^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن


یادم که از اول انشاء درست وحسابی نداشتم.اصلا بلد نبودم از کلمات زیبا وپرمعنا در انشایم استفاده کنم .با وجودی که شاگرد متوسطی بودم ولی نمره انشاءام همیشه بدجوری تو ذوق میزد ووسط کارنامه آبروریزی می کرد. همیشه هم سر جلسه امتحان فقط یکربع آخر رو شروع به نوشتن می کردم واز آخرش هم یه نمره ناپلونی می گرفتم که با درس هندسه وجبر که حساب می کردی من همیشه سه نمره ناپلونی داشتم . حتی یکسری یه موضوع راجع به انسان وآزادی داشتیم اون موقع من دوم دبیرستان بودم ویادمه که این موضوع را از کتاب ادبیات سال چهارم در آورده بودم واینقدر هم ناشی بودم که تغییرات چندانی هم به مطلب نداده بودم وتقریبا تمامی مطالب و از اونجا کپی کرده ودر دفتر انشاء paste کرده بودم. ولی از شانس بدم اصلا نشد اون انشاء را سر کلاس بخونم تا اینکه ثلث دوم بود که موضوع انشاء آزاد داشتیم ومن هم در کمال خونسردی( با وجودی که از اول از تقلب کردن می ترسیدم ) از روی دفترم ، کل مطلب وباز هم کپی کرده ودر ورقه امتحانی اونو paste کردم. وتازه جالب تر از اونکه معلم ادبیات هم ناشی تر از من بود واصلا نفهمید این مطلب مال کتاب ادبیات چهارم است وکلی هم از نوشته ام تعریف وتمجید کرد.
حالا هم بعد از گذشت اینهمه سال من همچنان در نوشتن انشاء (همین وبلاگ زمان حال ) ضعیف وناتوانم .وقتی وبلاگ های دیگرو می خونم اول اینجوری می شم وبعد هم اینجوری که چرا من قلم شیوا ونثر رسایی ندارم .حالا خانومی به من گفته که تو از خاطرات من بنویس تا کم کم قدرت نوشته هایت زیاد بشه تا ببینیم خدا چی می خواد.اخه خانومی هزارهزار تا خاطره داره.


راستی یه همه پرسی دارم یکی به من ساخت یه لوگو را داده که البته بعید میدونم خوش قولی کنه حالا نطرتون و راجع به عکس زیر برام بفرستید.این عکس نی نی با پستونک مناسبه یا نه ؟




دوشنبه ۱۳۸٢/۳/۱٩ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | مژگان | نظرات ()