^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن

امروز داشتم به این ده، دوازده روز اخیر فکر می کردم. به این که مغزم داشت منفجر می شد.وحال وروزم اینجوریبود. البته تا بعدازظهر شنبه هیچ چیزی معلوم نیست.ولی می دونم دودلی، ناراحتی وحتی گهگاهی افسرده شدن هم مال آدم های سالمه.مال کسانی که می فهمند ودرک می کنند وبدنبال راه چاره اند.
خب طبیعیه که در بعضی مواقع آدم داغ کنه وقاط بزنه.مثل خودم.ولی همیشه گذر زمان می تونه خیلی چیزها وشاید همه چیزو درست کنه ، به نظر من گریه کردن برای چیزی که هنوز نیامده (بقول معروف برای قبر خالی) کمی احمقانه است.درسته که فکر کردن وجوانب کارو از قبل در نظر گرفتن وتصمیم مناسب گرفتن قبل از هر کاری عاقلانه است .ولی این نباید باعث بشه برای اتفاقی که هنوز نیفتاده زانوی غم به بغل گرفت !!!
آره.منم بعد از کلی ناراحتی که البته به حق بود تصمیم گرفتم تا شنبه صبر کنم تا خدا چی بخواهد هر چی او بخواهد.ناامیدی زودتر از مرگ آدم را به حیطه نیستی می کشونه ومن از اینکه زودتر تسلیم یاس وناامیدی بشم بیزارم .واقعا مواقعی پیش میاد که تصمیم گیری ویا قوی بودن کمی مشکله ولی با کمی امید واتکا به خدا وتوکل همه چی حل می شه.مشکلی نیست که قابل حل شدن نباشه ومن به این ایمان دارم واز همه مهمتر اینکه من خدا رو در لحظه لحظه زندگیم در کنا رخود حس می کنم وچه چیزی با ارزش تر از اینکه او با منه.ومن خودم را به او سپردم وبا همین توکل وامید تمام جوانب را می سنجم ودر آخر هم از او مدد می خوام.برام دعا کنید که همونی بشه که صلاحه

پنجشنبه ۱۳۸٢/٤/٢٦ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | مژگان | نظرات ()