^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن



**************************************************************
((اگر به خانه من آمدی برای من.....
ای مهربان....
چراغ بیاور
ویک دریچه که از آن...
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم(فروغ))

سوالی است که هزاران بار از دلم پرسیده ام و او با نا له ای کو تاه مرا به سکوت وا داشته است ،می دانم که دلم زمانی طولانی نیست که به این درد جانسوزمبتلا گشته، اما گویئ سالیان سال است که غم را بر دلش حک کرده اند هیچگاه فکر نمی کردم که روزی بیاید و من دل کوچکم رابدین افسردگی وغمگینی ببینم.
زیبایی،محبت،خوشبختی،عشق؟

می دونی چرا ما همیشه در عین حال که همه کس را داریم باز احساس دلتنگی وغربت شدید میکنیم؟.چرا دوست داریم که یک نفر به درد دل ما گوش بدهد؟
دیشب در عمق سکوت در جوار شمعی زیبا وگریان به خودم می اندیشیدم،
چه بسیار وزود گذرند خوشبختی های آسان یاب وچه بسیار انسانهایی(مردگانی در قالب زندگان)که وجود خود را در رسیدن به این بخت خوش میدارندوساکنان این کوچه خوشبخت چه کسانی میتوانند باشند ؟جزء
((جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد،خوش پوش،خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی(فروغ)



ای کاش همه مان به کودک درونمان گهگاه سری می زدیم:گاهی که دلمان خیلی می گرفت به سراغ خودمان می رفتیم و به زمان کودکیمان بر می گشتیم و بدون اصرار بر توجیه عملمان به قضاوت بر می خاستیم

ای کاش مانند کودکی معصوم که دنیا را به اندازه خود کوچک می بیند ما نیز نسبت به همه چیز کمی فقط کمی بی تفاوت می شدیم .
. انسانها هرچه بزرگتر می شوند فاصله شان از هم بیشتر می شود.
هرچه می گذرد افراد از خودشان هم دورتر می شوند خود واقعی شان را فراموش می کنند در همه موارد دیگران را مقصر، و خود را پاک و معصوم. می دانند. .
چه دردناک است و چه سخت است!
چرا از واژه های (دوست دارم ٬ دوستت دارم و...) در زندگی هامون کم
استفاده می کنیم ؟.چقدر این کلمات می توانند دل ها رو به هم نزدیک
کنند.؟ . دوست داشتن چقدر موهبت خوبیه....
تفاله بودن احساس بدیه.نه؟!!احساس دور ریخته شدن و به سر اومدن عمر مفید.اما از یه نظر دیگه می تونه احساس خوبی هم باشه!چون توی اون لحظه می تونی خیلی به خودت امیدوار باشی که حتما به اندازه ی ممکن کارخودت را انجام دادی که حالا داری راهی زباله دان میشی...

در روزگار ما بحران هویت یک بیماری همگانی هست . هرکس از خود می پرسد که (من کی ام،وچگونه باید باشم؟) واز این همه شاید گروهی برای لحظاتی پاسخی می یابند اما باز این پاسخ با حمله سوال دیگری خنثی می شود ودوباره باز سوال از نو( من کی ام وچگونه باید باشم؟)
به راستی ما باید چگونه باشیم،

((من با خود می اندیشم:
-این سرگذشت اندوه بار نسلی است که از بس کوشیده و نتوانسته چیزی بدست آورد,اکنون حتی دیگر نمی داند چه می خواهد. به هیچ چیز اعتماد ندارد. به هیچ چیز دلبسته نیست.بس که گولش زده اند.
وباز هم آماده فریب های تازه تری است.به همه چیز تف می اندازد.اما زیر پایش هم خالی است.
و همیشه دلهره ای احساس می کند که نشان می دهد هر لحظه دارد فروتر و فروتر می رود.

یادداشتهای شهر شلوغ
فریدون تنکابنی)) والسلام

یکشنبه ۱۳۸٢/٢/٢۸ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | مژگان | نظرات ()