^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن


وقتی وبلاگ می خونید یاد چی می افتید؟من که یاد دفتر خاطرات می افتم همون دفتر خاطراتی که وقتی بچه بودیم با چه ذوقی می خوندیم ویا می نوشتیم ووقتی بزرگتر شدیم دوست پسرهامون هم به لیست نویسند هاش اضافه شدند من اهل دفتر خاطرات نبودم یعنی این که دفترم فقط مال خودم بود واتفاقات روزانه ام و توش می نوشتم ولی بیشتر دوستام دفترشون و به این واون میدادند که براشون خاطره بنویسه.....زنگ فیزیک (که همیشه ازش متنفر بودم) همیشه دفتر خاطرات دوستام و می خوندم.
یکیشون یه دفتر جالبی داشت که هر کی جلوی نوشته های کس دیگه کامنت گذاشته بود .باور کنید که این کامنت ها که همه متلک بود از خود نوشته ها جالب تر بود. بخصوص جاهایی که افراد مذکر (همون دوست پسرها)نوشته بودند از همه جالب تر بود.
حالا چرا یاد دفتر خاطرات افتادم.....بعضی وقت ها دلم قی جوجه می شه که بفهمم نویسنده این وبلاگ کیه ؟چند سالشه؟بگو تو فضولی.....اصلا می خوام بفهمم می شه که از روی نوشته ها فهمید کسی که وبلاگ و نوشته کیه ؟ چیه ؟ یا متولد چه ماهیه ؟
الا خود شما فکر می کنید من کیم ؟ چند سالمه ؟ یا چیزهای دیگه؟ کاش همه ماها یه زندگینامه تو وبلاگمون درست می کردیم تا این کنجکاوی من فروکش می کرد
خب چکار کنم از بچگی فضول بودم

چهارشنبه ۱۳۸٢/٤/۱۱ | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | مژگان | نظرات ()