^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن


امروز کلی زور زدم که یادم بیاد وقتی بچه بودم دوست داشتم چکاره بشم. از آخرم به خاطر مشکلات عدیده ای که دارم نصفه ونیمه یه چیزهایی بیادم اومد....اخه من بدبخت از اول هنر،منری هم بلد نبودم مثل خیلی ها که از اول علاقه به نقاشی وهنرو...دارند. به شکر خدا من از اول هم بی هنر بدنیا اومدم ....
یه هنر دارم ولی همه جا به درد نمی خوره وفقط می شه تو مهمونی ها ازش استفاده کرد.ولی چندتا چیز دارم که تمام دوستام حسرت داشتنشو دارند اونم این که صبورم، اعتمادبنفس بالایی دارم وخیره ونترس هم هستم. واگه قرارشد کاری رو شروع کنم اصلا نگرانی بخودم راه نمی دم
یادم وقتی رفتم گواهینامه ام وبگیرم اصلا تو شهری کار نکرده بودم ...کی به من توجه می کرد که ماشین بده زیره دستم .واسه همین گفتم اول آیین نامه رو بدم تا مجبور بَشن بهم ماشِن بدند. روز اول که آیین نامه رو قبول شدم بردنمون تو شهری...باور کنید حتی دنده عقب هم بلد نبودم ولی اینقدر با اطمِنان نشستم که سرهنگ فکر کرد من تو ماشین بدنیا اومدم ولی خب بدون راهنما پیچیدم و

بعد تصمیم گرفتم تعلیمی بگیرم اونم با چهار.پنچ ساعت ..آحه عجله هم داشتم که به همه ثابت کنم که دیدید.....گرفتم.
خلاصه بعد از سه چهار بار موفق شدم واولین جایی هم که رفتم (بدون گواهینامه )طرقبه بود
نمی دونید یه سربالایی خفن داره که خداخدا می کردم شلوغ نباشه چون نیم کلاج بلد نبودم واگه اونجا توقف می کردم حتما تا خود مشهد باید دنده عقب بر می گشتم ولی این قدر مغرور وکله شق بودم که به روم هم نمیاوردم که بابا ناشیم
مثل این چندروز که حسابی افسرده شدم ولی اگه همکارام این وبخونند از تعجب اینجوری می شن
چون این قدر شر وتخسم که کسی فکر نمی کنه بابا منم آدمم ودپرس می شم ترا خدا کمکم کنید از این افسردگی بیام بیرون

یکشنبه ۱۳۸٢/٤/۸ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | مژگان | نظرات ()