^_^ مژی جون وشوشو وپسملی
وقتی کسی اندازه ات نیست... دست به اندازه ی خودت نزن


(قسمت سوم وآخر داستان)

خب تا این جا خوندید که آقا مثلا غیرتی هم تشریف داشت ولی یه دفعه من وتنها می ذاره که ماشین وبه دوستش بده.همونجا با خودم گفتم از کوزه همان تراود که درون اوست . خلاصه می گند: تب تند هم زود عرق می کنه، ایشون یکدفعه مثل فریزر امرسان خنک وبی تفاوت شدند.من هم از این که یکی عین بچه ها قهر کنه وبدون این که دلیلشو بگه بذاره بره متنفرم ، جویای این همه سردی ناگهانی شدم که تازه آقا بخودشون اومدند وگفتند چون به اسب شاه گفتیم یابو ایشون رنجیدن (منظور دوستشون بود ).
دیدم نه این جوری دق می کنم اگه حرفهامو بهش نگم. (نگه طرف نفهم بود) خلاصه روز چهارشنبه ۱ مرداد تصمیم گرفتم بعد از زمان کاریم باهاش حرف بزنم تا نگه یارو پپه بود!!!!!.
نمیدونید تو دلم چه غوغایی بود .آخه من سر جام نشسته بودم اون بود که من وخواست .باور کنید تو خواب شبش هم نمی دید که کسی مثل من باهاش هم کلام بشه.(حمل بر خودستانی ندونید ولی واقعا همین طور بود).
وقتی سوار ماشین شدم سعی کردم به خودم مسلط باشم چون از آدمهای ضعیف اصلا خوشم نمیاد
این بود که شمرده شمرده شروع به حرف زدن کردم.
ـ این تو نبودی که من وخواستی؟
ـمن که بهت علاقه ای نداشتم .حتی این وبه خودت گفتم وتو گفتی علاقه به وجود میاد.
ـنگفتم من وتو زمین تا آسمون با هم تفاوت داریم.نگفتی که از زندگیت خسته شدی ومی خوای از اون دنیا بیای بیرون.
ـنگفتم که از این جور زندگی ها بیزارم که هرکی به هر کی باشه.
ـنگفتم یه مرد می خوام مثل کوه که بهش تکیه کنم.
ـنگفتم که ازبچه بازی بدم میاد می خواهم زندگی کنم.
ـنگفتم.................................
خلاصه تمام حرفهای گفته شده بین خودمون ووسط ریختم.در جوابم گفت :
: من نمی تونم از دوستام بگذرم
ـچی ؟ من که از اول بهت گفتم مگه نگفتم من حرف نمی زنم ، عمل می کنم!!!
: چرا ولی فکر کردم فقط حرف بوده!!!
ـا مگه من شوخی دارم یا بچه ام ....
:ببین من تازه بدوران رسیده نیستم که اگه کسی ازم چیزی خواست بهش ندم حتی اگه تو ناراحت بشی.
ـاین چه اخلاقیه
: دیگه من اینطوری ام
ـحالا می گی مگه من مسخره اتم واسه همین می خواستی اون شب بمونی.من که گفتم هنوز معلوم نیست وتو سماجت کردی که بابا اینها کشکه ومن وتو مال هم هستیم.
دیدی چیزی معلوم نیست وورق یکدفعه بر می گرده؟؟
:من فکر کردم دیدم تو از سرم زیادی هستی وتو زندگی با من حیف می شی( چقدر زود فهمید)
ـترا خدا مگه من بچه ام که از این حرفها می زنی .من احتیاجی به تعریف تو ندارم به خدا فقط فکر کردم شاید هم اشتباه بوده ، فکر کردم تو می خوای روش زندگی تو عوض کنی وگرنه من کجا تو کجا؟ کاری که تو باهام کردی هیچ کس جرات نداشت بکنه.تو خواستی به من فقط نزدیک بشی همین !!
: در مورد من اینجوری فکر می کنی؟
ـ آره ...به من نگو که اگه می خواست با کسی باشم فراونه ...آره فراونه ولی خدا نکنه یه مردی کلید کنه رو یه نفر همه چیزو به چشمش می بینه وهر خطری رو به جون می خره تا به اون نزدیک بشه وتو همین ومی خواستی وچون دیدی از من خیری بهت نمی رسه یه شبه موضع اتو عوض کردی .تو فقط می خواستی با من باشی وبا تنها حربه ای که می تونستی بهم نزدیک بشی خواستگاری بود!!!
: نه....
ـچرا به من دروغ نگو بچه که نیستم
:اگه اینجوری بود چند ماه طول میدادم
ـدد همین دیگه نتونستی وگرنه طول میدادی. واقعا که ...چقدر گفتم ما فامیلیم کاری نکنی که از چشم هم بیفتیم.باور کن اگه این حس نبود که تو می خواهی عوض بشی من اصلا با تو کاری نداشتم .این وهم بدون پاتو بدجایی گذاشتی،دفعه بعد ببین طرفت کیه بعد.......
بعد هم کلی سبک شدم از این که حرفهامو زدم از این که فکر نکنه نفهمیدم دیگه نمی دونم چی بگم ولی ببینید دیگران از چه راههایی می خواند به آدم نزدیک بشن.من که ضرر نکردم(قدر زر زرگر بداند قدر گوهر گوهری) حالا هر کی یه نوع زندگی رو دوست داره این دیگه به من مربوط نمی شه.ولی تا چند روز از هر چی مرد متنفر بودم

نتیجه اخلاقی:
سعی نکنید دستتون و جای پر خطر بکنید ویه مهره انتخاب کنید
خانواده خیلی مهمه
بعضی ها لیاقتشون نون جوست نه نون گندم !!!
خاک بر سر هر چی پسر دروغگو وبی لیاقته....
حواستون باشه پسرها به هزران سلاح ترفند مجهزند


*******************************************************
شرمنده تمام دوستان وبلاگیم ،تازه فهمیدم چرا سیستم نظر خواهیم کار نمی کنه!!!برای اینکه internet explorer من قدیمیه وهیچ جوری هم این سیستم زبون نفهمم نمی خواهد آپ گریت بشه ، ولی باور کنید بهمتون سر زدم

سه‌شنبه ۱۳۸٢/٥/٧ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | مژگان | نظرات ()