مژی جون وشوشو

راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است، گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین
شکوه جادوی رنگین کمان فروردین
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادمانی عید
دوباره عشق و امید
دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار
هفت سین

فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگویم.
برایتان تندرستی و نیکروزی
در سال نو آرزو دارم.
باشد که سالی سرشار از شادی
و کامروایی داشته باشید

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

برنامه سال قبلم رو که برای امسال چیده بودم دیدم   +   .بیشتر تغییر رویه اخلاقی بود تا برنامه ریزی برای اهداف !  البته شاید هم نخواسته بودم ازبرنامه هام بنویسم ._ کلا دوست ندارم خیلی اهدافم رو از قبل بیان کنم ، به قول خودم نمیخوام " نه "  تو کارم بیفته وقتی تو مسیرش قرار گرفتم یا کار تموم شد خب منم اعلامش میکنم دیگه... _

_ دوتا از برنامه هام تو همین سال تموم می شه .یکیش که همین درس خوندنمه . یه برنامه هم دارم که  باید تو سال جدید تو راهش قرار بگیرم وبراش تلاش بکنم که سال بعد نتیجه اش رو ببینم .

_یه سری اخلاقیات هست که همش درموردشون هم می نویسم اونها هم باید به صفر برسه .الان خیلی خوبه ولی میخوام خوب تر بشه !

_دوست دارم شاد باشم .زندگی ارزش فکر وخیال وناراحتی وچیزهای بد رو نداره .درسته که اتفاق بد خبر نمیکنه ولی می تونم خودم به خودم کمتر سخت بگیرم وبیشتر خوشحال باشم .خوشحال بودن خیلی هم خرج نداره وکار شاقی هم نیست فقط باید دل آدم بخواد که شاد باشه .

_ میخوام برگردم به سه چهارسال قبل تر .من اون مژگان رو از یه نظر بیشتر دوست داشتم تا مژی الان رو .تو همون یه زمینه میخوام دوباره به اصل سابقه ام برگردم ومی دونم که موفق می شم .

_ چیز دیگه ای نمیخوام چون همش رو دارم .می دونم یه کاررو نصفه نیمه نمی ذارم .می دونم وقتی یه چیزی شد هدفم براش برنامه می ریزم .می دونم خیلی چیزای دیگه خودشون به راحتی به سمتم میان واحتیاجی به گفتنشون نیست .

_ دوست دارم خدا همچنان عین قبل منو دوست داشته باشه وبهم حال بده ومنم لذتش رو ببرم .

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

چه جالب.... اینجا اسمت رو می نویسی تا بگه شبیه کدوم شخصیت کارتونی هستی .فقط یه سوال برام پیش اومده .من این شخصیت کارتونی رو نمی شناسم ولی قیافه اش که خیلی بشاش ه وتابلو  شیطنت از سر وکولش می باره !

 

Pikachu

 

البته می تونی سوال های دیگه اش رو هم جواب بدی ونتایج دیگه ای هم بگیری .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

دوروز هفته رو کلاس دارم .یکشنبه ها که یه هفته در میون ه وروزهای چهارشنبه که کلاس اولی هر هفته ست وکلاس دومی هم یه هفته درمیون .دقیقا هفته ای که یکشنبه باید برم یونی همون هفته چهارشنبه اش هم همون کلاس دوم رو دارم .

 

شنبه شب دیر خوابیدم وصبح یکشنبه هم چون کار داشتم زود بیدار شدم ومنم اگه خواب ظهرم رو نگیرم خیلی خسته می شم مگه اینکه شبش زود خوابیده باشم وصبح هم نخوام زود بیدار شم .هر چی بود دیروز خیلی خسته بودم .برای همین نزدیک تایم ناهار تصمیم گرفتم کلاس بعد از ظهر روی کنسل کنم .از یه طرف هم استادش خوب درس نمیده هر چند که بدجوری مقید حضور وغیاب کردنه ومهم تر از این این یکشنبه من کلاس نداشتم واستاد هفته پیش گفت شما ها هم بیاین که ببینم تو دوتا کد چند تا دانشجو هست ؟ که همه رو یکی کنیم وبجاش هر هفته بیایم یونی .

هر چی بود دودره کردم وگرفتم تا ساعت یک ربع به شش خوابیدم وقتی بیدار شدم برف خیلی قشنگی رو زمین نشسته بود وخیلی خوشحال تر از این شدم که نخواستم تو این هوا با ماشین برم یونی .آخه دست فرمون مردم حرف نداره !

 

روزهای چهارشنبه یه هفته درمیون هم جوریه که ناهار تو یونی ام .من این ترم کارت تغذیه نگرفتم وبرای همین می رم تریا .تریا هم کلی غذای خونگی اورده جوری هست که من بتونم حتی شده ته بندی کنم تا برسم خونه وبخوام ناهار بخورم .الهه هم می گه براش نمی صرفه بره خونه ودوباره برگرده . برا همین این دوساعت مابین دوتا کلاس رو تو تریا خوش میگذرونیم .( اونقدر گرسنه ام بود که وقتی کلی غذا رو خوردم یادم اومد عکس بگیرم .این ترم اخره ومیخوام خیلی عشق وحال کنم ) .

 

پ ن : به ندرت دلم میخواد یه کلاس رو دودر کنم ولی همون تعداد کمی هم که این کاررو کردم یا اون کلاس تشکیل نشده یا اب وهوا بد شده !!از خود راضی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

خیلی وقتا دلم برای خدا می گیره .عجب بنده های زبون نفهمی ( بلانسبت شماها) داره .من می دونم خدا اونجوری که برای من وشما درستش کردند نیست. خیلی مهربونتر از این حرفاست وکسی هم که مهربونه غل وزنجیر به پای آدم نمی بنده که اگه ال نکنی اگه بل نکنی می سوزونمت وچنان وبهمانت می کنم .اینجوری که دوست داشتن با قید وشرط باشه که نمی شه دوست داشتن ...نمی شه بزرگی ...نمی شه مهربونی وتمام وکمال بودن .نمیخوام بگم من خدارو چطوری قبول دارم وبخوام اینجا بحث دینی راه بندازم .هر چی هست من وجود خدا رو تو تمام لحظه های سخت زندگیم حس کردم .دیگه قرار بوده برای من تحفه چیکار کنه که نکرده ؟!.حقیقتش من موقع ناراحتی وسختی ها کمتر یاد خدا می کنم .فقط موقع مشکلات که می گم خودت حلش کن ولی تا دلتون بخواد موقع شادی وخوشحالی وهمه چیز جور شدنم اونو شاکرم واسمش رو صدا می کنم .

 

خدا وظیفه نداره هی به من واین واون یه چیزی رو ثابت کنه .من موقع ناراحتی های شدیدم فقط از خدا خواسته ام جواب طرف رو بده .تو تمام عمرم ندیدم که طرف بتونه قسر ؟ در بره .خب حالا این وسط اون طرف نفهمه داره از کجا میخوره این چه ربطی به خدا داره ؟...طرف یک سال تو جا افتاده وروزهای اخر خودش رو هم نمی تونسته جمع کنه  معلومه که بخاطر اون همه آزار واذیت وزیر اب زدنی بوده که برای عزیزاش داشته .یه مرگ سخت کجا تا عمه خدابیامرز من که سالم سالم تو یه هفته فوت شد کجا ؟...درسته که همش بخاطر مادرم از عمه ام بد شنیدم ولی خودم که عقل داشتم عمه من زن مهربونی بود وآزارش به هیچ کسی نرسید واز وقتی من یادم می ومد یه شوهر مریض داشت که باید مدام هواسش به غذای همسرش می بود .وقتی بهمون خبر دادن تو بیمارستان ه ما فکر کردیم اشتنباه گفتن وهمسرش مریض ه اینقد ایشون سالم بودند .دقیقا یه هفته .خودش دوست نداشت تو جا بیفته وزیر دست بشه _ طفلکی بچه نداشت ودوست نداشت خونه برادرهاش که همش دوتا بودند که عملا مامان من هم هیچ وهمینطور بچه های همسر بره _ یه هفته ....این هفته سکته کرد وهفته بعد بدون اینکه حتی تو جا افتاده بشه فوت شد .یعنی خدا باید چطوری به من وشماها حالی کنه ...من نمی دونم ؟ .من به خودم می گم .برای خودم می نویسم . تو ذات ومهربونی خدا هیچ نقصی نیست ومن اینو به درستی فهمیدم ودیدم بارها وبارها .برای همین که خیلی وقتا نه اینکه از امید ش نا امید باشم ...نه ...از اینکه روم نمی شه ازش چیزی بخوام .چقدر باید هواسش به من باشه .اونم بی منت .من هر چی دارم وندارم از اونه .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

در کنار ضعف هایم .خیلی حسن های خوب دارم .اخلاق های خیلی عالی که اول از همه باعث لذت دیگران می شه ودوم هم باعث جلای روح خودم وعدم آزردگی روحم .وقتی حسود نباشی وقتی تنگ نظر نباشی اول خودت در آرامش به سر می بری .خیلی اخلاق های خوب دارم .ولی از یکیش خیلی بیشتر از بقیه خوشم میاد .یکی که شاید کمتر تو چشم بیاد ولی باعث ارامش بیشتر خودمه وخودم هم خیلی باهاش حال می کنم .یکی که شاید در درجه دوم وسوم نسبت به بقیه اخلاق های خوبم _ اول از همه اصلا ادم حسود وتنگ نظری نیستم .خسیس نیستم .قسی القلب نیستم ودلم فوق العاده دریایی و..._ باشه ولی برای خودم در درجه اول قرار داره .شما چقدر نوشته ناراحت کننده از من خوندید ؟ چقدر از سختی هام اینجا نوشتم ؟ یا از آزار واذیت ومشکلاتم ؟ _ متاسفانه بیشتر از سمت  طرفهای خودم بوده _ کلا چقدر نوشته های منفی از من خوندید ؟ .من نمی گم نوشتن مشکلات بده ...نه اصلا این منظور رو ندارم .یا ادم نباید درددل کنه ...نه ..اینم اصلا از نظر من بد نیست . من یه حسن دارم واونم اینه که به ندرت درد دل می کنم وچون اهل درد دل کردن نیستم مشکلاتم رو بخاطر اینکه کمتر اذیتم کنن سریع فراموش می کنم .( فراموش که نه ...کم رنگ ترشون می کنم ) طرف پدر دهن من وصاف کرده می بینی یکی دورزو تو خودمم وبعد ...سعی نمی کنم جایی ثبتش کنم .همیشه فکرم این بوده ثبت یه خاطره نا خوشایند اونو برای همیشه ابدی می کنه !! ...گذشتی در کار نیست ولی کینه خیلی خاصی هم نیست .مگه یه اتفاقی یه حرفی یه حادثه ای منو یاد اون دوران بیندازه وباعث بشه من یه شخصی رو یادم بیاد ویکی دوساعت تو دلم بهش دری وری بگم وگرنه امکان نداره همینجوری یادم بیفته .برای همین با مشکلات گذشته ام به ندرت با کسی حرف میزنم .نه اینکه جرات بیانش رو نداشته باشم ...نه ...همیشه می گم چه اصراری هست ادم توالت رو هم بزنه تا بوی گهش بیشتر بلند بشه ؟!..واسه همین سعی می کنم نذارم دیگران سوالی راجع به موضوعی خاصی ازم بپرسند اگه بپرسند هم می گم بیخیال... گذشته ست... نمیخوام خودم رو با یاداوریش ناراحت کنم .حقیقتا من عاشق این اخلاقم هستم .باعث آرامش بیشترم می شه یا آرامش زندگیم رو کمتر بهم می ریزه .گور بابای همه آدم های نفهم وعوضی.من که معلم اخلاق وپیامبر نیستم .زندگی خودم رو عشق ست .دلیلی برای این همه نگه داشتن غم واندوه وناراحتی نمیبینم .

 

 

این پست مال دوروز پیشه وهر دفعه بخاطر یه دوست عزیزم اینو ارسال نکردم نمی خواستم نوشتن حسن من مصادف با پست های اون باشه . برام خیلی عزیزه .ولی واقعا من فقط در مورد خودم نظر دادم همین وبس .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

پست رمز دارم چیز خاصی نبود .راجع به این بود که چیزی رو که می شنوی یا حتی می بینی خیلی می تونه فرق کنه با همون چیز وقتی تو عمقش میری وبیشتر باهاش برخورد داری .من خیلی خودم رو قبول دارم  خیلی هم اعتماد به نفس دارم .ولی همیشه دوست دارم بهتر بشم .برای همین دیدن موفقیت وتلاش های دیگران باعث می شه به فکر فرو برم که چیکار کنم منم اونجوری بشم _ بیشتر تو مقوله علمی ومدیریتی واداب اجتماعی دوس دارم اطلاعاتم بیشتر بشه _ برای همین دیدن  یه سری چیزا خیلی منو تو فکر فرو می بره .مثلا ای کاش عین صبا می تونستم این همه منجمنت کنم هم کار بیرون هم بچه هم کلی خونه داری یا مثلا یاد بگیرم از اون دوست عاقلم که چطوری با مسایل برخورد کنم( اره با شمام )  یا مونا عزیزم که این همه مهربونه ودلش دریایی ه و...ولی گاهی مسایل اونجوری که ادم می بینه وفکر می کنه نیست .خیلی خوشحالم که بیشتر مواقع اخلاقم سینوسی نیست وتعادل تو همه چیزام برقراره شاید من بیست نباشم ولی سعیم بر این بوده که تو همه زمینه ها نمره قبولی داشته باشم .عقیده ام اینه که همه چیز ادم باید باهاش هماهنگ باهش .حرف زدناش با عمل کردنش .زندگیش با ظاهرش .اخلاقش با تحصیلاتش ومنشش با فرهنگش وبگیر تا اخر  _ موضوع سر یه همکلاسی ه ویه همسایه ست _

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

روز شنبه دوتا پست نوشتم که یکیش رمز دار بود .از اونجایی که همون موقع برای همون پست رمز دار یه کامنت خودم گذاشتم ( تو کامنت توضیح چیزی رو داده بودم ) برام کمی تعجب اور بود که هنوز تا امروز هم  هیچ کامنتی اون پستم نداشت .مخصوصا که تو اون وبم کامنت گذاشته شده بود .خوشم میاد از اخلاق خودم که قبل از شک به هر کسی وچیزی دوباره جوانب رو بررسی می کنم .امروز که چک کردم دیدم اون پست رمز دار میره رو یه پست دیگه _ دقیقا پست قبلی خودش که بدون رمز بود _ دیگه دوزاریم جا افتاد قضیه از چه قرار بوده .ولی چرا موضوع رو  بهم نگفتید ؟!نیشخند

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

بعد از مدتها باز سر درد شدم !... نه هوای کلاس منو گرفته نه مسیر تو راه. چون با ماشین بودم .از بس انرژی منفی از دیشب از درودیوار گرفتم .بعدش با یه خواب بدتر _ از نظر انرژی منفی _ صبح ساعت هشت ونیم بیدار شدم تا خود ظهر که باز تلفنی انرژی منفی گرفتم وبعد خواستم برم یونی اونجا هم دوباره تا موقعی که میخواستم برم بیرون همسایه احمق می بینه یه ماشین جلوی درب پارکینگ پارک ه اونم میاد همچین شیک جلوی اون یکی دیگه درب پارک می کنه که باور کنید خیلی اعتماد به نفس داشتم وتونستم با سه چهارفرمون بدون اینکه در پارکینگ رو ببندم ماشین رو بیارمبیرون  ...بعد قیافه  چ س  اون یکی همکلاسی وحرکات در پیتیش باعث شد بگم حقت مژی این ادم اصلا از همون اولش در شان وتیپ تو نبود وتو خر ( بلانسبت خودم !) بیای بهش لطف کنی والان هم تو کف این ادا واصول در پیتیش بمونی . موقع برگشت ویراژهای یه وانت پشت کابین دار تو بلوار فردوسی وبعدش دوباره دم خونه یه ماشین درست چسبونده به در پارکینگ ومجبور شدم تو کوچه ماشین رو بزنم ولی طاقتم نیومد ویه  یادداشت رو شیشه 206 بی کلاس گذاشتم واومدم بالا .یعنی یه نفر چقدر باید طاقت بیاره ؟

 

عیبی نداره فردا یه روز عالی خواهد بود چون من اینجوری میخوام !

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

جاتون خالی این دوروز تعطیلی حسابی بهم خوش گذشت .امیدوارم باز وسط هفته شارژ تموم نکنم وبگم حوصله ام سر رفته !

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

برای اونهایی که گفتن چرا بقیه عوامل فیلم جدایی نادر از سیمین به مراسم اسکار نرفتن .

بقیه حواشی جالب این اسکار گرفتن فرهادی عزیز تو وبلاگ تارا جون .

 

 

_عکس و ویدئویی جالب از پیمان معادی و لیلا حاتمی در حال پرو لباس مراسم اسکار

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

این دوتا ایتم رو از وبلاگ دوستی برداشتم که دیگه نمی نویسه .خیلی جالب اند .

 

_خداحافظ سینما که کلیپ زیبایی از سرگذشت پوری بنایی ست .

 

این که خیلی جالبه .اندازه صفحه رو دست نزدید فقط کلیک کنید ومنتظر بمونید.

 

علی الحساب کامنت دونی هم بازه ( تابلو باید مشخص کنم که حسابدارم نیشخند)

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

1_صبح ناشتا بعد از دوش گرفتن وکمی میکاپ رفتم ازمایشگاه که ازمایش خون بدم .شوشو برده ومنتظر موند تا کارم تموم بشه ومنو برگردوند .راه خیلی نزدیک بود وهوا مناسب کمی پیاده روی .ولی کلا از خون دادن دلم غش وضعف میره وترجیح دادم یکی منو ببره وبیاره ! تو راه دوست شوشو براش اس داد وخبر اسکار گرفتن فرهادی رو داد .

 

2-اومدم خونه وبرای خودم چای گذاشتم .صبحا بیشتر از اونی که گرسنه ام بشم تشنه می شم . تو مابینی که چای حاضر بشه یه سر هم به نت زدم .دیدم همه از خوشحال شدنشون از اسکار فرهادی نوشتن .ای جوووووووووووووونم این اسکار واین فیلم واین کارگردان .

 

3_روز کارای خونه ست برم به کارام برسم .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

هوسم کرده کمی دسر ساده ولی شیک وخوشمزه یاد بگیرم .بیشتر تو طعم های شکلاتی هم سریع حاضر بشه هم همه موقع خوردن لذت ببرند .

دسر گلابی 
دارچینی

دسر میوه

ژله بستنی پرتقالی

دسر انبه و ماست

پاناکوتا با سس
 میوه ای

 

منبع :این دوست هنرمندم

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

هوا حسابی سرد بیخود شده ومنم بیرون کاردارم .شب جمعه مهمونی دعوتم وفقط وفقط یه بلوز میخوام .خدایا تا فردا هوا رو بهتر بگردان !از خود راضی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_دیشب به خیلی از شماها فکر می کردم به خیلی هاتون .مخصوصا اونهایی که بیشتر می شناسمشون چه از طریق بیشتر نوشتن تو وبلاگ هاشون چه شناخت حضوری وتلفنی !!._ اگه اسمی از بقیه نبردم دلیل خاصی نداره فقط شناخت کمتره _

 

2_داشتم فکر می کردم به مونا که یه فرشته ست که از اسمون افتاده رو زمین وفک منو اورد پایین با مهربونیش .یا به صبا جون که همیشه فکر می کنم برای اون شبانه روز بیش از 24 ساعته یا گاهی فکر می کنم چند تا دست داره و MP3   کار میکنه ._ نمیدونم این همه کاررو تو ظهر تا شب چطوری انجام میده ؟_ یا سارا جون که مجرده ولی از نظر من خیلی موفق ه یا همین الهام خودمون من عاشق یه سری از اخلاق هاش ودرک وفهمشم .خوشبحالش که خیلی عاقلانه تصمیم می گیره وحرف میزنه فکر می کنی مگه چقدر سن داره که این همه تجربه داره ؟ یا کیانا جون همشهری خودم ، صد برابر من انرژی مثبت داره چیزی رو بخواد زارت می افته کف دستش .یا اون یکی کیانا دیگه که خانم استاده .یا انو جون خودم با اون همه انرژی وسر زبونش_ تا بحال فکر می کردم همه فن حریف وهمه کاره واخر انرژی وکار وتلاش ومهربونی خودمم __ چقدر خوبه که ادم یه سری نوشته های راست ودرست رو میخونه وکلی نظراتش بالا وپایین می شه وکلی چیز میز خوب یاد می گیره .

 

3_صبح که بیدار شدم به سارا اس دادم وتولدش رو تبریک گفتم .کار زیادی برای انجام دادن ندارم .شوشو دیشب فقط یه پشت پرده ای رو وصل کرد ولی من بهش گفت نهایت تا چهارشنبه شب وقت داره وخودش می دونه واین پرده هاااا

 

4_برای پنجشنبه شب هم خونه راحیل اینها دعوت شدم .دختر خونگرمیه واخلاق های مهمون داریش عین خودمه .من وراحیل مرتب دعوت می کنیم ولی مریم ...چه می دونم هر کی یه اخلاقی داره .تو کل بارداریش دودفعه خونه اش نرفتیم !!_ سه ماه دیگه هم نی نیش به دنیا میاد _ من اهل یکی ما یکی اون یکی دیگه نیستم ولی خوشبحال مریم خیلی بی خیال ه.

 

5_جمعه ظهر هم به شوشو گفتم با دوستش اینا قرار بیرون ناهاررو بذاریم .من هنوز خانومش رو ندیدم وبرای دفعه اول خوبه ادم اینجوری اشنا بشه !مخصوصا تا اخر این هفته که اوضاع خونه من زیاد مرتب نیست وتو ایام خونه تکونی به سر می بریم وهمین که ادم هنوز به سلیقه وطبع غذایی مهمون هاش اشنا نیست ._ احسان دوست شوشو تو باشگاه وقبلا هم همکلاسیش بود وحالا هم همکار !!_

 

کامنت دونی هم بازه !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


آخرين مطالب
» صدای منو از کافی نت یونی می شنوید .
» 2576
» از این عکس خوشم اومد !
» کار نشد نداره
» شروع هفته درس خوندن .
» اخر هفته هامون
» کامنت گذار مزاحم
» 2570
» رو کردن مدارک یه دزد اینترنتی !
» مزاحم اینترنتی _3

Design By : RoozGozar.com