^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن

یه مطلب خیلی با حال تو یکی ازبهترین وبلاگ های که می شناسم خوندم که حیفم اومد شما ها نخونید. پانته آ جون واقعا نویسنده قابلی هستند اگه شک دارید نوشته زیرو بخونید تا مطمئن بشید.

***************************************************************
قضیه اینه که یه روز در بهشت حوا میره سراغ خدا و بهش میگه:
- من یه مشکل دارم!
خدا جواب میده:
- چته؟ چی شده؟
- ببین, تو من و این باغ پردیس و این گیاهان و این حیوانات واین مار بانمک رو که منو از خنده میکشه آفریدی, ولی من هنوز احساس خوشبختی نمیکنم!
- چرا؟ چی کم داری؟
- آخه من تنهایی حوصله ام سر میره. حالم هم از هر چی سیبه داره به هم میخوره!
- خوب, باشه. میدونم چاره ات چیه. من برات یه مرد می آفرینم که مونست باشه.
- مرد دیگه چی چیه؟
- مرد یه موجود ناقصیه که پر از عیب و اشتباهه. بهت دروغ خواهد گفت و خیانت خواهد کرد و وحشتناک از خود راضی و متکبر خواهد بود. بخوای حساب کنی میبینی آخرش زندگی رو به کامت تلخ میکنه! ولی ازت بزرگتر و قویتر و سریعتر خواهد بود و عاشق شکار و کشتن موجودات دیگه. وقتی شهوتی میشه قیافه خنده داری پیدا خواهد کرد, اما چون از تنهایی شکوه داری طوری می آفرینمش که نیازهای بدنی تو رو بر آورده کنه. مرد موجود لوسی خواهد بود و چیزهای بچگانه مثل جنگ و دعوا و دنبال یک توپ دویدن رو دوست خواهد داشت. در ضمن بهش عقل زیادی نمیدم تا به نصایح تو برای درست و منطقی فکر کردن احتیاج داشته باشه.


حوا ابروشو بالا میبره و با کنایه میگه:
- عجب تحفه ای!


خدا جواب میده:
- تازه به همینجا ختم نمیشه. آفریدنش یه شرط داره!
- چه شرطی؟
- مرد همونطور که گفتم خیلی از خود مرسی خواهد بود و مرتب به خودش مینازه. برای همین باید بهش بباورونیم که من اول اون رو آفریده ام. این باید یه راز پنهانی باشه. متوجهی؟ یعنی باید بین خودمون زنها بمونه!!

دوشنبه ۱۳۸٢/۳/٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | مژگان | نظرات ()