مژی جون وشوشو
راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است، گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.
دیروز دوستم ریحانه که تازه از شیرار اومده من ودعوت کرد که بعداز ظهر که اولین روز ثبت نام کلاسهای یوگاش است به دیدنش برم.یادمه حدود دوسال پیش که با گروه انجمن یوگا خراسان به همراه همین دوستم به اردو رفته بودیم چه حالی داد.قرار بود بریم اخلمد، وبغیر از بردن خودم وچند قلم خوراکی ودوربین کار دیگه ای نداشتم .صبحانه وناهار با گروه بود.قرار ساعت ۷ صبحمون تبدیل به ساعت ۹ تو انجمن ،خیابان فلسطین ۵ شد!واین اولین تجربه من با گروه ورزشکارانی بود که نه تنهاشناختی از اون رشته نداشتم بلکه اساسا از یوگا یه جورایی متنفر هم بودم! شاید دلیل تنفرم عدم شناخت این رشته ورزشی باشه ولی در مجموع دریوگا چیزی ندیدم که بتونه من وبخودش جلب کنه (بغیر از بحث های فلسفی ش ).
اخلمد که رسیدیم یه کمپ برامون در نظر گرفته بودند !که بعد از خوردن صبحانه قرارشد تا جای آبشار پیاده روی داشته باشیم .منم از همه جا بی خبر وحسااااااااااس عین این بچه مثبتا با مانتو بلند وکفش نیمه مجلسی نه چندان راحت رفته بودم ! ودر بعضی جاها مجبور بودم با همون کفشهای نازنینم از وسط رودخونه هم رد بشم .روی دوشم یه کوله پر از میوه ،چیپس وپفک وشکلات وتخمه ویک بطری آب یخ به همراه یه دوربین دیجیتال که از صحنه های ناب ودستنخورده طبیعت بتونم عکس بگیرم بود وبه خاطر سنگینی کوله وهمچنین کمی تا قسمتی تنبلی خودم هر ده دقیقه یکبار می ایستادم ومی گفتم همینجا خوبه، اطراق می کنیم (درست نوشتم ؟)وباعث خنده گروه می شدم .اونها هم تو این آن تراکتهای بوجود اومده به حرکات ورزشی می پرداختند.ودوباره حرکت....استادشون معتقد بود که من یه فرد برونگرام وهیپنوتیزم صددرصد هم نمیشم!وخیلی تعجب کرد که من با این خصوصیات اخلاقی شاد وریلکس چطوری دوسته ریحانه ام !!تو راه چی شد وچی گذشت از نوشتن تو وبلاگ خارجه....اینکه رسیدیم آبشار وگروه به انجام حرکات نمایشی یوگا پرداختندبماند وبرگشتن وخراب شدن کفش من وگم شده دستبندم هم به کناری.....ویا اون شبی که چهارنفری رفتیم کنسرت محمد اصفهانی که تو مشهدبود وبعد از برگشتن یه شام خوردیم ودوستم هم به خونه ما اومد تا مامانشو بیدار نکنه اون موقع شب! ـ حالا اگه دادش من وگوربه گور کرد عیبی نداره ! آخه نمی تونست ماشینشو تو پیاده رو پارک کنه،این بود که ساعت یک نیمه شب برادر بیچاره من وبیدار کرد واستمداد کمک کرد ـ اینها تمام خاطرات من از یوگا بودکه دریک لحظه بعد از دعوت دوستم از جلوی چشمام رژه رفتند!بعد از کاروقتی رسیدم خونه، اول تمام خرابکاریهای شب گذشته
رو جمع وجور کردم ،چقدر ریخت وپاش کرده بودم یکی نمیدونست فکر می کرد یه گردان از تو اتاقم رژه رفته! شستن ظرفها کثیف تلنبارشده کاربعدی بود وبعد لباسهامو شستم ویه جارو وکمی هم مرتب کاری دوروبرودر آخر برای حسن ختام یه دوش جانانه که هم خستگی سرکار از تنم دربیاد وهم عرق کارهایی که روی هم تلنبار شده بود از تنم پاک بشه. از نظر لباس مشکلی نبود چون همیشه تروتمیز واتو کشیده اند.صورتم نیز با کمی کرم سفید کننده ویه خط چشم وکمی ریمل ویه ذره رژلب حاضرشد وطبق معمول موند حاضر کرده همون دولاخ شوید آش عزاداری که همیشه باهاشون مشکل دارم ونمی دونم چطوری درستشون کنم .ودر آخر هم به یه بستن ساده دم اسبی بصورت گرد اکتفا کردم وخودمواز شر پیچیدن وژل زدن راحت کردم !هر چند که دوست یوگا کار من مثلا آدم ساده ایه واز تجملات خیر سر امواتش بیزاره ومی خواد زندگی بی تکلفی داشه باشه ولی اون به من چه !! من تا حاضر نشم وبخودم نرسم جایی نمیرم .....
ادامه دارد................
| Design By : RoozGozar.com |

