مژی جون وشوشو

راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است، گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.

 

 

 

 

١ـ از وقتی رژیم گرفتم دیگه از خواب ظهر هم خبرمبری نیست! هوا بدجوری گرم کرده، از سرکارهم بیایی ودرکل آدم گرماای هم باشی چی میشه ؟آش شله قلمکار!خب خوابت می گیره ودلت میخواد یه چرتی بزنی.بدنم لمس لمسه بیحال بیحال...خودمو ولو می کنم رو تخت وزیر باد خنک وکم کم پلکام سنگین میشه .فک می کنید خواب چی دیدم ؟باورتون نمیشه.اینجارو تو خواب دیدم!آخه قراره قالبشو مرتب کنم ( یکی نیست بگه توبرو فکر وبلاگ خودتو بکن که اینقد به دیگران نگی من قالب میخوام !).این حس مسئولیت داری من٬ منو کشته .منم حسااااااااااااس یه چی می گم تا وقتی که اون کارو تموم کنم تمام حم وغمم میشه اون کار.مجید جان زودتر یوزر وپسوردتو بده تا این خوابهام به کابوس تبدیل نشده!

۲ـ چند شبه که خیلی بد خواب شدم.هر کاری می کنم از خواب خبری نیست! تازه ظهرها هم بیدار می مونم ونمی خوابم تا بتونم شبها راحت تر بخوابم ولی بازم تاثیر نداشته!فیلم کانال دو هم تموم شد، یه لیوان شیر داغ می خورم شاید تاثیر داشته باشه، هوا گرمه گرمه ، حتی یه باده کوچولو هم نیست که پرده رو تکون بده، هی تو رختخواب غلت می زنم از این دنده به اون دنده از شکم به روی کمر از شونه راست به شونه چپ، ای بابا چرا خوابم نمی بره ، یه دفعه خندم می گیره ـ یاد شیطونی هام افتادم ـ بعدش هم گریه می کنم ـ معلومه دیگه این دفعه یاد بدبختی هام افتادم ـ دوباره تو تخت می شینم یادم میاد که اون سی دفعه حرکت ورزشی مورد نظر ونکردم!کارم تموم میشه.نه بابا این چشمام از همیشه بازتره! یک کمی حساب وکتابهامو می کنم ، یادم میاد که جورابهامو نشستم !نصف شبی پا میشم تا هیچ کار نیمه تمومی نمونه! دوباره فکر می کنم وخیالات دور وبرسرم رژه میره!نمیدونم چقدر از نیمه شب گذشته ، شاید بهتره بگم چقدر به صبح مونده که خوابم می بره، مثل همیشه ساعت شش ونیم از خواب بیدار می شم ودیگه استارتی خوابم می بره وهر یکربع به یکربع بیدار می شم تا ساعت نزدیک هشت صبح بشه.خوابم میخواد سنگین بشه که به زور وبلا از رختخواب دل می کنم ( الان چه موقع خوابه ).چند بار صورتمو می شورم تا بلکه چشمام باز بشه .انگار بدنم روز وشبشو گم کرده .جلوی آیینه می ایستم وطبق معمول همیشه کمی کرم نرم کننده وبعدش هم کرم سفید کننده ، رو ابرومو که بخاطر کرم سفید کننده سفید شده با دستمال کاغذی پاک می کنم ولبه تختم می شینم وآیینه کوچولومو دستم می گیرم تا خط چشم وریمل بزنم ! بعدشم موهامو جمع می کنم ورژ میزنم.لباسهامو می پوشم نهایتش اینه که می تونم کمی تغییر تو پوشش امروزم بوجود بیارم !شلوار لی روشنمو می پوشم که شاید دلم هم روشن بشه  ـ زهی خیال باطل گ..ز به شقیقه ربطی نداره ـ مانتو  می پوشم ومقنعه ام وهم خیس می کنم تا تو راه یه کولر آبی متحرک هم داشته باشم که جوش نیارم  وبعد هم یه دوش مختصربا ادکلنم که همه می گن خوشبو ولی خودم بوشو نمی فهمم ! یه تکه نون سوخاری برمیدارم ورو اپن میذارم تا موقع بیرون اومدن دستم بگیرم ـ از موقع رژیم گرفتن دیگه صبحونه هم نمی خورم ـ از خونه تا محل کارم بیست ،بیست وپنچ دقیقه ای راهه که ترجیح میدم بیشتر وقتا پیاده برم تا یه ورزشی هم شده باشه ـ مسیرم تقریبا از تو کوچه هاست همون خونه ها وهمون راه!...مرتبا پشت سرهم خمیازه میکشم وبخاطر گرمازده گی کمی هم احساس تهوع دارم ! حتی حوصله خوندن روزنامه رو هم ندارم و خلاصه شده اشو از همکارم می پرسم! تقریبا از همه زودتر هم خودمو خلاص می کنم ومی زنم بیرون .سرم وتو اتاقها می کنم ویکی یکی از همه خداحافظی می کنم وراهی رو که صبح اومدم ، ظهر برمی گردم !...

به خونه که میرسم اول لباسمو درمیارم وسعی می کنم با هر بدبختی که هست جمع وجورشون کنم وبعدشم رو تخت ولو می شم ...هوا گرمه ومن نمی تونم بلافاصله یه چیزی بخورم !وبعد از ناهار همین جور مثل گربه گیچ دورخودم می چرخم تا عصری بشه وتلفن این ور واونور تا شاید با یکی از دوستام بزنم بیرون ...ودوباره روزی از نو....

تازه مثلا من آدم شادی هستم خدا بداد بقیه جوونها برسه با این برنامه زندگیشون !

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۳/٤/۱٠ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


آخرين مطالب
» صدای منو از کافی نت یونی می شنوید .
» 2576
» از این عکس خوشم اومد !
» کار نشد نداره
» شروع هفته درس خوندن .
» اخر هفته هامون
» کامنت گذار مزاحم
» 2570
» رو کردن مدارک یه دزد اینترنتی !
» مزاحم اینترنتی _3

Design By : RoozGozar.com