^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن

خب حالا قسمت دوم ماجرا را داشته باشید.


من حالا بیشتر به احمقی خودم پی بردم تعجب نکنید براتون گفتم که پسر عموم وجهه خوبی نداشت(رفیق باز، اهل کلک،خانوم باز، شاید هم اهل خلاف .از سیزده ، چهارده سال پیش خونه مجردی داشت وکلا با خلق وخوی وول بودن سازگار شده بود).من با دونستن تموم این اطلاعات شاید احمق بود که حتی بهش اجازه دادم که فکر من و در سر داشته باشه چه برسه به این که به فکر خواستگاری بیفته وحتی با هم بیرون هم بریم. البته خیلی رو قضیه فکر کردم وتمام دلایلشو شنیدم من فقط وفقط فکر کردم که اون واقعا از طرز زندگیش خسته شده واحتیاج به دستهای مهربون وقدرتمندی داره که اونو از اون وضعیت بیرون بکشه.واسه همین گفتم کمی باهاش بیرون برم که ببینم واقعا چیزی که می گه درسته یا نه.....وبعد بهش جواب بدم.
تو این یه ماه کلی شبها دیر خوابیدم وصبح خسته وخواب آلود سر کارم رفتم بخاطر اینکه اون وخوب بشناسم(البته زندگی آدم ارزششو داره که آدم بخاطرش وقت صرف کنه وهزینه کنه تا طرفشو بشناسه وعاقلانه راهی رو انتخاب کنه ومن از این بابت پشیون نیستم که وقت وهزینه صرف شناختش کردم ).
عقایدو شنیدم وقاطعانه عقایدمو گفتم وگفتم اینهایی که می گم حرف نیست ومن تا آخر پاش هستم.تازه اون من و می شناخت که چقدر مستقلم وچقدر از بعضی از سبک بازی ها بدم میاد ودوست ندارم تا چیزی روشن نشده اون کاری برام بکنه. حتی وقتی چیزی گرفتم قاطعانه به گفتم دوست ندارم اون حساب کنه.اون می دونست من از مردم چی می خواهم واصلا مثل بعضی ها فکر نمی کنم که مرد خرسه ویه مو ازش بکنی غنیمته(مثل خیلی ها که به یه مرد می افتن بفکر تیغ زدنند وهمون دم وخوشند).
فهمید که من بفکر دوز وکلک وتیغ زدن وپیاده کردن طرف مقابلم نیستم. من صادقانه جلو رفتم.اونم می دونست من اصلا با رفیق بازی کنار نمیام وباید خودشو اصلاح کنه.میدونست از این زنهایی نیستم که بگم پول مرد باشه خودش نبود که نبود. تمام اینها رو می دونست. وخودش تمایل داشت که از اون وضعیت بیرون بیاد. شاید تو ظاهر بگید اون کار بدی نکرده وجلوی ضررو از اول گرفته وتا اتفاقی نیفتاده خودشو کنار کشیده ولی برای من که در عمق ماجرا بودم این کنار کشیدن یه معنای دیگه داشت.اون که از روز اول ، همون روزهای که فقط تلفنی حرف می زدیم می دونست من چی می خوام .پس چرا بیخودی به آزمایش ژنتیک تن داد؟(می دونید که قبل از هر چیز من ده ، دوازده روزی باهاش حرف زدم وعقایدشو شنیدم وعقایدم و گفتم ). یعنی جایی برای کنار کشیدن نمی موند. مدتی کمتر از یکماه.................... من از اولش هم خودمو به خدا سپردم .روز شنبه۲۸ تیر جواب آزمایش و گرفتیم که مثبت بود وهمون شب یه جعبه شیرینی گرفت وخونه ما اومد وشام هم پیش ما بود وحتی دلش نمیومد شب بره ، وبا اصرار من که بابا من وتو که محرم نیستیم رضایت داد که بره.ولی دقیقا فردای همون روز موقعی که ظهر با هم بودیم دوستش ماشین و خواست واونم بدون چون وچرا من وتنها گذاشت که پیش دوستش بره( غیرت وداشته باشید) همون کسی که هر روز ظهر وشب که از سر کار برمی گشتم باید بهش خبر می دادم که رسیدم واگه جایی می رفتم باید جلوتر اطلاع می دادم.وخدا نکنه گوشی تلفن مشغول می بود ویا خودم تلفن وجواب نمی دادم باید سین جیم می شدم که چی بوده وکجا بودم !!! همین آدم یه دفعه سرد بشه شما چی فکر می کنید؟ اگه بهتون بگم قصدش چی بوده اینجوریمی شید بعد هم اینجوری ودر آخر هم اینجوری

دلیل این کارو دفعه بعد می گم تا خودتون نتیجه گیری کنید که بعضی از این آقایون تو چه فکرهایی که نیستند.قسمت سوم وآخرش باشه برای بعد....




قابل توجه تمامی دوستان: به خدا تا زمانی که سر کارم وکانکت می شم این سیستم نظر خواهی کار نمی کنه وگرنه به همتون سر زدم ولی نشده که کامنت بذارم دلم براتون تنگ شده
.


جون هر کی رو که دوست دارید اینجا رو هم بخونید

دوشنبه ۱۳۸٢/٥/٦ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | مژگان | نظرات ()