^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن


خدایا....!
به هر که دوست می داری نیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
وبه هر که دوست ترمی داری بچشان که دوست داشتن از عشق ،برتر .


لحظه های انتظار ...
شاید دیگر نتوانم حس کنم آن لحظه های قشنگ با تو بودن را ،سر بربالین تو گذاشتن را ...
بالهایت را باز کن وبگذار برای یک بار هم که شده برروی آن بالهای عقاب آسایت بنشینم وبه پروازدرآیم تا بی کرانه ها به پرواز درآیم تا آن سوی کرانه ها تا آن سوی پنهانی ها وتنهایی ها تا آن سویی که خدا برایش حدو مرزی نگذاشته .
کاش می توانستم آن دستان پر احساس وعاطفه تو را درآغوش بگیرم کاش می توانستم دریکی از همان روزهای درکنار هم بودن به تو می گفتم که چقدر دوستت دارم ،کاش می توانستی معنای انتظار را در چشمان مات زده من احساس کنی آیا هنوز احساس درون تو جاریست آیا هنوز می توانی معنی زندگی کردن را به من بیاموزی .منی که تشنه آموختن وپند گرفتن از سخنان تو هستم من کلمات را این چنین کنار هم می گذارم که روزی این نوشته ها به تو بگویند که چقدر دوستت داشته ام !
کاش می دانستی که من راز مهربانی را درچشمان تو دیده ام ،کاش برای یک بار دیگر هم که شده بتوانم آن لبان گرم تو را بر لبان سرد خود احساس کنم .من گرمای وجود تو را به گل لبخند مادر فروختم من زندگی را با نوازشهای تو اموختم و با نگاههای تو ازآن نیز پند گرفتم .تو هرگز به خودت نفهماندی که من چقدر به تو نیاز دارم .نیاز من همانند نیاز همان کودک به شیر مادرش است .برای زندگی ای کاش می توانستم زندگی را در دستانم جای دهم و به تو هدیه کنم وتوبه مرور آن را بفهمی که زندگی همیشه شرین نخواهد بود زندگی من وتو یک برگ بر شاخسار نیست بلکه یک جوانه است ،نمی دانی چقدر دوستت دارم بوسه زدن در میان ستارگان آسمانت را .من درون آسمان دلم فقط یک ستاره دارم ونام اورا نام تو گذاردم .هر چقدرکه می نویسم بیشترمی فهمم که چقدردوستت دارم.آیا بازهم حرفی برای گفتن مانده که بگویم ،فقط باز هم می گویم درلحظه های شیرین تلخ زندگی درکنارم هستی وهمین یک امید است .


عزیزم غصه نخور عمر غم کوتاه..............

دلم می خواداینجوری باشم
وبعد هم اینجوری بشمولی به خاطر تمام اون لحظه های مقدس من اینجوریمی شم.

یکشنبه ۱۳۸٢/۳/٢٥ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | مژگان | نظرات ()