^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن


- تا به حال شده که فکر کنید چقدر تنهایید وکسی رو ندارید.
- تا به حال شده که تو دل سیاه شب به خاطرتنهایتون اشک بریزید وشوری اشکاتون و با تمام وجود حس کنید.
- تا به حال شده که غم واندوه تو دلتون تلنبار بشه وهر آن امکان فورانش باشه .
- تا به حال شده که فکر کنید عجب دنیای بی وفایی، تا خوب وخوشی همه دوروبرت وول می خورند همینکه نیازمندشون بشی عین شبنم بخار می شن میرن هوا.
- تا به حال شده که در زمانهای تنهایی بنشینیدوبرای دیگران ،اون کسانی که در حقتون بدی کردندنقشه بکشیدوچنان وچنین کنید وبعد هم پی ببریددل رحم تر از اونی هستید که برای دیگران بد بخواین .
- تا به حال شده که حقتون وبخورن وعرضه نداشته باشید حقتون وبگیرید وعین بچه گربه ای که تو بارون خیس شده یک جا کز کنید.
- تا به حال شده که فکر کنید چقدر بدبختید وچه زندگی بی روحی دارید.
- تا به حال شده که از ته دل خدارو صدا کنید وازش کمک بخواین .
اینجورمواقع شما از خدا چی می خواین؟ چه چیزی بجز صبر می تونه مرحم دردهای کهنه وزخم های سرباز کرده شماباشه؟
اون موقع که خدا رو صدا می کنم حس می کنم که در جایی که دیگران منو فراموش کردنداو هست.......
او هست که با صدا کردن او قلبم آروم بشه ودردهام تسکین پیدا کنه.....
او هست هر چند که تمام درها به رویم بسته باشه، او دری رادوباره برویم باز می کنه وهمیشه آغوشش برای من بازه ......
او هست وبهترین چیزی که می تونه بمن بده این که با یاد او آروم می شم .....
او هست وهدیه او نیز همانیست که امروز تولدش است .....

امیدوارم که همیشه سربلند وپیروز باشه وصدمین سالگرد تولدش را جشن بگیره.



شنبه ۱۳۸٢/۳/۳ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | مژگان | نظرات ()