^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن



نمی دونم واقعا می شه گفت یه روز بده یا خوبه؟یا این که این بد وخوب بودن روزها انعکاسی از فکر واندیشه ماست وهمه وهمه بر می کرده به اعمال ورفتار ما؟....نمی دونم ...ولی این ومی دونم که امروز روز خوبی برای من نبود.
من که رنج وسختی جز لاینفک زندگیم است ....من که غم واندوه ومصیبت در درون خودم زندگی کرده ام ومی کنم ...من که سعی کرده ام در فراز ونشیب زندگی همیشه خدا را به یادداشته باشم واز او توکل بجویم ....من که سعی کرده ام همیشه راضی به رضای او باشم ...من که هیچگاه نخواستم از درد ورنج وسختی فرار کنم چون می دونم که فرار از آن فرار از زندگیست که امکان ندارد......من که سعی کرده ام خود قهرمان زندگیم باشم وبا مشکلات زندگی کنا بیایم وپایانی دلنشین برای زندگیم رقم بزنم....ومن که تنها در دل سیاه شب جایی که جز خدا کسی نباشد اشک هایم را روی گونه هایم روان ساخته ام تا شاید اندکی از سوز والتهاب درونم را کاهش دهم ...اینچنین درمانده ومستاصل شده ام

امروز که نگاه او،همان نگاهی که به روح وجان من عمری دوباره می بخشد،نگاهی که حاضرم وجودم را قربانیش کنم ،نگاهی که در آن جز عشق وصفا چیز دیگری دیده نمی شود،همان نگاه که بعد از خدا آرام بخش دل وجانم است اینچنین بی فروغ شده است.
خدایا چقدر این موجود ی را که تو آفریده ای دوست دارم .این فرشته انسان نما را که روح وجانم در تسخیر نگاه اوست .فرشته ای را که تو به خاطر من به زمین فرستادی تا همدم روزها وآرام بخش شب هایم باشد.ومن نادان چقدر این موجود دوست داشتنی رو ناراحت کردم .چقدر به خاطر این که ما بهم نمی رسیم ناخواسته وفقط از روی نادانی وحماقت نه از روی ذات وسرشت بد به جانش نیشتر زده ام .کاش نبودم تا شاهد رنجهایش نباشم .چقدر شرمنده تو وآفریده تو شده ام ای خدا.


سلطه شیرینی را که او بر جان وروح من گذاشته تغییر ناپذیروپایدار است وجسم وجان من با تمام وجود طالب وخواهان اوست واز این سلطه بی چون وچرای او بر جان وروح خودم لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می کنم


***************************************************************

چهارشنبه ۱۳۸٢/٢/۱٧ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | مژگان | نظرات ()