندارند با تخریب کردن داشته ،  دیگران می خوان خودشون ودوروبرشون وهمینطور نحوه فکر وایده اشون ومنطقی وطبیعی جلوه بدن .  منم فقط یه روز ناراحتی کشیدم وخاله زنک بودنم فعال شد وحداقل تو خلوت خودم گیر دادم به نحوه زندگی همونهایی که رو من انگشت گذاشته بودند .بعدش کلمه ک... لق همه اشون وگفتم وبه روال عادی زندگیم ( میخواد خوشایند یه عده نباشه ، برن آب خنک بخورن ) برگشتم .

 

2_ دیروز یه وقت آرایشگاه گرفتم برای ابروهام ، راستشو بخوایید خیلی زورم میومد که بخوام کلی پول بدم ودوباره موهام ورنگ کنم ( برای چهارشنبه سوری رنگ کرده بودم ) از یه طرف هم بخاطر تولد امروز عصر ، بدم نمیومد یه دستی به موهام هم بکشم ( مرده شور حسمو ببرن که هیچ وقت خدا خودمو مرتب نمی بینم ! ) با وجودی که محتویات مالی کیف می گفت می تونم این خرج وهم بزنم به گردنم ! ولی ترجیح دادم یکی از رنگهای تو خونه رو ببرم که اگه احیانا ارایشگاه اون رنگ قبلی رو نداشت این رنگ خودمو بزنه ( انگار یه جورایی دلم میخواست که اون رنگ نداشته باشه تا کمتر هزینه کنم ) خلاصه درد سرتون ندم ابروهای زاغارتمو برداشتم ( برای دو لاخ ابرو کلی پول میدم ) وهمون رنگ تو خونه رو هم دادم بماله به کله ام ! .چند روز پیش هم که خبر دارید دنبال دوخت ودوز یه دامن بودم برای همین مهمونی خب تولد ، کادو گرفتن هم داره .کافی بود یه حساب سر انگشتی معمولی بکنم که برای یه تولد چقدر خرج باید به گردنم بیفته .هنوز کلی کار دارم که باید انجام بدم .اپیلیدی کنم ودوباره بعد از ناهار برم دوش بگیرم وموهام بیگودی بکنم که بعدش با سشوار حالت بدم .برای پام هم ناخن بذارم و....حداقلش اینه که این کارا من واز فکرهای خاله زنکی دوروبرم ( کی چیکار کرد وکی چی گفت ؟) راحت می کنه.

 

3_ جاتون خالی برای ظهر کباب تابه ای گذاشتم .برم سالاد وبرنامه های دیگه اشو ردیف کنم ولباسهایی که دیروز شستم واطوو بکشم وبرم سروقت کارای خودم وامشب خوش بگذرونم وخوش باشم وبه هیچ چیز احمقانه ای هم فکر نکنم .

 

 

 

اینجا نظربده

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

اما واگر ، ولی ودلیل وچرا نداره ....هیچ کسی نمی تونه باعث ناراحتی وعدم لذت بردن من اززندگیم بشه .

به هیچ کسی اجازه نمیدم که نذاره همچنان خوش باشم وخوش زندگی کنم وبخوام بیخود وبی جهت زندگی شیرینم و که مایه رشک وحسدشونه به کام خودم وشوشو تلخ کنم .

میدونم که کار بد یه نفر هیچ تاثیری تو شخصیت ومنش من نداره .پس اجازه میدم اونقدری کار احمقانه بکنن که یه جای خودشون پاره بشه ! من که سرجامم وموفقیت ام هم معلومه اونا بدواند تا آیا به یه موفقیت در پیتی برسن یا نه.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

ضایع شدن میدونی یعنی چی ؟...اینکه برنامه کلاسیتو عین ادم های به روز دوباره از تو سایت نگاه کنی ( خب یه بار اول نگاه می کنی وروزاشو یادش می کنی دیگه ، نمیخواد که دم به دقیقه برنامه رو از سایت ببینی ) وببینی نوشته کلاس فلان درس در فلان روز  تشکیل نمی شه وبعد عین یه دوست واقعی به بقیه دوستات هم خبر بدی وبعدا بفهمی برنامه ریزی اشتباه کرده واستاد ویه سری از بچه ها رفتن سر اون کلاس وباز بعدش استاد بگه فلان روز بیاین جبرانی کلاس به باد رفته وتو هم هلک وتلک بری یونی اونم تو سوز وسرما ببینی کلاس جبرانی هم  بدلیل عدم اومدن استاد تشکیل نمی شه وتو فکر کنی که کلاس جبرانی جبرانی چی از اب دربیاد!

 

 

 

اینجا نظربده

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

خب خودتون قضاوت کنید وبگید بی دلیل شوشو رو من اسم اردک گذاشته ؟...من عادت دارم هرروز صب بعد از بیدار شدن از خواب وقبل از خوردن صبحونه ، یه دوش می گیرم ( نه کلاس دارم نه تی تیش مامانی ام ، فقط هم عرق می کنم هم موهام چربه همین که کمی هم عادت کردم ) .اگه عصر یا شب هم بخوام برم مهمونی دوباره دوش می گیرم .چند ماهی هم هست که عادت کردم شبا قبل از خواب یه دوش بگیرم طوری که موهام خیس نشه اینم دلیل داره ...من که باید آرایشمو برای خواب پاک کنم ویه مسواک هم بزنم .خب کافیه چند تا تیکه لباسمو هم در بیارم دیگه ....موهامو جمع می کنم واز روبرو میرم زیر دوش هم آرایشم پاک می شه هم همونجور که داره آب روم می ریزه یه مسواک هم میزنم ویک کمی هم شامپو بدن برای قسمتهایی که عرق می کنه استفاده می کنم  .اینجوری به تیر چند تا نشون زدم .اول از همه ارایشمو پاک کردم وبعدش هم مسواک زدم وبوی عرقم هم برطرف شده ومثل یه خانم میرم تو رختخواب پهلوی شوشو بیچاره ....حالا این دو ، سه دفعه روال حموم رفتن  من وداشته باشید .تو این ایام هر وقت برم بیرون یا نرم بیرون اصلا هر سه چهار ساعت یکبار موهامو جمع می کنم ویه دوش بدون خیس شدن مو می گیرم .از بس که عرق می کنم یا کلافه می شم وحس می کنم با دوش گرفتن یه جون ِ تازه می گیرم که الحق هم بعدش خیلی شنگول  وسر حال می شم .

حالا بزنه واولین سفر عشقولانه من وشوشو تو ایام مهرماه  باشه اونم کجا؟....شمال!...صب می رفتم حموم ، شب قبل از خواب می رفتم حموم ، قبل از بیرون رفتن وبعدش هم می رفتم حموم با یه چند تا حموم دیگه که لازم نیست جزئیاتشو اینجا بگم ...حالا کلی عشقولانه هم برای هم داشتیم اونوقت وسط اون همه عشقولانه وناز شتری برگشته بهم می گه مژگان تو هم یه پا اردکی هاااااااا حالا این اردک شدن ما شده یه اصطلاح

 

 

اینجا نظربده

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

1_ به سلامتی از دیروز قبل از اینکه حتی به یونی برم تا همین الان سر درد گرفتم البته از کم به زیاد واز خیلی زیاد به کم تا همین الان سردردم متغییر بوده .

 

2_ دیروز با اون حالم از یونی رفتم یه سر خرید  ،  برای خودم هم برای خونه .من بارها امتحان کردم با استراحت سر درد میگرنیم خوب نمی شه  فقط اعصابم کمتر خرد می شه وکمی از نظر اعصاب ریلکس می شم برای همین دیروز دلم نیومد حالا که تو راهم  یه سر هم هایپر مارکت نرم . خلاصه خرید خونه رو هم انجام دادم .فقط شام شب وکه میخواستم پیراشکی درست کنم به پیتزا که راحت تره تغیر دادم .شب هم که با فشار وفشور به چشمام که از زور درد داشت بیرون میزد خوابیدم وتمام طول شب هم از خواب پریدم وناله کردم فقط جای تعجب داره که دیشب کلی خواب خوب وخوش دیدم .صب هم که با کمی دردسر بیدار شدم .

 

3_ خب امروز ظهر من خونه نیستم  .یه جوری کلاس دارم که شوشو براش راحت تره که خونه نیاد. منم الان یه ناهار معمولی ( دوتا تخم مرغ وکمی نمک وکنجد بدون مزه رو با هم دیگه زدم وتو یه تابه بصورت خاگینه درست کردم ، خوشمزه می شه شما هم امتحانش کنید ) خوردم وگفتم کمی بیام تو نت وبعد هم حاضر بشم برم یونی.

 

4_ احتمالا اخر هفته تولد دعوت ام .خرید دیشب برای خودم به همین دلیل بود .یه بلوز دامن ساده ولی شیک مشکی دارم که خیلی بهم میاد ولی الان حس می کنم نباید اون مدل دامن وبپوشم وبجاش بهم دامن کلوش میاد برای همین پارچه برای دامن کلوش گرفتم .امروز عصر هم بعد از یونی میرم میدم به خیاط .نمیدونم چرا من هیچ وقت لباس ندارم ؟!...مدام گیر میدم به خودم وهیکلم البته از ظاهر نه فقط تو درونم خودمو میخورم .فقط قصد خرید پارچه دامن وداشتم ولی دیروز یه قواره پارچه مشکی هم گرفتم وبه خیاط همونجا ( مانتو وپالتو رو یه خیاط میدم ولباس مجلسی وبلوز ودامن و...یه خیاط دیگه ) دادم برام یه مانتو جلو بسته بدوزه .هوا داره گرم می شه ومنم گرماااااااااااایی اینجوری نمیخواد حتی یه تاپ هم از زیر مانتو بپوشم .

 

 

 


 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

فکر می کنی خیلی راحته بعد از دوهفته بخور وبخواب وبی برنامه بودن وخوشگذرونی ، روز بعد از تعطیلات بری یونی ....ها؟

 

 

 

اینجا نظربده

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

دیروز میدونستم تنبل تر از این صوبتام که برم جلوی آیینه وبخوام حاضر بشم وبرم بیرون .خب تابلو دیگه ....نرفتم.

برنامه سیزده بدر امسالمون خیلی متفاوته .نمیدونم خوش می گذره یا نه ؟ولی میدونم که متفاوته .ما یا سیزده بدرا رو تو سفر بودیم یا اگه مشهد بودیم یه اکیپ خانواده ودوست جوون می شدیم ومی رفتیم باغ تو روستاهای اطراف مشهد وکلی خوش می گذروندیم .می زدیم ومی رقصیدیم وبازی می کردیم وجاتون خالی میخوردیم وچون همه هم فکر ورای بودیم خیلی بهمون خوش می گذشت .

امسال قراره بریم جایی که تبلیغشو دیده بودم یه باغ بزرگ با کلی برنامه متنوع که ناهار وچای ومیوه وشیرینی هم میدن با بازی ومسابقه برای خانواده ها ونقاتشی رو صورت بچه ها وموسیقی زنده .از اونجا که به هر دلیل تو مشهد به ندرت کنسرت هست ( می تونم بگم اصلا نیست مگه تو این گروه های خصوصی ) خب همین موسیقی زنده اش من وشوشو رو جذب کرد وتصمیم گرفتیم برای هزینه کردن وبه این باغ رفتن _ البته دوست شوشو با همسرش هم با ما میان _ گفتم هر قدر معمولی باشه خب فکر می کنم رفتم کنسرت .شوشو دیشب بلیطاشو گرفت ومی گه : میدونی که چه جوریه ؟خب همه با هم اند وحجاب هم ...._ تررو خدا می بینید فکر می کنه من از لس انجلس اومدم که نمیدونم تو این جور جمعا خانم ها با حجاب اند _ خب به بی در وپیکری گروه خودمون نمیرسه ولی تنوع ، تنوع اس دیگه ومن عاشق تجربه کردن چیزای جدید .امیدوارم هوا هم با ما یاری کنه .

 

 

 

 

اینجا نظربده

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

1_ چه روزایی پرخواب وپر از تنبلی ما داریم هااااااااا .صبا اونقدری دیر پا می شم که به هیچ کاری نمی رسم  خدا خیر بده مرغ وماهی وغذا آماده از شب مونده رو!، وگرنه ناهار بی ناهار می شه اونم تو ساعت یک ظهر بیدارشدن من .

 

2_ عصری هم که با بی حوصلگی میخوام حاضر بشم کلی زل(؟) می زنم به سر های مختلف ویو مو ( یه چیزی تو مایه های بابلیسه با کلی سرهای مختلف که هرکدوم مو رو به یه فرمی ویو می کنه وفر میده ) وبا بی حوصلگی هر چه تمامتر یه سر وانتخاب می کنم وباز با بی حوصلگی چندین برابر قبل موهامو سه چهار دسته می کنم ومثلا وویوشون می کنم فقط میخوام از لختی بیش از حد دربیان وگرنه یه چیز دندون گیری از کار در نمیاد یه آرایش ساده و بعد لباس می پوشم ومی ریم خوشگذرونی ومثلا عید دیدنی خونه دوست ورفیق وشب هم خراب خراب ساعت یک به بعد شب میام خونه وتازه سر صحبت من وشوشو باز می شه وکلی نقشه می کشیم رو خونه ومنم کلی مهندس عمران بودنم گل می کنه وعیب از ساختمون ندیده می گیرم ومی گم نه امکان نداره یه همچین نقشه ای وبعدش هم نزدیکای صب می خوابیم واز اونور هم چی می شه ؟خب لنگ ظهر پا می شیم .خدا بخیر کنه شنبه رو که هم روز بعد از تعطیلاته هم اسمش معلومه  ( شنبه گشاده معروفه که ) همین که من ِ بیچاره بساط یونی رفتنم برقراره

 

3_ گند بزنن تو این ترم دو ! که همیشه وقتشه کمه وتا میخوام خودمو جمع وجور کنم موقع امتحاناته

 

4_ به نظرتون من دست از گشادی برمیدارم که امروز عصر برم بیرون ؟

 

 

 

 

 

اینجا نظربده

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


















نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 

1_ دیروز نزدیکای عصر آب تنگ ماهی سفره هفت سین وعوض کردم یه ماهی تپل مپل ولی پر جنب وجوش ( یه چیزی تو مایه های خودم ) اونقدری شره که مجبور شدم روی نصف تنگ وببندم .شب که از بیرون اومدم با جسد رو اب اومدش مواجهه شدم کلی غصه ام گرفت اخه ماهیام تا اخر عید می مونن وبعدش هم می بریم تو استخر کارخونه شوهر خواهرم  آزادش می کنیم .طفلکش عمرش به دنیا نبود.

 

2_ یه صفحه نوشته میخوام تایپ کنم در سه برگ... یکی تو اتاق خواب ، یکی تو اتاق کامی جون  ویکی هم تو اشپزخونه .به نظرم یه چیزایی باید همیشه جلوی چشم ادم باشه  اینجوری بهتره !  امروز کمی حالم از دست یه خر به نام برادر گرفته شده بود ولی دیدم خودم به خر بودنش واقفم دیگه این دل گرفتن نداره یه عده خر به دنیا میان وخری هم زندگی می کنن وخر هم از دنیا میرن .برای همین خیلی زودتر از اینا اروم شدم دلم سوخت برای اسفند پارسال که بزرگترین اشتباه زندگیمو مرتکب شدم وبا خانواده ام مثلا اشتی کردم البته ده ماه هم بیشتر طول نکشید ولی اگه می شد همین ده ماه هم نبود چه بهتره ....احتیاجی نیست ادم زور بزنه که یکی خانواده اشه یا فامیلشه یا ...هر کی میخواد باشه کسی که چشم دیدن خوشی تو رو نداره از حسادت مثل کوره می سوزه یا اگه تیغش ببره گردنتو میزنه این جایی برای رفت وامد ودوست بودن نمیذاره حالا هر کی مخواد باشه .به تخم سگ دوست شوشو... دیگه نیمخوام به احمقهای دوروبرم فکر کنم ولی دارم براش!

 

3_ دیگه.....اگه خدارو خوش بیاد یک کمی درس بخونم که این کتابها نپوسه .حوصله بیرون رفتن وکه ندارم ( کار دارم هاااااااااااااا ) پس بهتر تو خونه مفید تر ، بغیر از تو نت بودن وپای فار/سی /وان نشستن داشته باشم .

 

 

اینجا نظربده

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱/٩ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱/٩ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

درسای سخت وسنگین ودیر فهم ویه عدد مژی تنبل ، چه شود؟...هی می گم این چند روز باقیمونده رو فقط سه تا از کتابهاتو اونم تا جایی که درس داده شده بخون، مگه می شه؟ای خداااااااااااا

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

1_ خب راستشو بخواید زیاد از عید دیدنی خوشم نمیاد. یعنی چی ؟... تند تند بری خونه این واون وسلام علیک بکنی وبگی عید شما مبارک وتو یه تایم محدود حداقل از هر چیزی یه کوچولو بخوری ودوباره خونه بعدی....از اونجایی که بنده کم فامیل ام وکلا هم نه من نه شوشو خوش نداریم با فامیل جماعت رفت وآمد کنیم اینه که زیاد عید دیدنی هامون به عید دیدنی نمیخوره ویه جورایی مهمونی رفتنه .

 

2_ دیشب من وشوشو ست سوسنی زدیم ورفتیم خونه علی ومریم _ همسفرامون _دو هفته دیگه تولد علی ه وباز من تو فکر دوخت ودوز افتادم .نمیخوام کت شلوار بپوشم .خب لباس هم باید ساده باشه نسبتا دیگه ، ( انتظار ندارید که لباسی رو که برای نامزدی دوختم با اون همه النگ دولنگ تو دامنش بپوشم که ؟ ) می مونه یه بلوز دامن مشکی که خیلی بهم میاد فقط...فقط یه کوچولو اضافه وزن اوردم ومنم خیلی حسااااااااس اصلا لباسی نمی پوشم که یه جا روبد نشون بده یا کمی چاق تر _ برعکس یه عده که دوس دارن با اون باسن وشکم بزرگشون لباس کوتاه بپوشن یا ..._ برای همین گفتم یه دامن کلوش حریر که کمی هم تو مدلش کار بشه ( یه چینی ، اریب شدنی ، مرگی ، کوفتی ! داشته باشه که از سادگی در بیاد ) بدم بدوزم که اضافه وزنمو نشون نده با همون بلوز مشکی .

 

3_ امروز تصمیم داشتم عصری برم بیرون  ولی از صب حالم رو به ناخوشی گذاشت بطوری که نتونستم حتی کارای خونه رو تمام وکمال انجام بدم . برای همین منصرف شدم  با خودم گفتم اگه فردا حالم بهتر باشه همون صب میرم وقال قضیه رو می کنم وگرنه باشه بعد از تعطیلات که مجبورم برم یونی خب یه سر هم سرراه میرم خیاطی....چون مشتریشم وفقط یه دامن ساده اس برام یه روزه هم می دوزه .خیالم راحته

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱/٧ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 1_ یه دستی به سر رو روی لینک های کنار وبلاگم کشیدم بعضیاشون دیگه نا پدیده شده بودند وبعضیا هم  لینک منو از کنار وبشون برداشته بودن که صد البته منم مقابله به مثل کردم یه سری دیگه هم چون نوشته هاشون ودوست دارم بدون توقع از لینک کردنشون ، من لینکیده بودمشون! یه سری هم چون بهم لینک دادن منم بهشون لینک دادم .خلاصه تروتمیز وجمع وجور شد .خب لینک تکونی هم یکی از سنت های پسندیده وبلاگ داری دیگه .

 

 2_ شب خونه خواهرم دعوتیم .از اول سال نو  سعی کردم رنگ لباسم با لباس شوشو ست باشه .موقع سال تحویل من کت وشلوار مخمل مشکی پوشیدم که تاپ زیرش بنفش رنگ بود با لاک دست وپا وکفش بنفش پررنگ ،  شوشو هم رنگ لباسش سوسنی بود .دیشب که مهمونی داشتم همون کت وشلواررو با تاپ صورتی با لاک صورتی ست کردم شوشو هم پیراهن صورتی براقش وپوشید .شب مهمونی مهسا هم همون ست روز سال تحویل رو داشتیم .برای امشب هم میخوام یه کت وشلوار مشکی دیگه که خیلی جمع وجور نشونم میدم با تاپ قرمز بپوشم با لاک دست وپای قرمز شوشو هم پیراهن قرمز بپوشه وبا کراوتی که توش قرمز داره + کت وشلوار مشکی  .با وجودی که حس می کردم یه کار معمولیه وشاید اصلا به چشم نیاد ولی تو مهمونی مهسا دوستش متوجه شد وگفت می بینم زن وشوهر باهم  ست می کنن ....رفتم در گوشش گفتم تازه یه چیز دیگه سوسنی رنگ هم تنمه که از چشمت دور مونده !

 

3_ نمیدونم چم شده ؟از دوشنبه ،  سه شنبه میگرن های نسبتا ضعیف می گیرم .شب مهمونی مهسا رفتم ارایشگاه که موهامو سشوار بکشه احساس کردم از اونجا وبعد هم که شوشو اومدم دنبالم دارم سردرد می گیرم تا بسلامتی اخر مهمونی که با استامینوفن کدئین هم رفع نشد .دیشب هم قبل از اینکه مهمونا بیان حس کردم دارم سر درد می شم برای همین یه مسکن خوردم . امروز صب هم با کمی سردرد بیدار شدم _ خوبه دیشب چیزی نخورم که عین مستا از خواب بیدار شدم _ راستشو بخوایید هنوز هم یه ته سردرد ضعیف دارم .

 

4_ با وجودی که نفیسه ازم کوچکتره دلم نیومدم مثل اون خنگ باشم ،بهش یه زنگی زدم وسال نو رو تبریک گفتم . می گم تو نمی فهمی دلیل نمی شه منم نفهمم زنگ

 زدم برای تبریک ! به بقیه هم اس ام اس دادم .

 

 

 

 

پ ن :  مرور گر فایر فاکس نداری؟ قالب وبلاگم با اکسپلوررت مشکل داره ؟فقط می تونی از گوگل ریدر اینجا رو بخونی ؟کلی حرف داری که رو دلت سنگینی می کنه وتو گلوت قلبمه شده ؟خب عزیزم کافیه همین جا رو کمی فشار بدی وکلی خودت وراحت کنی ! البته فقط از نظر صحبت کردن نه از نظر دیگه راحت بشی !!

 


 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٥ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

میخوام روی یه برگه اهم اهدافم ولیست کنم که جلوی چشمام باشن تا فراموش نشن! فراموش که نه ....چون هدف ادم که فراموش نمی شه ولی وقتی مدام جلوی چشمم باشن منم مدام برنامه هامو بر اساس اون اهداف می چینم .


 _ میخوام تنبلی وبیخودی تو نت بودن وبزارم کنار سعی کنم یکی دوکاررو با هم انجام بدم .مثلا وقتی دارم بعضی از سریالهای فارسی وان ونگاه می کنم رو اربی ترک هم کمی ورزش کنم که اون گوشه خونه خاک نخوره ...یا وقتی دارم کار خونه انجام میدم اموزش مکالمه زبان وهم گوش کنم .خلاصه وقتی بشینی وفکر می کنی می بینی در طول روز کلی از این کارا داری که می تونی با هم وهمزمان انجامشون بدی.

 _ میخوام تمرکز کنم رو ارشد !! میدونم که سال دوم کارشناسی بودن خیلی زوده برای ارشد فکر کردن ولی فکر فکر ِ  وهدف هم هدف  ، من ارشد رشته امو میخوام که میخوام !

 

 _ میخوام بیشتر از قبل ریلکس باشم ونزارم بیخودی زندگی به کامم تلخ بشه .قدر اینروزایی که مثل برق وباد می گذرن وبیشتر بدونم .از سلامتی وزندگیم بیشتر لذت ببرم .

 

 _ میخوام کلی چیزی بخرم که باید براش مدت زمان وهزینه در نظر بگیرم وقتی میخوای چیزی رو بگیری سعی می کنی کمتر رو چیزای بیخودی هزینه کنی .

 

_ میخوام بعضی از فکرا رو از خودم دور کنم .میخوام اینقده فکر نکنم که چی می شه ؟میخوام بیشتر ریسک کنم . میدونم که همیشه موفقیت با منه پس ریسک کردن وباید تو اولویت قرار بدم اینقده فکرای دورودراز نکنم .برای هر کاری درسته برنامه ریزی لازمه ولی انجام یه سری کارا فقط تو شرایطی که پیش میاد قابل انجام دادنه ونمی شه خیلی زیاد از قبل ،  روش تمرکز کرد _ مثلا اگه بچه دار شدم برای واکسن دوم فلان ماهش ، تب کرد چیکار کنم ؟ خب اینو بذارم برای همون موقعه _ تا دلتون بخواد من از این فکرا می کنم که مثلا بیست ساله دیگه اگه فلان شد من چیکار کنم ؟

 

_ میخوام تو تمام جنبه هام خیلی خیلی بهتر از اینی که هستم بشم .صبورتر با وقارتر کدباوتر وفعالتر ( فقط دلم نمیخوام پرشروشور تر بشم ، چون اینجوری دیگه دیوارای خونه رو می جوام ) .مژه

 

_ میخوام به تمام چیزای که برای این سال برای خودم در نظر گرفتم برسم یا تو راه رسیدن بهشون قراربگیرم .( البته یه سری چیزایی که میخوام ، مدتش بیشتر از یک ساله که بخوام بهشون برسم مثلا همین ارشد قبول شدن ).


_ میدونم هنوز میخوام های دیگه ای هست ولی فعلا یادم نمیاد .فکر کنم مهماش همینایی بود که لیست کردم .خلاصه که کلی چیز میز خوب وقشنگ میخوام.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٥ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 

خب مهمونی دیشب به سلامتی به خیر وخوشی ( جز یه مورد که بعدا می نویسم ) برگزار شد اونم با کلی تعریف وتمجید .تدارک خاصی ندیده بودم فقط غذام به دهنشون مزه داده بود بخصوص سوپ جوم ....تعریف از خود نباشه خداییش عجب می شه این سوپم هاااااا میخوام یه بار با گزارش تصویری اموزش سوپ جو رو اینجا بذارم به همراه همون دوسه تا فوت اشپزیش ._ البته این نوشتن اموزش رفت تا کی مهمون دعوت کنم وبخوام سوپ درست کنم ، چون خودمون سوپ نمیخوریم _

دوتا از دوستا دعوت بودند یکیش که همسفر این مسافرتمون بود _ اینقدر ادمهای خوبی بودند وبه گروه خونی ما نزدیک که بعد از سفر رفت وامد کردیم با هم دیگه _ یکیش هم از دوستای خیلی قدیم شوشو بود _ کلا اکثر دوستای من هم حسودند هم خاله زنک واحمق ، برای همین بیشتر فاز میده با دوستای شوشو که از شانسم خانم های خیلی خوبی هم دارند رفت وامد کنم ، دوستای من ......بماند سر یه خونه خریدن ما  و....با ادم باد می کنن _ خانم همسفرمون مربی تربیت بدنی وخانم دوست شوشو هم ارشد ای تی می خونه واز اون کدبانوهااااااااااست ( شوشوش هم دندانپزشکه ) .خلاصه بجای پز دادن النگوها ( الهی شکر هر سه تامون منتفریم از طلا بخصوص قسمت النگو دست کردنش ! ) وحرف از این واون زدن چسبیدیم به هنرهای خانم دوست شوشو وبعدش هم  خانم همسفرمون _ مریم جون _ چندتا حرکت یاد راحیل داد وقرار گذاشتن برای اموزش شنا به راحیل،  از اونجایی که من شنا بلدم منم خودمو نخود آش کردم وگفتم منم میام .قرار برای بعد از تعطیلات عید افتاد _ البته اگه بتونم میرم . کلا ترم دوم یونی ما خیلی کوتاهه ، بعد از تعطیلات اونقدری فرصت برای درس خوندن نداری مگه همیشه با کلاس پیش بری اونم خیلی قوی وگرنه عقب می افتی وخیلی رو ادم فشار میاد _

تنها مورد گندی که زدم فراموش کردن آجیل بود!! ....باورتون می شه ؟ عید وبی اجیل ....میوه ها وشیرینی وانواع شکلات وقبلا حاضر کرده بودم ظرف اجیل وهم پر کردم فقط اونو گذاشتم تو کابینت تا سینی استکان وقندون هم اماده بود هاااااااااا .این قایم کردن آجیل هم دلیل داشت بارها به شوشو می گم میخوای اجیل بخوری تو یه ظرف برای خودت بریز وکل اجیل ودست چین نکن .خودم که عاشق بادوم امریکایی ام شوشو هم بادوم هندی وپسته هاشو میخوره .خب می مونه فندق وبادوم خاکی ویکی دوتا مغز دیگه..اخه این چه کاریه ؟ این بود که ترجیح دادم تا اومدن مهمونا ظرف آجیل یه گوشه سوت وکور بمونه .شب که مهمونا رفتن واومدم  ظرفا رو جابجا کنم چشمم به اجیل افتاد واه از نهادم بلند شد . نمیدونم چرا انیقده حالم گرفته شد ؟اخه آجیل عید وبا همین دوست قدیمی شوشو رفته بودیم گرفته بودیم .حالا ادم یادش بره...خب حالگیریه دیگه....دیگه ...الان هم برم یه دستی به پذیرایی بکشم دیگه کار ندارم شکر خدا بخاطر مهمونا ،  امروز ناهار هم داریم !

 

 

 

 

پ ن :  مرور گر فایر فاکس نداری؟ قالب وبلاگم با اکسپلوررت مشکل داره ؟فقط می تونی از گوگل ریدر اینجا رو بخونی ؟کلی حرف داری که رو دلت سنگینی می کنه وتو گلوت قلبمه شده ؟خب عزیزم کافیه همین جا رو کمی فشار بدی وکلی خودت وراحت کنی ! البته فقط از نظر صحبت کردن نه از نظر دیگه راحت بشی !!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٥ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

با همه بدوبدو های اخر سال تونستم همه چی رو به موقع برای سال نوآماده کنم . اخرین روز سال هم رفتم سبزه وماهی وسمنوو...گرفتم وتند تند نشستم سفره هفت سین عید واماده کردم  وتا همه چی رونچیدم خیالم راحت نشد تا ناهار بخورم. شب هم طبق روال سبزی پلوبا ماهی درست کردم .

 

هنوز وقت نکردم برنامه های عقب افتادم ویه سروسامونی بدم این جور که مشخصه تا فردا هم در گیرم .روز اول فروردین خواهرمو برای شام دعوت کردم  .دیشب هم که یه برنامه بزن وبرقص داشتیم ونزدیک ساعت یک شب اومدیم خونه جاتون خالی امشب هم دوستای شوشو روبرای شام دعوت کردم.

الان هم همه کاراموکردم وخودم هم حاضرم تا مهمونا تشریف فرما بشن.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٤ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


آخرين مطالب
» صدای منو از کافی نت یونی می شنوید .
» 2576
» از این عکس خوشم اومد !
» کار نشد نداره
» شروع هفته درس خوندن .
» اخر هفته هامون
» کامنت گذار مزاحم
» 2570
» رو کردن مدارک یه دزد اینترنتی !
» مزاحم اینترنتی _3

Design By : RoozGozar.com