^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن


اون آشنائی تولد دوباره ای بود برای خانوم ، به باور خودش دیگه اون هم طمع زیبای خوشبختی رو می تونست از اون لحظه به بعد احساس کنه. یه چیزی به غیر از واژه لذت بردن تو وجودش در حال شکل گرفتن بود اگه می شد هر انسانی تو این سرزمین .......حس کنه احساس کنه.......پاکی رو با تمام وجود .......چقدر همه زشتیها زود ازبین می رفت و فراموش می شد ،اما برای خانوم نمی خوام بگم این لحظه ها ،نمی خوام بگم اون دقایق با هم بودن سریع گذشت نه!ولی اما مگه اون چند دفعه احساس کرده بود خوشبختی رو ،چند دفعه عاشق شده بود که اینقدر سریع گذشت برای با هم بودن ،برای ........، خیلی سریع گذشت به سرعت رفتن تک تک قاصدک ها از با هم بودن تو آسمان ،خیلی زود .
باید بهش حق بدیم خیلی فرصت اندکی بود برای هر دو، نه اون جدا نشده بود نه،اون که ظاهری دلش رو نداده بود که با تمام وجود داده بود.اونها از پیش هم فاصله گرفتن.......... خط کش زندگی بین اونها خط کشید و فاصله انداخت ،فاصله ای که هنوز هم معلوم نیست کی به آخر می رسه. اما نه خودش گفت که زود خیلی زود به آخر می رسه آخه مگه اون ظرفیت دل کوچیکش چقدر بزرگه که باید باز هم منتظر انتهای خط باشه ،اون خودش به خانوم گفت که دل من دیگه صبرش به پایان رسیده حالا به هر قیمتی شده باید این خط کش رو برداشت از زندگی و ....... خانوم به خاطر همین هست که از روز اول به اون اعتماد عجیبی داشت ،درست است که بیشتر از ظرفیتش خیلی بیشتر از یه دختر هم سن خود اذیت شده بود تو این راه،ولی هیچ وقت اعتمادش ،امیدش از بین نرفت.
همه این مشقتها و سختی هارو به یه لحظه بوسه دوباره به دست فراموشی سپرد...... چقدر آرامش می گیره وقتی که دوباره گرمای اون رو حس کنه گرمائی که هیچ آتشی قدرت اون رو نداره و هیچ آبی نمیتونست خاموشش کنه......بوی عطر او ........خانوم منتظر هست برای ظهوره دیگه ای از با هم بودن.........
هیچ چیز پر برکت تراز این آتش عشق نیست!
عشق چیزی ست که بیش تر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم و بیش تر از هر چیزی دادنش رو دوست داریم
**************************************************************

کاش منم عاشق نشده بودم.

سه‌شنبه ۱۳۸٢/۳/۱۳ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | مژگان | نظرات ()