^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن


همیشه عاشق شب بود، چون بهترین همدم وسنگ صبور رازهاش بود. امشب نیز مثل شب های قبل اون چندین سال را به مدت چند ساعت فیلم بحرکت درآورد.....وقتی نوجوان پر شر وشوری بودوهر پسری که اون و میدید عاشق سینه چاکش می شد.....همون سالهایی که او فقط ۱۶ سال داشت . چه روزهایی بود....ولی اصلا برای اواین عاشق پیشکی پسرها یک امتیاز محسوب نمی شد...چون او دل نمی باخت...وچقدر اون روزها سرمست وشادبود...چون عاشق نبود که سختی بکشه...ولی حالابعد از این همه مدت واین همه سرد وگرم روزگار چشیدن...عاشق شده بود.
خانمی دلش گرفته بود.دو ، سه سالی می شد که دلش را باخته بود.اونم مثل هر انسان سالمی، مثل هر موجودی جانداری دل در گرو محبت کسی داشت . کسی که اورا صادقانه دوست داشت.خانمی بد نبود...اما ساده بود، ندونسته از روی نادانی کاری کرد که دل عشقشو شکست ولی باور کنید قبل از او خودش شکست و خرد شد ، خودش از بین رفت و آب شد.دست روزگار وسرنوشت اینبار بصورت سادگی بروز کرد وحوادثی آفرید..... نگم که به خانمی چه گذشت.....ولی باز هم او وعشقش در کنار هم بودند.
واقعا مانی همه چیز اوبود.به عشق او نفس می کشید وزندگی می کردیک عشق واقعی.
خانمی می دونست وبعدها باور کرد وقبول کرد که هرگز به مانی نمی رسد! ( اینو نگفت چون یه راز بود ولی من میدونم ) ولی او قانع بود به گرمای دستهای مانی هم راضی بود. به صدای او ، به هرم نفس های او ، وحتی به صدای پای او ، عشق می ورزید وشاد بود که اونو داره ، که می تونه بهش تکیه کنه وصداش کنه وبا صدای او جون بگیره .
آره...مانی همه چیز او بود...وخانومی با وجود تمام باورها واماها باز هم در عشق وصال مانی می سوخت وباتمام منطق نمی تونست قبول کنه که مانی مال او نباشه.حتی فکر این که دست مانی را در دست کسی دیگه ببینه اونو تا مرز جنون می برد.
اون مانی رو فقط برای خودش می خواست. مانی هم به او قول داده بودکه برای او بماند تا ازدواج کند ( غافل از این که در سر خانومی نفر سومی وجود نداشت ) دو دوست خوب که همدم ورفیق وشفیق هم در دوران پرتلاطم زندگی باشند وهمدیگر و به سر منزل مقصودوخوشبختی برسانند. با وجودی که این عهد وپیمان خدایی از پاک ترین عهدهای دنیایی بود وهر دو اونو با جون ودل حفظ می کردند ، خانومی تمام وجود مانی رو می خواست.می خواست با او یکی بشه ، دلش در تب وتاب وجود او می سوخت ولی دم نمی آورد......آخه هیچکس همچین رابطه ای رو قبول نداره !!!!واو تن به سرنوشت سپرد.بارها مانی گفته بود که اگه او بخواهد ، حاضر است تمام سختی ها را به جان بخرد ولی خانومی عاشق بود او من نبود ، ما شده بود ونمی تونست به خاطر خودش مانی را نادیده بگیرد.اگه به مانی میرسید حرف وحدیث مردم و خانواده ها را چه می کرد، دلش نمی خواست روح وجسم مانی با این حرف ها مکدر بشه.این بود که تن به این خواسته ی ناخواسته داده بود وخود می سوخت ومی سوخت
.



زمین سرد است و هوا سردتر از آن و شاید سردتر از همه دستهای تنهای من .
یخ سرد تنهاییم را تنها کلامی محبت آمیز و نگاهی در آغوش صداقت آب خواهد کرد اما این زیبا ترین کلام و آن صادقانترین نگاه کی دستانم را خواهد بوسید ، نگاههای نگرانم را آرامشی نیست و اشکهای گرم و سوزان را دستی برای زدودن و شانه ای مهربان برای تنهاییم.
یک روز مثل یک پرنده طوفان زده آشیان گم کرده از دیاری غریب به سرزمین عشق تو روی کردم تو آشیان من شدی ، تو آفتاب شدی و به من گرمی بخشیدی تو خدای من شدی ، در آن هنگام که باران سخاوت نگاه تو پیکر مرا شستشو میداد در آن هنگام که چشمان معصوم تو شبهای ظلمتم را روشنی میبخشید دیگر زمان برای من رهگذری بیش نیست پیوسته به دیدارت صبر میکنم ......
امشب به قصه دل من گوش میکنی
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی




شنبه ۱۳۸٢/۳/۱٧ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | مژگان | نظرات ()