^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن




می توان از عطش سیراب شد. می توان بی باده مست شد. می توان بی بال اهل پرواز بود. می توان بی غروب دلتنگ بود. می توان بی نصیب خشنود بود. می توان بی شمع پروانه بود. می توان بی برگ پاییز بود. می توان بی دل قصه گوی غصه بود. می توان بی چهره زیبا بود. می توان بی قسم در وفا با یار بود. می توان بی رجز مردانه بود. می توان بی ساقی جام بود. می توان بی قلم اندیشه بود. می توان بی همسفر بر جاده بود. می توان بی شانه یار بود. می توان بی نی نای بود. می توان بی آینه تصویر بود. می توان بی صدا فریاد بود. می توان بی زخم مرهم بود. می توان بی موج دریا بود. می توان بی رمق جان بود. می توان بی محکمه عادل بود. می توان بی بوم حکایت کرد. می توان بی چشم اشک ریخت. می توان بی کاغذ نوشت. می توان بی دعوت نشست. می توان بی شبهه از ایمان گفت.

اما...
اما می توان بی احرام هم از یار بود؟

توتحفه رو چقدر دوست دارم !!!

چهارشنبه ۱۳۸٢/٤/٤ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | مژگان | نظرات ()