مژی جون وشوشو

یه مژی چشم خمار ویه شوشو جنتلمن

 

1_برنامه امروز صبحمون این بود که بعد از بیدار شدن وصبحونه خوردن حاضر بشیم بریم طرقبه هم معاینه فنی ماشین هم یه ناهاری بخوریم وموقع برگشت هم یه سر بریم خونه خواهری.

 

2_دیشب اونقدری دیر خوابیدیم که صبح هم طبیعتا دیر بیدار شدیم .من دوش گرفتم وچای رو حاضر کردم بعدش با شوشو جاتون خالی نمیرو تخم بلدرچین خوردیم ! شوشو هم زنگ زد به معاینه فنی طرقبه وفهمید امروز تا ساعت یک بیشتر نیستن .هر چی بالا وپایین کردیم دیدیم نمی رسیم که بریم .منم یه پیشنهاد توپ دادم .

 

3_یه نصفه مرغ گذاشتم بیرون که بعدا بذارم تو جوجه گردون فر برنج هم خیس کردم وبه شوشو گفتم بره ما /هو/ره رو درست کنه منم خونه رو تمیز می کنم _ دیروز تنبلی کردم ونشد تمیزش کنم عصری هم که رفتیم بیرون وشام واین صوبتا _ بعدش هم شوشو بیاد وخونه رو جارو کنه !!_ می خواد تمرین کنه که جارو کشیدن خونه رو به عهده بگیره ، یکی از راحت ترین کارای خونه _ .خونه گرد گیری شد ودرب وکابینت ها هم بخارشور کشیده شد ومنتظرم تا شوشو کار بالا پشت بومیش ! تموم بشه بیاد جارو کنه .شوشو به خواهری گفت که ظهر بیان خونه امون _ من تنبلی کردم ولی دیدم همه چی که تو خونه هست فوقش یه مرغ دیگه هم می ذارم بیرون دیگه ...کاری نداره _ ولی خواهری قبول نکرد برای ناهار بیان .گفتیم ناهار بخوریم وبعدش بریم پروما._ با این طرز صبحونه خوردن دیر وقتمون ناهار هم همچین دیر میخوریم که دیگه می شه عصری_  مغازه های پروما نزدیک عید آف های خوبی می ذارند وکیف می ده خرید کردن.شاید خواهری اینا بیان خونه امون وبا اونا بریم بازار .

 

4_امروز بیست ویکم بهمن ماهه.  یازده سال پیش همچین روزی ( البته طرفای عصر ) با همسری آشنا شدم امروز بهش می گم اصلا باورم نمی شه یازده سال تموم از اونروز گذشته .قلب

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱٠/٢۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

بهانه زندگیم

 

از صمیم قلب برایت آرزوی سلامتی می‌کنم و امیدوارم قطار زندگی مشترکمان همیشه به روی ریل‌های خوشبختی حرکت کندسالگرد یکی شدنمان مبارک.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

باورم نمی شه این نهمین سالیه که من تولدم رو تو وبلاگم اعلام می کنم .یعنی نه سال شد که بیام وبنویسم 28 مرداد روز تولد مژی چشم خماره، یه دنده ، کله شق ه.... آره به همین راحتی نه سال شد .

تولدم در سال گذشته و پس لرزه های تولدم !

این کیک وکادویی که خواهری برام آورده .

 

همونطور که تو پست قبلی نوشتم کادو خواهری ماهیتابه wok  بود که خیلی می دوستمش !

این کادو سارا جان ه _ از دوستای خیلی خیلی قدیمیمه_ که قبل از ظهر جمعه برام آوردش.

این کادو خوشگل درست شده هم از طرف شراره ست .همکارسابق خودم که الان هم تو شرکت شوشو جان ه

 

" آدما دو دسته ان...

آدمایی که توی مرداد به دنیا اومدن...

آدمایی که دوست داشتند توی مرداد به دنیا می اومدن "...*

تولدم مبارک

.

.

.

.

* سوپر استار... تهمینه میلانی

پ ن : اینم از عکسا

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

می دونید که از قبل سوم خرداد که تولد شوشو بود مشغولم برای کادو گرفتن ( شماره 4 ، نیشخند  روز تولدشهورا ، شماره سه اینجا ، شماره یک اینجا  ،وهمینطور هنوز لفت دادنام در شماره دو اینجا اوه، وفکری که توشماره پنج اینجا داشتم !) بله خره تموم شد نیشخندوموفق شدم دیشب کادو کفش شوشو جان رو هم بگیرم !

 

خب جریان از این قرار بود که حال من تو سیکل تکرار شونده افتاده وفعلا گرفته اس .دیشب شوشو که اومد خونه دید شام نداریم .گفتم خب سریع اماده می کنم .گفت نه اماده شو بریم بیرون تو خیابان دانشگاه هم شام بخوریم هم کفش بگیریم .دیشب که کفش رو براش گرفتم گفتم اون دوتا شلوار وپیراهن کادو تولدت اینم کادو روز مرد! ...نکنه فکر کردی باز دوسه روز دیگه هم برات کادو می گیرم؟  واینگونه شد که شر کادو خریدن طولانی ما تموم شد وبا یه تیر دو نشون رو زدیم وهم شد کادو تولد هم کادو روز مرد.مژه

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

خب امروز سوم خرداده وروز کلیشه ایی من .هر چی هست من که دیشب کادوم رو که یه فلش مموری ه که با اثر انگشت کار می کنه گرفتم .

 


امروز صبح هم  بعد از تبریک تولد، خیلی عشقولانه تر! شوشو رو راه انداختم که بره شرکتش. از دیشب یه نصفه مرغ گذاشته بودم بیرون سریع اونو مرینت کردم ولباس شستم ودوش گرفتم وزدم بیرون .هیچی مثل یه ناهار خوشمزه که با عشق هم تهیه شده باشه اثر گذار تر نیست .خودم که عاشق دوروبرومخلفات غذام برای همین رفتم خرت وپرت برای ناهار بگیرم با کمی میوه .الان هم یه ظرف میوه خوری خوشگل رو میزه ویه نصفه مرغ خوش هیکل هم تو فر .برنج هم که دم کردم وسالاد ومختلفات هم که هست !

از اونجایی که شوشو کیک زیاد دوس نداره ومنم که تحریمم وفقط میخوایم خودمون دوتا باشیم هیچ کیکی هم براش نگرفتم .از عکسای گذشته ام استفاده کردم وعکس کیک یکی از تولداش رو اینجا می ذارم .مهم قلبمه که توش پر کیک تولد ه!قلب


 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

از این قالب خوشم اومده بخاطر اون دوتا جوجو خوشگلش ! تروخدا می بینید چطوری نگاهشون تو هم دیگه گره خورده .عین روز اشنایی من وشوشو جان .یه جالبی دیگه هم برام داره .الان مسواک های تو سرویس بهداشتی وحموم من وشوشوهمین دورنگه یعنی ابی برای شوشو وسرخابی برای من _ چه نکات مثلا مهمی _ البته تو واقعیت جای اون جوجوها کمی فرق می کنه اون فربه منم واون خوش تیپ ه شوشوجان ! اینو که عمرا جلوش بگم هر چند می دونم کمی اضافه وزن دارم ولی بجاش من چشم خمار میشی رنگ دارم که اون نداره !

درضمن اون درمورد من که کنار وبلاگم نوشتم هم کمی تغییر کرده اصلا متوجه شدید ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

برای مهندسین بن بستی وجود ندارد.آنان یا  راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت .

روز مهندس مبارک هورا

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 

 

در کنار تگ دار کردن نوشته هام اونم از اول آرشیوم خب یه جورایی به خاطرات  گذشته هم سفر کردم .درسته که همه رو بصورت چشمی می خوندم ومی فهمیدم که باید چه تگی براشون بزارم  ولی خیلی از نوشته ها هم خیلی جالب بودند برام ..... سر لج افتادنم با یه بنده خدایی ....قدم برداشتنام که نهایت صد قدم بود ومن موفق شم !...مردن اولین سگ نازنینم سرجی !....دوستایی که فقط وفقط اسم دوست رو یدک می کشیدند وتحمل خوشی های منو نداشتند .کلی کار وشیطونی والکی خوش بودن واتلاف وقت ...کلی دلشوره وناراحتی وچه کنم چه کنم ؟....خدایا برای داشتن تمام اون روزهای خوب وبد ازت ممنونم .

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

وسط این همه کار میام تو نت وسیب گلاب گاز می زنم !...خب امروز روز نظافت خونه بود ولی دیروز یه کوچولو به خونه رسیدم وبرای همین امروز منصرف شدم از کار بیخودی .یه گوشه فرش پذیرایی رو تا زدم ومثلا دارم لوازم ها رو بسته بندی می کنم .چرا مثلا ؟!....اولا دفعه قبل که اومدیم تو همین خونه کلی شوشو به بستن ته کارتون ها ونوار پیچیشون بهم خندید !....منم گفتم واستم که شوشو بیاد وته کارتون ببنده وچند تا بذاره جلوی دست همین که روزنامه هم بیاره ! فعلا یه مقدار گیلاس تو دکور آشپزخونه بود که همون ها رو روزنامه پیچ کردم .راست وحقیقتش اونقدری فعلا روزنامه دارم که بخوام تا دوتا کارتون هم بسته بندی کنم ولی حسش وندارم . دارم خودم رو ریلکس می کنم ، که نه مژی چیزی نیست عمرا اگه جونت در بره که بخوای این لوازم ها رو بسته بندی کنی ....البته فکر نکنید تو خونه فقط منم که زحمت می کشم  خب این بار قراره ته کارتون ها رو شوشو ببنده .بعد هم که من توش رو با لوازم روزنامه پیچ شده پر کردم اونم بیاد با نوار پیچشون کنه  ! خداییش خیلی زحمت نمی کشه ؟ خب کاررو اینجوری نصف کردیم دیگه ،  باز بگید مرد جماعت ال وبل ِ اصلا شما زنها قدر نشناسید این همه برابری وتساوی ومساوات ،  الهی جلوی تخم چشماتون رو بگیره !...آمین

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 

چیزی که میخوام بگم حس وباور قلبی خودمه چیزیه که من باهاش زندگیمو دگرگون کردم لطفا فکر نکنید صدام از جا ی گرم بلند می شه یا به قول معروف جای سفت ن ش ا ش ی د م .چون منم هم تجربه وضع مالی خوب رو داشتم هم بد وخراب ، هم تو اوج بودم هم یه مدتی که داشتم رو پای خودم می ایستادم تو پایین ماینا  .پس خیالتون راحت که حرفی که میزنم از دهنم خارج می شه نه از جای دیگه !!

به نظرم من هر کسی لایق همون زندگی هست که الان در اونه ! هر کسی به اندازه فکر وعقل ودرایت خودش نون میخوره . هیچ هم این واون وننه وبابا ، تا اون حد که بتونن ادم وفلج کنن دخیل نیستند .شاید تو بد بیاری یا خانواده خوبی نداشته باشی یا گاهی تصمیم نادرست بگیری یا به بیراهه بری ولی اگه اون دوهولت درست کار کنه بعدا می رسی جایی که لایق اونی . بارها دیدم خانواده های فقیر ونیازمند تعداد بچه های بیشتری دارند و...مطمئنم شماها هم خیلی از این مسایل دیدید کافیه که ادم فکر وایده اشو عوض کنه وبتونه خودش که سهله یه کوه رو جا به جا کنه  .درسته که هر چیزی تو زمان خودش درست وبه جاست ولی این دلیل نمی شه که ادم نتونه مثل ده سال گذشته اش هنوز فعال وپر جنب وجوش باشه . من دیدم کسانی رو که تو سن های خیلی بالا دوباره دانشجو شدند برای ارشد خوندند یا دکترا گرفتند یک دفعه تحول کردند تو زندگیشون .خود من از اون دسته ادم هایی هستم که به هزار ویه دلیل از خانواده ام شانس نیاوردم خیلی تو چاه افتادم خیلی ندونم کاری کردم خیلی سختی کشیدم جایی که می شد به راحتی اون همه سختی رو متحمل نشم ولی وقتی اون موقعی که گفتم دیگه بسه ...می خوام فکر کنم همین الان متولد شدم بدون تکیه گاه ، بدون کمک،  بدون خانواده اونروز روز شروع تمام موفقیت های الانم بود .اینکه نترسم ،  اینکه همش دنبال یه مسبب برای ناراحتی هام نباشم اونروز بود که باعث شد الان بشم مژی .الان هم خیلی به خودم می بالم هر چند اول این راه ام ومی خوام خیلی بهتر وموفق تر از اینا باشم .می دونم تو تمام لحظات ناراحتی ونا امیدیم خدا پشت وپناهم بوده بدون منت داده وبا حکمت پس گرفته  میدونم طبق روال بنده بودنم ، شایسته بندگیش هم نبودم .ولی هر چی که الان دارم وهستم وهر چیزی که در اینده خواهم شد وخواهم داشت مدیون لطف وکرم ومرحمت بی پایان خداوندم که در بدترین شرایط هم منو تنها نذاشته .خدایا خیلی برای داشتن این روزا ازت ممنونم .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

می بینید تروخدا چه هوایی شده ؟...من عاشق این هوای ابری وکمی سرد وبوی دل انگیزه پاییزم .اونم امروز که روز انتخاب واحد بود ومن بیستا واحد برداشتم .تقریبا درسهایی شد که میخواستم ... دلم میخواست زبان تخصصی بر می داشتم که دیدم با میانه 2 پشت سر هم می شه .درسهای حسابداری ما هم کلا خفن وپر قطر ِ ترجیح دادم قبل از درس میانه ام امتحان دیگه ای نداشته باشم اونم پشت سر هم  ، برای همین کمی بالا وپایین کردم وشش تا کتاب برداشتم وبغیر از دوتا درسی که امتحاناتش پشت سرهمه بقیه فاصله هاشون در حد مرور کردن هست . این دوتا امتحان پشت سر هم جزو امتحانات اولیه اس که می شه خوند ولی وقتی اون وسط مسطای امتحانات دوتا درس پشت سر هم باشه کار خیلی مشکل تر می شه ....بازم طبق روال همیشه جوری درس برداشتم که فکر نکنم تو حذف واضافه بالا وپایینشون کنم .مگه طبق روال بیشتر ترم ها شب امتحان بشه وببینم  زیر درسا می مونم ونرم امتحان بدم یا حذف اضطراری بکنم _ در اصل پول درس وبه باد بدم _ وگرنه همین شش تا درس تا اخر حفظ می شه .امروز هوسم کرد برم خرید مهر کفش بگیرم وبا کلی لوازم تحریر فابر کاستر.خدایا بخاطر این هوا حس خوب نهفته در اون ازت ممنونم

 


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی  و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی  کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها  به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!»و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

 


 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

پارسال دقیقا همین موقع ها بود....کاری که الان هم داره پیش میاد نه اینکه مثل کار پارسال باشه ولی کاری بود که باعث شد مسافرت نریم وبجاش کلی پول گیرمون بیاد.دقیقا پارسال همین موقع ها بود که زمزمه رفتن به مسافرت ( همینی که الان هم هست ) با همینهایی که الان همسفرمون هستند پیش اومد وکلی از خودمون ذوق دروکردیم که بعله میخوایم بریم ددردودور....البته برای پارسال می دونستیم که احیانا شاید نتونیم بریم وصد البته اون احیانا شد حتما وما نرفتیم .ولی بجاش شوشو تو کاری که در دست گرفته بود کلی استفاده کرد ویه جورایی چند پله رو با هم دیگه اومدیم بالا ( شکر خدا ) .البته امسال رفتنمون درصدش بیشتر از نرفتنه ولی خب بازم برای شوشو یه کاری پیش اومده که احتمال اینکه نریم وداره تقویت می کنه .همیشه ماه خرداد همین بود .به نظر من پر از اتفاقات خوشایند ولی به نظر شوشو شامل اتفاقات ناخوشایند ( حالا این همه پول جزو خوشایند بودن قضیه طبقه بندی می شه یا تو قسمت ناخوشایند ؟ اینو از شوشو بپرسید ) والبته این ماه ، ماه تولد شوشو هم هست.

همسفرامون خیلی عالیه اند جایی هم که میخوایم بریم عالیه ومن دوس دارم ولی از ته قلبم خواستم برای شوشو اون اتفاقی بیفته که لایقشه .امروز عصر براش دعا کردم واز خدا خواستم بخاطر این همه مهربونی وومحبتی که شوشو نثارم می کنه اونم در حقش مثل همیشه لطف کنه وخیال شوشو رو راحت تربغل

 

 

 

 

 پ ن :لینک نظر خواهی رو برای اون عده ایی گذاشتم که فقط اینجا رو از گوگل ریدر دنبال می کنن .بخدا خودم هم شرمنده ام ولی چیکار کنم پرشین بلاگ با همه قالبهای جدید مشکل داره وفقط می تونید از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید تا وبلاگمو مشاهده کنید .

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 

تو این مدت نه سال ، یک بار یا نهایت دوبار برای شوشو تولد نگرفتم _ تولد به معنای واقعی که شامل کیک وعصرونه یا رفتن بیرون دونفریمون برای شام وناهار باشه_ ولی گرفتن کادو به جای خودش تو این مدت محفوظ بود. ( اینم دلیل این ادعا  سال 82 ، 83 ، 84 ، 85 ، 86 ، 87 ،           88 که تنها شامل سالهایی می شه که ثبت شدند )  امسال هم  چون من بی اشتهام ونمی تونم کیک بخورم وکلا هم شوشو با کیک میونه خوبی نداره تصمیم گرفتم که حداقل کیک نگیرم وبجاش باهم دیگه ناهار بریم بیرون _ باز برای ناهار یک لقمه ای می تونم بخورم برای شام که اصلا هیچی از گلوم پایین نمیره _.که دیدم شوشو برای امروز صب زود تا ساعت خدا میدونه ! قراره کاری با سردار....داره ! ای بخشکی شانس .هیج چور هماهنگ نمی شد .بخاطر همین دیشب موقع خواب کادو شوشو جان وبهش دو دستی تقدیم کردم واز خودمان هم خوشحالی دروکردیم وشوشو رو با عشق کادو گرفته به خواب همی کردیم !

 

 

 

 

 پ ن :لینک نظر خواهی رو برای اون عده ایی گذاشتم که فقط اینجا رو از گوگل ریدر دنبال می کنن .بخدا خودم هم شرمنده ام ولی چیکار کنم پرشین بلاگ با همه قالبهای جدید مشکل داره وفقط می تونید از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید تا وبلاگمو مشاهده کنید .

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

بعضی وقتا آدم قدر چیزایی رو که داره نمیدونه  وفقط گیر میده به نداشته هاش .درسته که من یه خانواده خوبی ندارم .نه مادر مهربون ودلسوزی نه پدری نه برادر وخواهر درست درمونی ( بابام که سال پیش فوت شد واز وقتی هم یادم میاد مادرخوبی نداشتم ومتاسفانه بعد از ازدواج خواهر وبردارها م فهمیدم اونا هم تا همون موقع کودکی خوب بودند وبس البته تو این موضوع هم تردید دارم  ) ولی بجاش تا دلتون بخواد دوستای خوبی دارم .

اگه وقتی با خواهر وبرادرام بیرونم مدام به فکر اینم که کی شام وحساب می کنه ونکنه یه وقت حرف وحدیثی توش در بیاد .... وقتی با دوستامم فقط به فکر خوش گذشتن وحال کردنم .مهم نیست که شام درست کردند یا نه ؟ یا قرار دنگی دونگی شام از بیرون بیاریم یا میزبان شام تدارک ببینه ! مهم اینه که توش نه حرفی در میاد نه حدیثی نه کدورتی نه حرف خاله زنکی . اگه وقتی داریم با خانواده ام حرف می زنیم مدام نگران اینم که از حرفی سو برداشت نشه بجاش تو جمع دوستان تنها چیزی که برداشت نمی شه همون سو است !همه چی می گیم وهمه حرفی میزنیم بدون اینکه برداشتی بغیر از حرفا داشته باشیم ....اگه در پس وپیش هر حرفمون ، خواهرم یه برداشتی داره بجاش وقتی با دوستامم این موضوع اصلا جایی نداره .طرف از خودش می گه از خانواده اش بدون اینکه برداشت کنیم داره تعریف می کنه ( اخه خواهرم هر چیزی که شوشوم می گه وتعریف از خود برداشت میکنه وعجیب هم روش حساسه  ).دیگه استرس اینو ندارم وقتی می خوام راجع به یه موضوع صحبت کنم برداشت بقیه چطوریه ؟ اینکه می گن دارم تعریف از پسر عمه دختر همسایه بغلی می کنم یا فلان شخص دیگه....اگه خانواده ام فقط دنبال حرفهای صد من یه غازند بجاش دوستایی دارم که گاهی می تونیم در کمال سادگی وارامش باهاشون خوش بگذرونیم .همه تحصیلکرده وروشنفکر نه بسته ومنزوی وخاله زنک که تمام فکر وذکرشون رو تعداد النگوهای دست طرف مقابلشون باشه یا فلان مارک لوازم خونه اشون .در ضمن اینکه نسبتا وضع مالی  همشون هم خوبه وهمه اشون هم درسخونده وروشنفکر وهمه هم یه جورایی دنیا دیده .ولی جالبه که هیچ وقت هیچ موضوع آزار دهنده ای از همین دوستای تحصیلکرده ام قلبمو به درد نمیاره وتمام فشارها وحرفا وچرت وپرت ها دقیقا از ناحیه همون احمق های عقب مونده آب ورنگ داریی به طرفم میاد که همه رو نکوهش می کنن وهیچ کسی رو بغیر از خودشون قبول ندارند تازه ادعای همخانواده بودن هم دارند.

خدا رو شکر که اگه یه خانواده معمولی طبق روال بهم نداده بجاش دوستهایی بهم داد که بهتر از خانواده ام می تونم بهشون تکیه کنم .

 

 

 

 

 پ ن :لینک نظر خواهی رو برای اون عده ایی گذاشتم که فقط اینجا رو از گوگل ریدر دنبال می کنن .بخدا خودم هم شرمنده ام ولی چیکار کنم پرشین بلاگ با همه قالبهای جدید مشکل داره وفقط می تونید از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید تا وبلاگمو مشاهده کنید .

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_ خب با این اوصافی که من دارم وکم بودن  وقت می شه بگی کارای خونه تکونی تموم شد .البته می مونه یه سری کارای کوچولو در حد گردگیری  ، جارو آخر که همون روز چهارشنبه تمومش می کنم .

 

2_ برنامه شب چهارشنبه سوریمون خیلی باحاله .فکر کنم از پارسال بهتر بشه .خب ما زیاد اهل دورزدن وطرقبه وشاندیز رفتن نیستیم که گله به گله گشت ومامور واستادن ونمی شه یه حالی کرد .جاتون خالی می ریم کارخونه دوست شوشو که نزدیک بینالوده .حداقل اگه مثل پارسال بارون بباره ما ضد حال نمیخوریم .قراره شوشو ارگ وبه همراه اون بلندگوهای گنده بیاره  ، مامان مهسا هم سنتور میاره .هر کی هم شام خودشو  میاره ودوست شوشو هم از دوهفته قبل هیزم جمع کرده .دیگه علاوه بر خوردن همه چی !!! موسیقی زنده ومراسم از رو اتیش پریدن هم داریم .اونم در حد تیم ملی .چند تا از دوستای باحالمون وهم دعوت کردیم .که یکیشون خانواده برادرشو هم دعوت کرده _ عجب دعوت تو دعوتی شده هااااا _ خلاصه قراره بترکونیم وخوش باشیم وخوش بگذرونیم .

 

3_ سه شنبه صب هم وقت ارایشگاه گرفتم برای رنگ مو_ لعنتی قیمتش بالاست _ ولی دلم هوس کرده .اخه همیشه رنگ می خریدم ومی دادم همین ارایشگاهی که ابروهام برمیداره رنگمو بزنه  ولی امسال دلم یه رنگ ترکیبی باحال میخواد که خب باید براش پول خرج کنم وجایی برم که میدونم کارش درسته ومتاسفانه اسم درکرده ومیخواد برا ی موهای زپرتی وکوتاه من خداتومن پول بگیره .

 

4_ کادو شوشو رو گرفتم ولی برای خواهرم وبچه هاش موندم چیکار کنم ؟ شوشو شکمو پیشنهاد داده که چیه این کادو دادن؟ یه بار ما اونها رو دعوت کنیم بریم شاندیز به صرف شیشلیک یک بار هم اونا ، اینجوری دوروز میریم خوش میگذرونیم _ خوشگذرونی ایشون شکمه !!_ می گم ای شکمو خب اینجوری که تموم می شه... نخیر چهارشنبه سوری میریم وکلی خوش می گذرونیم بذار خواهرم کادومو بده ومنم کادمو بگیرم ! ....دههههه

 

 

 

پ ن :  مرور گر فایر فاکس نداری؟ قالب وبلاگم با اکسپلوررت مشکل داره ؟فقط می تونی از گوگل ریدر اینجا رو بخونی ؟کلی حرف داری که رو دلت سنگینی می کنه وتو گلوت قلبمه شده ؟خب عزیزم کافیه همین جا رو کمی فشار بدی وکلی خودت وراحت کنی ! البته فقط از نظر صحبت کردن نه از نظر دیگه راحت بشی !!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 1_ دیشب که در ورودی رو برای شوشو باز کردم با یه دسته گل خیلی مامان مواجه شدم  ( +  +  +  +  +    ) مات مونده بودم که دلیل این دسته گل چیه ؟.... بهم گفت عجب یه همچین روزی رو یادت رفته !... چون 21 بهمن تو سفرایم ، برات الان دسته گل گرفتم !...گفتم خب اون روز می رفتیم دیسکو !!!....آره 21 بهمن سال 79 روز اشنایی من وشوشو ست البته یکی دوسال اولش تو خط زندگی مشترک واین صوبتا نبودیم بعدا پیش اومد که به با هم بودن بیشتر فکر کینم .پس جلو جلو روز 21 بهمن مبارک .

 


 

2_ از دیشب تا الان عطر  گل مریم  تمام فضای خونه رو پر کرده .گذاشتم جلوی درب ورودی که کمی خنک تره که تازه بمونه . امروز صب هم که یکی از روزای نظافت خونه بود .خیلی تنبلی کار رو شروع کردم _ از بس شوشو دیر رفت وبعدش هم قرار بود برای ناهار نیاد _ بعد از کارا یه دوش گرفتم ودست وپامو اپیلیدی کردم وموهامو هم سشوار .دیگه حسش نبود که رنگ لاک دست وپامو عوض کنم _ اینا جزو برنامه همیشگیمه _

 

3_ اگه اتفاقی نیفته امشب قرار داریم با مهسا بریم فروشگاه دوست شوشو که لوازم منزل کن وود داره .گفتم یخچال فریز وماشین ظرفشویی ولباسشویی رو اونجا یه قیمت بگیره بعدا بیفتیم دنبالش این ورو اونور.اخه اونا خونشونو گرفتن .البته خونه داشتن ...اینو مادر شوهرش گرفته براشون  ...مردم شانس دارن دیگه...اون خونشون هم هست واجاره اشو می گیرن .اینجور که بوش میاد تا عید رفتنیه سر خونه زندگیش .الهی با دل شاد بره .

 

4_ خب خیلی ها وبلاگ منو بخاطر نداشتن فایر فاکس از تو گوگل ریدر می خونن .باز کامنت دونی سمت چپ وبلاگم سنگین شده ودیر لود می شه _ خب دوس ندارم برای هر پستم یه کامنت دونی فعال داشته باشم مشکلیه ؟!_ برای همین تا یه مدت لینک کامنت دونی رو زیر نوشته هام می ذارم .باز گیر سه پیچ ندید وهی سوال پیچم نکنید .

 

نظر میخوای بدی؟...اینجا رو فشار بده !

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 

بعد از یه خواب خوب وشیرین بعد از ظهر میرم یه دوش می گیرم تا حالم جا بیاد وهمینطور حوله پیچ میرم تو اتاق وصورتمو شیرپاک کن میزنم ولاک دستامو هم عوض می کنم . یه لاک صورتی خوشرنگ میزنم که بعدا با رژ لبم ست کنم .صورتمو ارایش می کنم وبعد هم موهامو سشوار می کشم ومیام تو اون اتاق دیگه کادو شوشو رو بسته بندی می کنم.

میخوایم بریم نمایشگاه کامپیوتر وبعدش هم شام بیرون .اخه 28 دیماه یه روز خاص وعالی برای منه .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

 1_ باز داره شارژم تموم می شه .هم خسته جسمی شدم هم روحی هم کم انرژی هم با دلهره وکمی استرس......خسته جسمی بودنم هر وقت بروز می کنه یا بهتره بگم ،  بیشتر در مواقعی بروزمی کنه که از نظر روحی خسته ام !...همش کشمکش بین خواسته هام وشرایط....خب باعث می شه شارژم تموم بشه .عامل شارژ کننده هم (شوشو ) باز تو اوج نیاز من تو فکر کارای خودشه .البته اون همیشه به دادم می رسه ولی بعد از دقیقه نود، دقیقا مواقعی که من لب ولوچم اویزونه یا کم حرف می شم یا بی اشتیاق اون میاد کمک .  می گم :  می میری کمی زودتر به دادم برسی ونذاری کل شارژم تموم بشه ؟.....عادتشه دیگه چه کنم ....ای لاو یو شوشوقلب

 

2_ کارای روزانه ادم هم می تونه چی باشه ؟....بلانسبت همگی شما حمالی ( این  کلمه رو دقیقا در این مواقع روحی بکار می برم ، وقتی شارژم وروبراه ،  می گم روزمرگی ) .صب یه دوروبر وجمع وجور کردم ویه ناهار درست کردم .البته از ظهر بساط سوپ جو رو هم گذاشتم سوپ جوی منم سوپ جو می شه هاااااااااااا جاتون خالی گفتم یک کم هم رست بیف درست کنم وبذارم تو فریزر که برای بعضی شام ها هی چی درست کنم چی درست کنم  ؟ نگم (  چند تیکه گوشت رو با پیاز وسیر وفلفل ودر اخر هم نمک می پزم وبعد از پخت اونها رو رشته رشته ( ریش ریش ) می کنم ومی ذارم تو فریزر وبعضی شبا  اونها رو تو کمی روغن وادویه جات سر تف میدم به همراه خلال سیب زمینی سرخ شده وگوجه وخیارشور می شه یه وعده شام ).الان هم که قورمه سبزیمو گذاشتم بپزه برای فردا ناهار _ صبا دیر بیدار می شم خورشت جا نیم افته مادر جون _

خب دیگه چی ؟....اهان ظهر هم خوابیدم  وبعدش که بیدار شدم ویه چای خورم وظرف ها رو شستم نشستم خبر مرگ پسر همسایه کمی رفتار سازمانی بخونم ....همینه دیگه ...میخواست چی کار کنم ؟ اهان البته صب که داشتم کار می کردم وسط کارام ما /هو/اره / موسیقی جالبی پخش کرد ومن همون وسط کارا کمی رقصیدم !...دیگه ...دیگه هیچی جر سلامتی رهبر ! زبانمحمدیاش صلواااااااااااتمژه

 

 

پ ن : نمردیم وزنده هم موندیم ودختر شیطون وبلاگستان هم لقب گرفتیم !

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

  خدا یا بخاطر نیروی فوق العاده ای که بهم دادی متشکرم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

ادم شکم شل چی بوده هااااااااا.......دیشب موقع خرید کادو برای شوهر خواهرمون دلم رفت برای یه بافت ساده زنانه .من به ندرت بخاطر گرمایی بودنم بافت می پوشم حالا حساب کنید چقدر باید چشممو گرفته باشه .نه اینکه حالا یه چیز خیلی خاصی باشه ...نه ...ولی خب من خوشم اومد دیگه

میخوام الان برم بیرون وهم اونو یه نگاه دیگه بکنم _ فقط یه نظر پشت ویترین دیدمش _ هم یکی دوتا بافت مردونه ای که تو همون گیر ودار خرید چشمم بهشون افتاد و برای شوشو بگیرم که بیش از یک ماه دیگه سالگرد ازدواجمونه !

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

خاطرات  ،خاطراتند.  بعضیاشون خوش اند وبعضیا ناخوش ! هر چی هست مربوط به گذشته اند وپلی برای آینده ... .قراره از رو پل رد بشیم دیگه...

درسته من همیشه یا خیلی دقیق بگم دراکثر مواقع نیمه پر لیوان ومی بینم .شاید خیلی چیزا که اگه بد نبودن ولی خوب هم نبودن از نظر من شیرین ودوست داشتنی جلوه کنن وبا یاداوریشون کلی هم حال کنم .

زمان مثل برق وباد درحرکته وای کاش هم نداره !چشم بهم بذارم سال جدید اومده ورفته .چند سال پیش کلی ارزو داشتم که پارسال آخریشون هم براورده شد والان یه سری دیگه ارزو در دست دارم که امیدوارم تا دوسه سال دیگه همشون براورده بشه .تنها کسی که بدون ِ منت وهمیشه در کنارم بوده لطف ومهربونی خدابوده .که میدونم در اکثر مواقع ازش غافل می شم واون منو بخاطر بندگیم می بخشه .میدونستی خیلی دوست دارم خدا ؟

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٤ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

ای بابا من که خدایش حیفم ولی خاک تو سر این مهندس اتاق بغلیمون بکنن که نمی تونم یه نامه خوشگل مشگل! برای شوشو بنویسم.ناراحت

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٤ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 1_ امشب یه سر رفتم بیرون که کادو روز مرد وتهیه کنم .هفته دیگه یه همچین روزیه دیگه ! دو تا انتخاب داشتم که یکیش چندین برابر اون یکی دیگه  قیمت داشت ....دیدم هم قبض موبایلم مونده ، هم پول دوخت مانتویی که تو خیاطی دارم ،  وهم اینکه میخوام برای مانتو جدید از این روسری های چهارخونه ای که تازگی مد شده بگیرم  وخلاصه چند قلم چیز دیگه....این شد که تصمیم بگیرم  اون یکی دیگه کادو رو تهیه کنم !! بخدا میدونم این وهم خیلی لازم داره وخیلی هم پر کار وپر مصرف ِ حالا اگه به چشم یه عده کادو زنونه یا جزو لوازم منزل  میاد این دیگه مشکل خودشونه...

 

2_ از اونور در حین قدم زدن چشمم افتاد به چیزی که شاید اونقدرا خاص نباشه ولی خب چیکار کنم تو مسافرت عید ، تو بازار  آستارا دیدم وخیلی هم ازش خوشم اومد وطبق معمول محول کردم به اینکه یه دور دیگه کل بازار وبزنم .از اونور هم وقت کم آوردیم ونشد برگردم سر جایی که این ساعت ودیده بودم .شوشو هم وقتی پامونو گذاشتیم تو بازار آستارا گفت هرچیزی که چشمتو گرفت میخری که دوباره ما رو مجبور نکنی تو این بازار هی بالا وپایین بریم ...خلاصه خدا نکنه چشم ما هم رو یه چیزی بمونه دگیه....تو مشهد هم نه به قصد خرید ولی هر وقت بازارهای دورواطراف می رفتم حواسم بود که اگه این ساعت ودیدم بخرمش .شانس وداشته باشید امشب یهووووی دیدم  ( + ).....خب چیکار کنم؟ اونجوری نگاه نکنیدابرو دلم براش رفته بود .

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٤/۸ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

I LOVE YOU

 

بابهترین آرزوها برای تو

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۳ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

١_ انگار همونجور که اتفاقات ناگوار واخبار بد پشت سرهم وبصورت روندی میاد که دمار از روزگار ادم دربیاره ، اخبار خوش و امیدوارکننده  وبهونه هایی  برای شاد شدن هم همینجور یهووووویی سر از زمین و آسمون زندگیت درمیارن که باز گل از گلت بشکفه وچهچه بزنی !

 

٢_ از اونروزها تا همین پنجشنبه همینجور درگیر بودم وطبق روال اخلاق گندام شدیدا درحال خودآزاری خودم !...خب دیگه تموم شد .با اون برنامه پنجشنبه وبعدش هم رسیدن خبرای خوب وخوش هر چند کوچیک مثل نمره درسم باعث شد یه روز خوب وتموم کنم وبعدش هم یه شروع خوب تو جمعه داشته باشم .

 

٣_ دیدم حالا که سر کیفم ومیخواد جاتون خالی پلو ماهی درست کنم همون بهتر که خودم یه سر برم بیرون برای خرید وسایل ناهار ویه ناهار همراه باعشق درست کنم .تو تمام لحظات آشپزی عشق وعلاقه ای بود که نثار درست کردن ناهار میکردم .ظرف ها رو با عشق وعلاقه می چیدم ....جاتون خالی.....مهم اینه که خیلی روبراه شدم .خجالت

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

فردا همون روزیه که هشت سال پیش بعنوان نقطه عطفی تو زندگیم رقم خورد !... تغییر مسیر زندگیم ، خودم واعتقاداتم وشروع یه زندگی جدید وشیرین ثمره این اشنایمونه....میدونی که چقدر دوستت دارم وچقدر از اینکه همسفر این راه پر اشوب من شدی بخودم می بالم .فردا یکی از بهترین روزهاییه که همیشه بیادم می مونه.سالروز آشنایمون مبارک عزیزم.قلب

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

اینم از امروز....شوشو که از دیشب مریض شده ! بهتون گفتم که کادومو  همون دیشب که از مهمونی اومدم ،  بهم داد ! منم که دربه در یه برگ کادو مونده بودم .

 

امروز ناهار ماهی پلو درست کردم که حالشو ببریم . شب هم که مثل روال همیشگی رفتیم بیرون وجاتون خالی شام ...ولی  چون جاش دنج نبود نشد که  عکس بگیرم . تو راه تونستم  بلاخره یه برگ کادو رو بگیرم (شماره پنج ) وهمین که اومدم خونه هدیه های شوشو رو کادو پیچ کردم ودادم بهش .

اینم کادو من!

 دقیقا همون چیزی که میخواستم .

 

 

پ ن : خب فردا سالگرد ازدواجمونه دیگه ....

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٧ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

1_ دیروز اونقدری  سردم  بود  که یه مبل  گذاشتم  جلوی  شومینه و دفتر کتابامو هم بردم همونجا ،  بحدی که پام  برسه به لبه شومینه.... اونقدری که گاهی بسوزم!... جالب ِ  که گلاب به روتون! زیر بغل های من همیشه از عرق خیس ها  ولی دیروز بلانسبت سگ لرزه می زدم ....حالم زیاد رو فرم نبود.

 

2_ دیروز بدجوری هوس کته کرده بودم !

 

 وقتی بچه بودم عاشق کته بودم  .ما بهش می گفتیم استامبولی که آب گوجه وپیاز سرخ شده وکمی سیب زمینی برنج وکته میکردیم  _ حالا که خودم به هر برنج مخلوطی  میگم  : استامبولی وخودم خلاص میکنم . فقط اونی که با لوبیا سبز درست می شه رو می گم لوبیا پلو!! ...وگرنه همون استامبولی شامل تمامی برنجهای مخلوطی میشه _ خلاصه من عاشق این برنج بودم بخصوص اگه شفته می شد    در بچگی که اونقدری شانسشو نداشتیم ... .تمام خانواده اهل برنج آبکش شده ودون بودند واین نوع برنج اصلا طرفداری نداشت ...اونم بخاطر من گاهی مامانم درست میکرد که متاسفانه در حد خواسته من شفته نمی شد !  بعد ها هم که خودم تنها بودم راستش اهل اینجور آشپزی کردن نبودم بعدش هم که افتادم گیر شوهر !! دیگه بدتر...ایشون برنج  قد کشیده  که تو دیس بلرزه  دوس دارن  ومن همچنان از خوردن یه بشقاب  کته آب گوجه ، شفته شده ! محرومم .

 

3_ فکر کنم شوشو رو سرویس کردم ؟! از بس که تو تی وی این ودیدم گفتم... اِ ... من این مدل مو میخواستم اونو دیدم گفتم...  اِ  ...  من این مدل مو میخواستم ... .عملا کچل شده  ....می گه تو که هر کی رو دیدی گفتی من این مدل میخواستم ؟....می گم نه منظورم اینه که مدل گردی که بغل صورتش بلندتر از پشت باشه .....حالا چون پشت مو من و کمی بلندتر گذاشته فکر کنم برای عید بتونم پشت سرمو  کمی کوتاهتر کنم که بغل ها بلند تر دیده بشه !

 

4_ شوشو ناهار نمیاد....ورم ...الان خبرداده ! منم ناهار ومی ذارم برای شام ...پلو مرغ سرخ شده ...مرغش در حد پختگی بود هنوز تو فر نذاشته بودم ...بیتر( از بهتر بهترتره ) ظهر هم نمی خوابم که بتونم عصری برم بیرون ورنگ بگیرم وبرم آرایشگاه موهامو رنگ کنم .

 

5_ شاید پنجشنبه دعوت باشم .  دوستم که گفت ِ  حالا اگه یادش نره !  ابروهای منم که عین جت سر درمیارن ...گفتم امروز برم برای رنگ مو پنجشنبه صبح هم قبل از اینکه برم دانشگاه برای امتحان  برم یه سر آرایشگاه ابرومو بردارم ... آخه عصرش نیست وگرنه عصری می رفتم بهتربود .هر چند که اینجوری برای روز شنبه هم همچی مرتب می مونه !

 

6_ شنبه سالگرد ازدواجمه !...کادوهای شوشو رو که خیلی وقته گرفتم(شماره یک ) ....بخاطر برفی هم که تو هفته پیش اومد مجبور شدم _ یعنی دلم نیومد _ شال گردنی که کادو گرفته بودم وبهش بدم ...حیف ِ  حداقل استفاده کنه ... شال گردن هم نداشت ... اون دوتا دیگه رو هم شنبه میدم ....نمیدونم به گردنش بزنم بریم برای شام بیرون یا نه ؟ یه جای دنج ورمانتیک ...دلم هم نمیخواد تو سرما ووسط هفته بریم ییلاق (طرقبه )...تو خود شهر بهتره ! تا ببینم چی میشه ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

بعضی چیزا شاید درنگاه اول کوچیک وکم اهمیت باشن ولی برای ما می تونن خیلی مهم باشن یا یادآور یه اتفاق ، یه دوران ویا حتی یه حس خوش باشن.

 

 

 

 

 

اینجا یه گوشه از میز کامپیوتر منه .  قبلا رو میز پذیرایی درس میخوندم وبعد از هر درس خوندنی مجبوربودم که رو میز ومرتب کنم وهمه رو جمع وجور کنم واز اونجا برشون دارم . _ نمیشه که یه گوشه اش مدام دفتر وکتاب پهن باشه   _ ولی از وقتی که نقل مکان کردم به این اتاق ...میز کامپیوتر شد میز درس خوندن من ! اینجوری فقط باید بعد از اتمام درس خوندن ، مرتب کنم و دیگه لزومی به جمع کردن کل لوازم ندارم . یه اتاق ویه گوشه دنج ویه کاری که من خیلی بهش علاقه دارم .

پشت چراغ مطالعه رو می بینید ؟ همونی که جلوش جا خودکاریمه ...همون ...اون تخته وایت برد کاغذی منه !! رو یه برگ برنامه کلاسیمه  که ساعت ونوع درس توش مشخص شده ودوسه تا کاغذ کوچولو هم روش وصل کردم که یکی  مشخص کننده روز وساعت امتحانها ومقدار صفحات هر کتاب ِ ورو یکی دیگه اش هم برنامه درسی تو خونه امه که باید هرروز وهر هفته چی بخونم وچیکار کنم ؟....بعدش هم اون جامدادی....عمرشو اصلا نمی تونم تخمین بزنم !...باورتون میشه؟  بالغ بر ده سال پیش ...شاید هم یک دو سال بیشتر...کار نما سنگ یاد گرفتم واین عاملی شد برای اینکه هر چی به دستم میاد روش ونما سنگ بکنم وچقدر هم از این کار نه چندان زیبا خوشم میومد .  یکی از این کارام هم این بود که رو یه گلدون خیلی کوچیک سفال  ، نما سنگ وبا برنج کار کردم وشد اینی که تو عکس می بینید ! ودردسر ریختن برنج ها هر موقع که تکونش می دی.

درمورد چراغ مطالعه هم خیلی قدیمیه ..مال من نیست .برای همون اطلاع دقیقی از عمرش ندارم .ولی توش هر لامپی که بخوای می خوره ونورش هم با این پیچ کم وزیاد میشه.....اون جلوی چراغ خواب ...اون ...ماشین حساب دوست داشتنی من .....اون عمرش از اون گلدون هم بیشتر ِ ...جزو اولین عشق های خرید لوازم التحریرمه....همون فسقلی باعث خرید خونمون شد !....تمام حساب کتاب اونروزهامونو با این انجام می دادیم . وقتی رو دکمه هاش میزنی یه صدایی هم میده ...یادمه که شبها تو رختخواب وقتی شوشو حساب کتاب می کردم بخاطر همین صدا ، اعتراضم درمیومد ومی گفت بسه دیگه چقدر حساب کتاب می کنی می خوام بخوابم !...باورم نمیشه از اون روز هم نزدیک به سه سال گذشته وما صاحب خونه هم شدیم .  من عاشق این تیکه کوچولو ولی دنج درس خوندنم ...من عاشق خیلی چیزهای کوچیک ولی خاطره سازم ....و میخوام یادم بمونه وهمیشه خدا رو شکر کنم .شکر بخاطر تمام چیزهایی که بهم داده واونهایی که میخواد بهم بده وحتی اونهایی که نمی خواد بهم بده !

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٧/٩/۱٤ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

1_ عجب بارون قشنگی ! از وقتی که تو خواب بعد از ظهری بودم تا همین حالا داره یه بند میباره ! شوشو که میدونه چقدر بارون وبرف دوس دارم می گه ببین وقتی تو خواب بودی گفتم بارون بباره .

 

2_ من عاشق سرمام .بنظرم همه چی تو این فصل به ادم می چسبه .از خوردن وخوابیدن بگیر تا بیرون رفتن ومسافرت ! کافی لباست گرم باشه دیگه همه چی حل ِ

 

3_ از یه طرف فوق العاده گرمای ام وبه تبع اون عاشق این جور آب وهوام از اون طرف پیشونیم ضعیف ِ وبا کمی باد میگرن می شم .می بینی یه تاپ از زیر یه کاپشن پاییزه تنمه ولی باید کلاه رو سرم بذارم یا پیشونیمو با هد بند ببندم .تو خونه هم همینطور .همین که شوشو میره سریع پنجره رو باز می کنم تا هوا عوض شه .تقریبا میشه گفت گرمم هاااااااا ولی کافیه کمی بی پروا تو خونه راه برم یا بخصوص بخوابم اونوقت استخون درد می شم ! یه جورایی استخونهام وپیشونیم تو سرما ضعیفن . هنوز هوایی  نشده که بخوایم شومینه روشن کنیم .ولی همچین هم گرم نیست .کافیه کمی لباسمون مناسب باشه .موقع خواب هم ، همین یک کمی سرما اونقدری حال میده و می چسبه که خودتو زیر پتو جمع وجور کنی ولبه پتو رو تا صورتت بالا بکشی وبخوابی .از اونور هم صبح دلت نمیاد این آغوش گرم ونرم رختخواب وول کنی وبیای بیرون .ولی بجاش دوش اب گرم صبح همچین حالتو جا میاره که اشتهات برای خوردن صبحونه دوچندان می شه.

 

4_ خدایا بخاطر بارون قشنگی که امروز داره میباره ازت ممنونم .

بغل

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/۸/٦ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٧/٥ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

آرزومند آرزوهایت

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۳/۳ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

همونطور که همیشه از داشتن انشاء ضعیف رنج می بردم ونمی تونستم کلمات قلمبه سلمبه بکار ببرم واون چیزی که واقعا تو دلم در قالب کلمات بیان کنم الان هم تو همین وضعیت بسر می برم ولی این دلیل نمیشه که نتونم بهت بگم چقدر دوست دارم .دیروز یکی از بهترین روزهای عمرم بود.یکی از قشنگترینهاش وبهترینهاش ...همیشه هم دهه ز ج ر چیزی بدی نیست هاااااااااااا

 

 

پ ن : هفت سال پیش روز بیست ویکم بهمن

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٢ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

1_ الهی شکر دیروز بهتر ازاونچه که فکرشو می کردم گذشت .هر چند که تو زمینه عکس وفیلم همیشه یه جای کار باید بلنگه!.....اخه من عاشق گرفتن فیلم وعکس ام  وهمیشه هم تو این گونه مناسبتها سعی می کنم که مدیریت خوبی داشته باشم  ولی از اونجایی که بد عکس ام وهمیشه هم تعداد کمی عکس می گیریم اینی میشه که من هیچ وقت راضی نمیشم وتعداد عکس های گرفته شده اغنام نمی کنه !

 

2_ داشتم می گفتم..... دیروز دومین سالگرد ازدواجمون بود.منم کلی کادو درست کرده بودم که فقط دو تاش حاوی اون هدیه اصلی بود وبقیه هم سرکاری بود.وبرای شوشو فقط دوانتخاب بود .از اونجایی که با یه عده از دوستان قرار داشتیم که برای ناهار بریم طرقبه ....مجبور شدیم که کمی سریع تر عمل کنیم ودلم نیومد شوشو رو زیادی بذارم سرکار ومجبورش کنم که همه کادو ها رو باز کنه تا به اون دوتا هدیه اصلیش برسه! _ از تعداد کادوها فقط فیلم دارم وگرنه عکسهاشو می ذاشتم تا شما هم ببینید _برای همین کمی راهنمایش کردم تا بتونه کادوشو پیدا کنه وبقیه بسته ها هم باز نکرده موند وکمی عکس وفیلم گرفتیم ورفتیم بالا....جاتون خالی خیلی خوش گذشت اونجا هم کمی عکس گرفتیم که عکس غازهاشو می ذارم.

 

بعدش همگی رفتیم خونه یکی از دوستان وکلی خوش گذروندیم .

 

3_ امروز ظهر هم که دوست شوشو رو دعوت کرده بودم بیاد خونمون .اخه داره میره تهران _اونجا کار میکنه _گفتم غنیمته بذارم این دوتا دوست یه ظهر رو با هم باشن.

 

4_ .....خب همین دیگه....تموم شد!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٩ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

۱ـ بعضی تاریخ ها خیلی بیاد موندیه یا از نظر رندی اعداد تشکیل دهنده اشون یا از نظر اتفاق خاصی که می تونه برامون مهم باشه وتو اون تاریخ اتفاق افتاده باشه.حالا مهم نیست که اون اتفاق خوشایند بوده یا ناراحت کننده ، فقط مهمیش در اینه که ادم اون تاریخ وبه ذهن می سپره! چند وقت پیش داشتم به تاریخ های خیلی رند و خاص  فکر می کردم مثلا ۶ /۶/۶۶ یا ۷/۷/ ۷۷ یا تاریخی که زیاد هم ازش دور نیستیم وبه یه چشم به هم زدنی بهمون میرسن مثله ۸ /۸/۸۸ .که امیدوارم تو این تاریخ به اون ارزوی اول تحویل سال نویی که از خدا خواستمش یا رسیده باشم  یا یه یک مقداری ازش گذشته باشم !

۲ـ واقعا این راسته که می گن تنها بری به قاضی راضی برمی گردی...این روزها برای استراحت بین کارام (قرار شد اگه موفق شدم بیام بنویسم واگه هم موفق نشدم اصلا بروم نیارم ) وخستگی چشمام اخبار سیاسی گوش میدم .دیگه حوصله این کانال واون کانال وبرای دیدن شوهای هزار مرتبه نشون داده ندارم همون یه ذره وقت وترجیح میدم اخبار نگاه کنم که مسلمه اخبار یا گفتگوی کانال یک یا صدای آ*مریکا یا پار*س تی وی می تونه باشه .از اینکه بشینم وکلاه خودمو قاضی کنم واخبار این ورو با اخبار اونور بسنجم وحلاجی کنم وبه یه نتیجه هایی برسم که شاید یه عده ای خوششون نیاد که ما به اون نتیجه ها برسیم .درهرصورت سیا*ست چیزیه که ترجیح میدم درجریانش  ،حداقل تا حدودی هم که شده باشم .

۳ـ شکر خدا یه هفته ای میشه که از سردرد های میگرنی خلاص شدم .یه مدتی بود که تقی به توق میخورد من سردرد می شدم از هوای الوده یا بسته یه چندنفر حتی تعداد کم تو مهمونی گرفته تا بوی سیگار وعرق وادکلن دیگران یا یه مسیر کوتاه راه رفتن تو افتاب ، یا یه کمی گرسنگی کشیدن همه اینها کافی بود که من یه روزمو بخاطر سردرد از دست بدم.تا اینکه دکترم گفت همین که خوب میشم یا داروهام تموم میشه که نباید فکر کنم خرم از پل گذشته یعنی من باید تا اخر عمرم از این داروها مصرف کنم تا سردردهام به صفر برسه ! بازم خداروشکر که همین یه ضعفه...خداروشکر

۴ـ این روزها خیلی بیشتر ازوجود خدا حال می کنم.ازش خواستم یه کاری نکنه که من اونو فراموش کنم.

۵ـ....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٩ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٦/٦/۳ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_ به جون خودم نباشه ...به مرگ مهندس اتاق بغلی این تغییر بار آخره...با همین دستای خودم مهندس وکفن کنم اگه بخوام دیگه تغییری تو اسم وبلاگم بدم! برای همین لطفا لینک منو به همین نام  _ یا مژگان _ تو وبلاگتون بذارید.

2_ این چهارشنبه بازار روزنامه خراسان هم عجب چیزیه.با یه اس ام اس هر چیزی رو که تو دستتون باد کرده همچین یهوووووی آب می کنید که خودتون هم نمی فهمید این مشتری ها از کجا پیداشون شده !

3_ بنظر من بچه همه حیوونها قشنگن.مثل کره اسب یا همینطور کره خر ،توله سگ وبچه گربه ،جوجه رو که دیگه نگید یا بچه حیونهای وحشی مثل شیر وپلنگ! بنظر من حتی بچه سوسک هم قشنگه حداقل قشنگ تر از ننه باباشه.

4_  گفته های قدیمیها هم همچین بیراه نبوده ها....مثل یک کلاغ وچهل کلاغ وتا نباشد چیزکی مردم نگوییند چیزها...ولی از همه بیشتر من با این جمله امام علی حال می کنم که مظلوم، ظالم پروره!...

5_ دقت کردید که خربزه خوب وخره میخوره!

6_ میدونم که چقدر خوبی وچقدر فداکار .یه نفر مهمتر وپرقدرت تر از من وهمینطور  خیلی بهتر ودقیق تر از من ،تازه از اون بالاها تو رو می بینه .مطمئنم که خدا تنهات نمی ذاره...اینو مطمئنم.استحقاق تو چیزی بالاتر از این هاست .میدونم که خدا بهترینها رو برات در نظر داره .

7_ یه چیزی رو همیشه از خدا خواسته ام ومیخوام که هیچ وقت فراموشش نکنم ویادم نره که در همه شرایط فقط اون بوده که کنارم بوده! ویادم نره که همیشه وهرروز حتی شده یه شکر گذاری خشک وخالی  ازش بکنم که همیشه تو یادم بمونه که اون همیشه با من بوده وهست.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٦/٤/٢۱ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

حالا که عکس چشمات تو چشمامه دستات تو دستامه از تو نمیشه گذشت

حالا که داغ  لبات  رو لبامه   قلب تو   باهامه    از تو نمیشه  گذشت

 

 

 

 

 

 

 

پ ن: خدا نکنه که جو گیر بشم !!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٦/۳/۱٩ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

آرزومند آرزوهایت


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٦/۳/۳ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

1_ خیلی ها بهم گفتن چرا اینقدر بی سروصدا؟!...چرا یک دفعه؟!...وبقول خودمون همچین یهووووووی....شدی نی نی جون وشوشو....براتون تعریف می کنم ولی قبل از اون باید یکسری از خصوصیاتم وهمینطور نحوه برخوردم با اتفاقاتی که می تونست مهیج وشادی آفرین باشه رو تعریف می کنم تا برسیم سر این موضوع.

 

2_ نمیدونم می دونید یا نه ؟ ولی من خیلی اکتیوام...با حرارت وپر شروشورم...بقول معروف این باطریم قصد خالی شدن ونداره.یعنی بیشتر مواقع رو همین مود هستم ولی خب گهگاهی هم مثل بقیه قنبرک می گیرم وزانوی غم تو بغل می فشارم ....بماند!

 

یه کارهایی هست که انجام دادنش برای آدم خیلی رمانتیکه ، ویه حالی داره! چندین سال پیش که قصد گرفتن گواهینامه رانندگی رو کردم ،مثل الان نبود که آموزشگاه ها خودشون امتحان بگیرن ، اگر هم بوده من اطلاعی ندارم ، چون با 4 ،5 ساعت تمرینی رفتم که گواهیناممو بگیرم !! اون چند ساعت وهم گرفتم که فقط قوانین ویاد بگیرم!  ـ بخاطر داشتم ماشیم احتیاجی به آموزشگاه نداشتم ـ آیین نامه رو همون باراول بدون غلط _ همونجا تصیح می شد _ قبول شدم وهمون روز هم می بردن تو شهری که بخاطر دوره سه فرمون رد شدم !

 

کاری ندارم که بار سوم قبول شدم! اون موقع فقط دوروز درهفته امتحان می گرفتند وقتی بعد از کلی دنده کشی ودنده عقب رفتن  فهمیدم که اینبار قبول شدم وباید برای تکمیل مدارکم دوسه روز دیگه _ که اینکار هم فقط یک روز در هفته بود _ می رفتم اداره راهنمایی ورانندگی ومدارکمو تکمیل می گردم وگواهینامه رو می گرفتم . با وجودی که همتون می دونید چقدر این لحظات می تونه شیرین باشه  آخه آدم یکبار تو زندگیش تصدیق رانندگی می گیره ، رفتن من  برای تکمیل مدارک یکی دوماهی طول کشید.وقتی برای گرفتن گواهینامه رفتم خانوم سرهنگی که اونجا بود با کلی تعجب گفت چقدر دیر _ خب معمولا همه همون روزهای اول اقدام می کردن _ منم موندم که چی بگم برای همین گفتم از بس گواهینامه دارم !! خب برای ادم اکتیوی مثل من خیلی جای تعجب داره چون یه آدم معمولیش سریع اقدام میکنه چه برسه به من که....نا گفته نمونه همون روز که تو شهری رو قبول شدم دوستم مهرزاد هم از تهران اومده بود وبخاطر اون یه جعبه شیرینی هم گرفتم ورفتم خونه وپیوسته زنگ ودر رو با هم میزدم .بالاخره ذوق داشتم دیگه ...ولی برای گرفتن گواهینامه اونقدر دیر اقدام کردم !

 

همینطور وقتی خودم چند سال پیش موبایل گرفتم!  خب موبایل بود ولی مال من نبود. معلومه که موبایلی که  ادم با پول خودش بگیره  یه چیزه دیگه اس.  درسته که خوشحال شدم وبه بچه های شرکت هم شیرینی دادم ولی کاری رو نکردم که شاید اکثریت تو یه همچین شرایطی می کنن .یه کارروال دیگه...کسی هم نمی تونه بگه بابا طرف ندید پدیده!....همون کاری که شاید اکثریت بکنیم وبگیم فلان روز که می ریم فلان جا تو بهم زنگ بزن که صدای موبایلم دربیاد.....نخندید....حتما خودتون هم یه جورای دیگه ای اینطوری بودید!....

 

یکی دیگه از آرزوهام داشتن یه خونه از خودم بود!!  نمیدونم چرا همیشه این حس وداشتم که از چیزهای دوروبرم بشرطی لذت ببرم که مال خودم باشه.وقتی خونه رو هم خریدم خیلی معمولی باهاش برخورد کردم ! خیلی معمولی ...نه اونقدری که تو دلم قند آب میشد. اینها رو گفتم که بقول معروف گوشی دستتون بیاد.نه اینکه خودمو بگیرم ...نه ...ولی زیاد یه چیزی رو با وجودی پر نشاطیم نشون نمیدم ...نمیدونم چرا ؟

 

تا اینکه ازدواجمو هم نتونستم خیلی عادی تو وبلاگم بنویسم ! شاید هنوز مثل حالا تو حال وهوای همون نی نی بودنم بودم ..ولی ...هر چی بود باعث شد یکسال ونیم این مسئله رو عنوان نکنم .

 

خیلیه نه؟...حتی تو بازی شب یلدا هم نشد که نشد ..دیدم نمیشه که...آخه درست نیست بالاخره من یه تغییری کردم ولی نمیخوام ازش اسمی ببرم ...همین حیامه که منو کشته !

 

البته اگه آرشیو سال اولمو بخونید می فهمیدم که اونجا عاشق بودم! بعدش به این نتیجه رسیدم که با تلاش خودم باید توکل بخدا هم داشته باشم وبرای همین خودمو به دست او سپردم تا چیزی رو که  خودش صلاح  میدونه برام پیش بیاد. بخاطر همین دیگه ازش ننوشتم ! پس همچین هم که فکر می کنید یهووووووی نشد...فقط من زیاد  درموردش  ننوشتم ! تا اینکه یه دفعه دیدید اینجا تغییر اسم پیدا کرده...همه موضوع همینه که نوشتم .والا خودم هم دلیلشو نمیدونم .چرا منی که پر انرژی ام یه باره اینقدر ساکن می شم وبدون بوق وکرنا یه چیزی رو رو می کنم . حالا شما به بزرگی خودتون ببخشید! ولی به مرگ مهندس اتاق بغلی همچین یک دفعه هم نشد که شماها فکر می کنید.

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٦/۱/۱٠ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

1_ دیگه بسه!! اصلا نمیخوام حتی یه لحظه هم به گذشته ای فکر کنم که باعث افسوسم بشه! اگه میخوام فکر کنم به اونهایی فکر کنم که با وجود درد ورنجی که برام گذاشتند باعث پیشرفتم شدن.وگرنه ناله وفغان واه هیچ دردی رو دوا نمی کنه .به درکه اسفل السافلین که طرف تو زرد دراومده یا فلان وبهمان...آقا کات...کات ...کات...

2 _ مطمئنا امسالم به مراتب بهتر از سال گذشته خواهد بود.درسته که دیگه برای خبرنگاری وعکاس حرفه ای شدن دیره.....خب دیره دیگه ،تعارف که نداریم ! _ از چندین سال پیش به عکاسی وفیلمبرداری علاقمند بودم وبعد از اون هم عاشق خبرنگاری شدم ولی فقط تو کار اول تونستم تا حدی عطشمو فروکش کنم و با فیلمبرداری وگرفتن عکس های شخصی ومیکس اوناخودم با خودم حال کنم .

3 _ آرزوهای که تو مدت 4 ،5 سال گذشته کردم همش برآورده شده حتی اونی که بنظرم خیلی محال بود که تو این مدت برآورده بشه _ فقط یکسال زمان برد _ فقط یکیش مونده که مثل همیشه از خدا عاجزانه میخوام این یکی رو هم برام برآورده کنه که آرزو به دل از دنیانرم !! البته واقعا این به همت خودم برمی گرده ولی....خواسته خدارو نمیشه نادید گرفت بخصوص تو شرایط بد اقتصادی مملکت که برای درس خوندن هم باید پول داشته باشی...این آرزوییه که همیشه تو خوابم به تحقق پیوسته ومن امیدوارم که با توکل به خدا وعنایت اون وپشتکار من وکمی صبر وتحمل وآینده نگری بهش برسم .

4_ تجربه ، کاش یکی بود که به من می فروختش! ولی حالا که من به دیگران میدم قدرشو نمیدونن! جای تعجبه....تعجب از عوض شدن ،رنگارنگ شدن ، از  دورویی ، و....و...

5_ خدا نکنه که اتفاق بدی براتون بیفته .وای در غیر اینصورت هم بسختی می تونید دوروبری هاتونو محک بزنید.باور کنید شاید سالها با کسی باشید که همجوره براتون اوکی باشه ولی با یه اتفاق ،یه مشکل تازه دوزاریتون بیفته! بیخود نبوده که قدیم می گفتند میخوای یکی رو بشناسی یا هم غذاش بشو یا همسفر...منم یه نکته رو بهش اضافه می کنم واونم شناخت دیگران ونشون دادن عکس العملهاشون در رابطه با اتفاقاتی که براتون می افته! پس لازم نیست که تو شرایط بد به زمان وزمین گیر بدید بهتر که چشم وگوشتونو باز کنید وشاهد رنگ عوض کردن اطرافیانتون باشید که تابحال پشت سرشون نماز میخوندید. خدارو شکر........خدا رو شکر........

6_ میشه خدا امسال بیشتر از همیشه مراقب من باشی که دست از پا خطا نکنم ؟ اسراف و هزینه وبرج تعطیل ( خب خرج که طبیعیه این برجه که کمر شکنه ) ...رفیق بازی بی حد وحسر ممنوع! ولخرجی بی حساب کتاب ودست تو جیب سریع ونمیدونم اینو میخوام واونو میخوام تعطیل! تو یه هدف داری که خیلی بزرگه وباید برای اون اندوخته مادی داشته باشی.پس پیش بسوی هدف.........

توکل بخدا .رو کمک تو خیلی حساب باز کردم خدا جون

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/۱/٦ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

_ همیشه سعی کردم یه کاری رو برای زمان آخر نذارم ! ولی خب همونجور که در جریانید قضیه بی پولی باعث شد که کارام فشرده بشه! از اون طرف هم که یادتون عزار گرفته بودم برای عوض کردن خیاط....خب اونم اون پارچه زرشکیمو به باد داد! آره به همین راحتی.....البته خیاطیش عالیه فقط اندازه گیری بد بود وچون من مانتو دوتیکه سفارش داده بودم متاسفانه تیکه بالایی زیاد کوتاه دراومد وبرای همین قرار شد یکی دیگه بدوزه که امشب حاضره ولی نتونسته پالتو رو هم حاضر کنه وباید دوباره شنبه برم برای گرفتن پالتو !! از یه طرف هنوز نصف کادوهای مورد نظر وهم نگرفتم ! کارهای شرکت هم که عقب مونده اونم که باید بگم به ....ا....می مونه کارهای شخصی خودم. فردا باید جمع وجورهامو بکنم وچمدونمو ببندم که یکشنبه با ماشین پرواز دارم ! از اون طرف هم شنبه رو مجبورم برم بیرون هم برای اینکه برم آرایشگاه وهم گرفتن پالتو لعنتی که نمیدونم حالا چه موقعه اینکارا بود! خلاصه از همین امروز که تقریبا مرتب کاری هام تموم شده تا آخر شب شنبه برای هر دقیقه ام برنامه ریختم که امیدوارم به فاک نره !

 

2_ روزهای آخر سال وبه تبع (طبع ) اون باید رو گذشته ام وکارهایی که کردم واونهایی که نمی بایست انجام میدادم کمی فکر کنم ! یه آرزو دارم _ تعجب نکنید!! من مثل دولت برای خودم برنامه چند ساله می ذارم تو مدتی که تعیین کرده بودم همین یه آرزوم مونده _ که امیدوارم حتما تو سال جدید برآورده بشه یعنی باید بشه !! امیدوارم که دیگه حماقت نکنم !فراموشکاری زیاد هم اصلا خوب نیست ! دلم میخواد بتونم جواب متلکهای نیش دار دیگران رو عین خودشون با خنده وشوخی بدم ! از خدا میخوام که دیگه اشتباه نکنم چه تو زمینه اخلاقی چه تو زمینه مادی! خلاصه میخوام قبل از هرکاری بتونم سریع تصمیم گیری کنم که خدای نکرده از انجام یه کار یا گفتن یه کلمه پشیمون نشم ! بطور کلی دلم میخواد تا حدممکن اشتباه نکنم . دیگه هم اینقدر گیر به گذشته ندم! اینقدر با خودم کلنجار نرم چرا فلانی اون کار رو کرد چرا بهمانی ال کرد وبل کرد .فقط به این فکر کنم که جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعته وخدا رو شکر می کنم که بابت تجربیاتی که بدست آوردم تاوان سنگینی پرداخت کردم که می تونست به مراتب سنگینتر هم باشه پس خدا رو شکر می کنم که بین بد وبدتر بد وبهم داد! _ از نظر کسب تجربه _ شاید اگه اینطوری نبود من هنوز همون شنگلول می موندم ! پس مطمئنا یه خیری در اتفاق اون اتفاقات بوده .خدارو شکر می کنم که خیلی دوستم داره وامیدوارم که همیشه هم دوستم داشته باشه !

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٤ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

1_ دیگه حوصله ام داره سرمیره هاااااااااا.باور کنید اصلا آدم بی اراده ای نیستم

اصلا تنبل وبی غیرت هم نیستم . اونقدری با حوصله ام که دوش گرفتن هر

روز صبح ام مثل نفس کشیدن برام یه عادت شده،طوری وقتمو تنظیم می کنم

که به کارهایی که باید درطول روز انجام بدم برسم، اگر هم 24 ساعت برام

کافی نباشه ، بقول یکی از دبیرهام یه ساعت زودتر بیدار میشم که 25 ساعت

زمان داشته باشم ! ولی موندم ؟!! چرا نمی تونم یه تصمیم مثل تصمیم کبری

بگیرم واز شر این چند کیلو اضافه وزن خلاص بشم! کاش فقط اضافه وزن بود!!

نمیدونم چرا این چند کیلو حناق ( درست نوشتم ؟)شده وفقط تو شکمم مونده

اگه غیر از این بود عمرا اگه به فکر کم کردن می افتادم. ولی با این اوصاف با هر

جون کندیه باید شروع کنم وواقعا عزممو جزم کنم ویه باره خودمو خلاص!...ایییی

 

2_ تو وبلاگ ویولت که مثل همیشه شیرین می نویسه اینبار درمورد اپیلیدی نوشته !

چقدر خوبه که آدم یه تجربه رو حتی اگه معمولی بنظر میاد دراختیار دیگران بزاره.

درسته که گاهی آدم کله شقی می کنه ولی گوش کردن به تجربیات دیگران خیلی

بهتر از اونه که بخوای به عمد اونو تجربه کنی.

البته رسیدن به بعضی حرفها واقعا احتیاج به گذر زمان داره! مثلا من اصلا مثل ده سال

پیش فکر نمی کنم وصبر وحوصله ام تو قضاوت کردن بیشتر شده، حالا اگه یکی مخالف

من فکر کنه ویا حرف بزنه نه تنها از کوره درنمیرم ،تازه روش فکر هم می کنم.

خلاصه عقاید دیگران حتی اگه برخلاف میل ونظر آدم هم باشه بازم جای احترام داره،

حالا اگه کسی بهم بدی بکنه،دردرجه اول خودمو جای اون می زارم شاید من مستحق

این بدی بودم،شاید اون تو شرایطی بوده که بیشتر از این نمی فهمیده ، وشاید اصلا

طرف مهم نیست که بخوام وقتمو روش تلف کنم.

 

3_ یه چیزی رو بهتون بگم....دلم میخواد باور کنید.شاید تو سریالهای ویا حتی تو موارد

نزدیکتر مثل دوروبری هاتون یا اقوام دیده یا شنیده باشید ولی سرسری از روش گذشته اید.

امید وایمانتونو در هیچ شرایطی از دست ندید. مطمئن باشید در بدترین شرایط خدایی هست

که مراقبتون باشه.متاسفانه تا بحال اونقدری در گیر ودار این حرفها نبودم. ولی زندگیی که

خدا تو این شش سال اخیر به من داده، منو خیلی بخودش نزدیکتر کرده! حالا اونو همیشه

وهمه جا در کنار خودم می بینم وشاید در نظر یه عده خنده دار هم بیاد ولی برای انجام

کوچکترین کاری از اون کمک می خوام.امشب ازش خواستم اراده منو تو گرفتن یه رژیم ساده

که منجر به کم کردن همین چند کیلو اضافه وزن بشه، قوی کنه! باور کنید که این یه خواسته به

ظاهر معمولی ولی وقتی از اون میخوام که کمکم کنه! خیلی راحت تر از پسش برمیام.

تو این مدت چیزی رو بهم داده که شاید یه عده ای تو خواب شبشون هم نمی دیدن!

البته همیشه ازش خواستم که اگه صلاح من در یه چیزی هست اونو بهم بده! ولی بعد از 5

سال چیزی رو بهم دادکه.....ولش کنید....ازتون خواهش می کنم تو انجام هیچکاری اونو فراموش

نکنید. خداجون خیلی دوست دارم می دونم بنده بدی ام ولی تو خدایی کن وهمچنان خدای

خوبی برام باش.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

۱ـ گاهی وقتا در عین درموندگی وبیچارگی می فهمی که چقدر خوش شانسی ویا برعکسش! در عین رفاه واسایش گیر سه پیچ میدی به همه وبدوبیراه می گی!من که همیشه تو ته قلبم وبا تمام وجودم حس می کنم که چقدر خوش شانسم ...نه اینکه خانواده خیلی خوبی داشته باشم ویا خیلی در رفاه باشم فقط اینو می دونم که هرجا هستم برکت هم هست ! همیشه تامین می شم بدون اینکه زیاد زور بزنم ! به خواسته هام با کمی صبر وحوصله می رسم بدون اینکه به ظاهر براش تلاش کرده باشم ! درسته که خیلی صبورم ! وهمیشه از اعتماد بنفسم استفاده می کنم ولی همه اینا اینی نمیشه که الان هستم ! همه اینا دوزار برات سود نمیاره که الان دارم ! من می دونم که همه این روشنی های زندگیم در عین تاریکی رو مدیون توام ...توایی که بدون هیچ چشمداشتی منو دوست داری وبهم محبت می کنی وهیچوقت دست رد به سینه ام نمی زنی ...تویی که وقتی هیچ کس نبود تو بودی وقتی همه بهم پشت کردن تو با اغوش باز منو پذیرفتی! درسته که اگه تمام عمرم  تو رو شکر کنم بازم جوابگو این همه لطف ومرحمت تو نمیشه ولی چه کنم که بنده ام وناتوان وتو بزرگوار وبخشنده ! خدایا دست لطف وکرمتو از سرم نگیر که من بی تو هیچم ! خیلی دوست دارم ...فکر نکنی فراموشت می کنم ویا بهت بی نیاز می شم ! من هرجا برسم وهر چی داشته باشم بازم محتاج نیم نگاه تو ام ...می دونم که تو هیچوقت منو فراموش نمی کنی! یادت نره من این پایین چشم به لطف ومرحمت تو دوختم . خیلی دوست دارم خدا جون

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٥/۸/۱٤ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

۱ـ اگه قرار باشه که آدم همیشه خوب وعاقل وکاردرست باشه که انوقت نمیشه بهش گفت آدم !...دهههههههه...خودم فهمیدم که چیکار کردم دیگه نی نی زدن نداره ! البته قبول دارم که گاهی بعضی از اشتباهات واقعا اشتباهه! بخاطر همین اون پست ونوشتم که یادم بمونه

 

۲ـ بابا اگه فقط یه نفر تو دنیا وجود داشته باشه که من براش بمیرم وقربون صدقه اش برم وهمه جوره کوچیک بزرگش بشم همونه !خودم می دونم چطوری باید از دلش دربیارم هر چند که تو دل دریاییش چیزی بنام کدورت نمی مونه !

 

۳ـ دقت کردید تو هر برهه زمانی آدم تو یه حال وهواست ؟ یه مدت هوس شنا واستخر بسرم میزنه  یه بار خوشگذرونی وهمش این ورواونور رفتن   یه بار میرم کلاس ورزش  یه بار هم هوس درسخوندن دوباره به سرم میزنه  ویه بار هم دوره می افتیم با دوستان بصرف بخوربخور  ویا همینطور دوره های بزن وبرقصمون  همه اینا دلیل نمیشه که من آدمی هستم که از این شاخه به اون شاخه می پرم ویه لحظه یه جا بند نمیشه ! من معتقدم آدم باید تو هر زمان ومکانی که قرار می گیره حداکثر استفاده رو ببره چه از لحاظ خوشگذرونی ویا گرفتن نتیجه اخلاقی ویا هزاران نتیجه واما واگر دیگه ....اون موقع که می رفتم باشگاه آیروبیک تو همان برهه زمانی حال می داد ویا حالا که میرم باشگاه لاغری موضعی ( قابل توجه دوست وهمسایه وبلاگ نویس فضولم ) برای همین زمان مناسبه! یا اینکه اگه خدا یاری کنه واین ک...هم همکاری کنه از یکی دوماه دیگه بشینم ودرس بخونم که شاید آخر امسال یه فرجی بشه .

 

۴ـ امروز بعد از مدت ها میخوام برم دوره خونه ریحانه اینا....باورتون میشه ؟ منی که همیشه عاشق بزن وبرقص بودم الان حال نمی کنم زیاد تو این جمعا باشم.از وقتی که این دوره وام وقرعه کشی یکساله رو برداشتم شاید این دفعه سوم چهارمی باشه که تو جمع حاضر می شم .

 

پی نوشت کاملا بی ربط!!......لطفا کلیک نکنید.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٥/۳/٢۸ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

۱ـ همیشه یه چیزی برای ناراحت شدن وضد حال زدن وجود داره !اون از زمانی که ناخودآگاه گیر سه پیچ میدم به گذشته وطرز برخورد دیگران با خودم ویا گاهی که مثل گاو نه من شیر لگد میزنم به هر چه روز وساعت خوشه ،وخودم خودمو حسابی کلافه می کنم ویه جورایی گند میزنم تو روز وحالم !

 

۲ـ من که میدونم بعدش ،بلانسبت عین سگ پشیمون می شم ،من که میدونم باوجودی که حق با منه ولی اونم همچین آدم حق نشناسی نیست! چرا کمی خونسردی بخرج نمی دم تا تنها کسی رو که برام تا این اندازه عزیزه اذیت نکنم ؟

 

۳ـ امروز یه جورایی دمقم !خب آدمیزاده دیگه ....گاهی این قدر از دست خودم عصبانی میشم! که میخوام مخمو داغون کنم !نمیدونم چرا باز یادم میره ؟مرده شور این فراموشکاری بی موقع رو ببرن !

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم برای خالی نبودن عریضه!!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٥/۳/٢٧ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

۱ـ گاو ما شیر نمیده ماشالله به شاشش!! شده حکایت این پرشین بلاگ! چه دم ودستگاهی راه انداخته ، با این امکانات تخمی جدیدش!

۲ـ من که الکی بد کسی رو نمی گم. اگه از اون مهندس گوروگورشده ! اتاق بغلی می گم همش برای همینه که دفتر نازنین حسابداریمو به ....داده ! وحالا هم بجای اینکه دست زیر وبگیر ، مرتبا می گه وای خجالت نمی کشی بازم میخوای درس بخونی؟ اونم از اون ریحانه کم عقل !! که تو خونه نشستیم با اس ام اس به هم خبر می دیم! نمی گه یه زنگ بزنم خونه تا نمیرم این همه تست وسند کنم ! یا اینکه براش اس ام اس می زنم چند لحظه بعدش زنگ میزنه خونه تا معنیشونو ازم بپرسه! حیفه اس ام اس های دست اولی که براش می فرستم.

 

۳ـ میشه یکی بهم بگه چرا اینقده با آهنگ های قمیشی حال می کنم ؟چرا این همه از خوردن لذت می برم ؟ چرا اینهمه شانس دارم ؟ یا چرا این همه خوشبختم ؟خیلی دوست دارم خدا جون....بازم امشب تو به دادم رسیدی...

 

 .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٤/۱٢/٢٢ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

بارالها ...
بار الها ! نیرویی به من بخشا تا خود را آنچنان که درخور توست به تو عطا کنم .واز تومی خواهم از من راضی گردی از گناهانم چشم پوشی کنی.تا زندگی را دوباره از سر گیرم وآنچنان که در خور توست تورا بخواهم وتو حاجتم را رواسازی ودانستم جواب کسی راکه دیر تر دهی دوستش داری ومی خواهی همواره صدایش را بشنوی ،پس تو را صدا زنم واز تو خواهم جوابم را دیر دهی تا در یابم که مرا آفریده ایی در تاریکیها وبیرا هه های راه سخت ودشوارزندگی مرا یاریی دهی .ومرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار دهی دوست دارم ونام تو را می جوییم ای الله ..

 

 

 

1_ کسی دوست نداره مهندس بشه ؟؟    آره ...تعجب نکنید.اتاق مجاورم تو شرکت، مهندس  پروره! اول از همه یه پسر مهربونی بود که حسابداری میخوند هنوز یکسالی تو اون اتاق مشغول بکار نشده بود که مهندسی شیمی قبول شد ورفت. بعدش یکی از دوستاش اومد که داشت مهندسیشو می گرفت ولی هنوز فارغ التحصیل نشده بود .( همون مهندس گوربه گورشده اتاق بغلی که معرف حضورتون هست !!) تا اینکه چند ماهی مرخصی گرفت تا ارشد شرکت کنه وبعدش هم نیومد . بعد از اون یه پسر کم سن وسال آوردن که راضی بود فقط قبول بشه حالا میخواست مهندسی آبیاری گیاهان دریایی باشه ویا گوز شناسی اطفال، تا اینکه زد ومهندسی کامپیوتر !! قبول شد والان یه خط درمیون میاد شرکت .بقول مدیر عاملمون مثل اینکه این اتاق یه چیزی داره ! خلاصه می تونم برای یه مدتی سرقفلیشو به کسانی که کشته مرده دانشگاهن بدم _ البته بصورت اقساط که زیاد زور روتون نیاد_

 

2_ خیلی جالبه! و اسفند ماه سال گذشته خواسته هایی رو از خدا خواسته بودم وکارهایی رو برای خودم برنامه ریزی کرده بودم، حالا که به یک سال گذشته نگاه می کنم می بینم به همشون رسیدم .خدایا شکرت.

 

۳ـ شرمنده ...همه چیزهایی که میخواست بنویسم خصوصی بود ودیدم اینجا چشم نامحرم می افته خوبیت نداره !!

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٤/۱۱/٢٩ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_ کلی موضوع واتفاق برای نوشتن داشتم ولی حالا که دست به کیبورد شدم هیچکدومشون تو ذهنم نمونده که بخوام بنویسم !

 

2_ یه کار خیلی خوبی  _ البته به نظر خودم _ انجام میدم که بیشتر مواقع سعی در نوشتن ناراحتی هام ویا خاطرات تلخم نمی کنم وتا جایی که ممکن باشه اونا رو جایی مکتوب نمی کنم .بنظرم یه خاطره یا تجربه بد اونقدر می تونه تو قلب ویا مغز آدم بمونه که احتیاجی به ثبت اون رو ورق نیست .پس همون بهتر که جا ی اضافه دیگه ای ثبت نشه که احیانا با خوندنش دوباره اون روزا مرور بشه !

 

3_ من بگم این ریحانه هیچی نوفهمه ، هی شما ها بگید چرا ؟؟....._ یکی نیست بگه دست از سر مهندس اتاق بغلی برداشتی وحالا گیر سه پیچ به این ریحانه دادی  _ یکی دو روز پیش کله صبحی _ هنوز ساعت هفت صبح نشده بود _ که بمباران sms وشروع کرد ! اونم چه sms.هایی واقعا بی مزه ویخچالی !! خوب که حالم جا اومد وکاملا اون گیجی خواب برطرف شده ! دوسه تا از اون دست اولاش براش فرستادم که بقول خودش شاش بند بشه!

 

۴ـ یه روز قراره با بچه های باشگاه دسته جمعی بریم شنا.....نمیدونم که برای شما هم تو جمع بودن ودسته جمعی جایی رفتن این همه لذت بخشه ؟؟

 

۵ ـ راستی اون قدم هام یادتونه ؟ چند روز پیش هفتادمین قدم وبرداشتم !! ودیگه هم جلوتر نمیرم !

 

۶ـ من اعتقاد دارم که همیشه دو سه چهارراه این ور واون ور به دنیا اومدن تو آینده آدم تاثیر داره ! ولی کو گوش شنوا ....البته ناگفته نمونه که این عقیده باعث نشد که ک...مبارک ووا بدم وبشینم رو به قبله !! درسته که آدم واقعا می تونه به خواسته هاش برسه ـ در این شکی ندارم ـ ولی پدر آدم درمیاد ! نمیدونم برنامه انتظامی رو دیدید یا نه ؟/...تو جشنواره ....با یه انتخاب ودرایت درست حالا بچه اش ـ مجید انتظامی ـ بهترین ارکستره ایرانه ! یعنی اگه اون بچه فقط چند تا چهاراه پایین یا بالاتر به دنیا می اومد الان هم یه همچین سرنوشتی داشت ؟...خواست بگم اول قدر خانواده خوبتون بدونید...دوما اگه اینطوری نبود اصلا به زمین وزمان فحش ندید بلکه خودتون همت کنیدوپشتکار داشته باشید .البته زمان بیشتری از موقعیت اول می برید ولی به نتیجه می رسید ....باور ندارید ؟!...امتحان کنید !...از همین امروز.....امیدوارم که موفق بشید

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/۱۱/٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

1_ الهی من قربونت بشم جیییگر!! باز داری حسابی بهم حال میدی! الهی دردو بلات بخور تو سر این مهندس اتاق بغلی که سه ماهه بهش می گم این دفتر گوربه گور شده حسابداری منو بیار ونمیاره ! الهی درد وبلات بخور تو سر هر چی آدم دغل باز وحسوده که چشم دیدن پیشرفت دوروبری هاشو نداره!! الهی هر چی آدمه نامرده که تا دوتا نگیره نصفی پس نمیده خاک پات بشن ! حاضرم  تو دنیا هیچی نداشته باشم ولی مورد لطف ومرحمت تو قرار بگیرم .دست پر از مهرتو از سرم برنگیر که می میرم .خدایا زندگی بدون تو هیچه ودلی که توش محبت ویاد تو نباشه سنگه ! کمکم کن.

 

 

2_ خدا نکنه آدم کار داشته باشه وعوامل آدمو یاری نکنن .امشب این  adsl لعنتی از کدوم طرف در اومده که جون میده تا کامنت دونی ها رو باز کنه ؟

 

 

3_ تو دنیا گل بی عیب فقط خداست .البته عیب داریم تا عیب...گاهی یه عیب می زنه خواهر ومادر طرف مقابل  و.....بعله دیگه ...همون ....ولی یه عیب موقعی خودشو نشون میده که بیای تو ...طرف انگشت بکنی !! مثلا یکیش خود من ! هم خوش مشربم وهم مهربون ، خوش سفر وخوش گشت وگذار وتا حد ممکن از گناه دیگران می گذرم _ آخه زورم بهشون نمیرسه وحواله میده به خدا _ واینکه سعی می کنم از هر چیز وهر کاری وهر اتفاقی لذتشو ببرم وبطور کل یه کمی هم زیادی مثبت اندیشم انتظار ناراحتی وطغیان کمتره میره ! خدا نکنه که من طغیان کنم اونوقته که عین یه شیر می غرم و... وعین یه خر بی گله !!آره ...به قول اون عده ای که ناراحتی های اونطوری منو دیدن من دورو سکه دارم یا خوب خوبم یا بد بده ! ....درسته که اکثریت تو عصبانیت لجام گسیخته می شن وداد وهوار راه می ندازند .ولی انگار چون من تو زمان نرمالی زیادی نرمالم انتظار نمیره که تا این حد عصبانی بشم .خلاصه فکر نکنید من زیاد از خود متشکرم ...نه ....خودم هم می دونم که کمی عوضی ام !

 

 

4_  امسال تصمیم گرفته بودم به هیچ عنوان لباس مجلسی ندوزم  .آخه قبل از عید سه دست لباس دوخته بودم وحساب می کردم که تا آخر همین سال احتیاجی به دوخت ودوز پیدا نمی کنم ! البته حساب مانتو از اول جدا بود .چون اصلا نمیشه یکسال مانتو ندوخت !دو تا تو عید دادم دوخت، یکی از این زپرتی ها صورتی گرفتم .دیدم نه مالی نیست مرتبا چروک پروکه ! دادم یه دست مانتو وشلوار آبی آسمانی  _ آگه یادتون باشه شالشو از تهران گرفته بودم  _ برام دوخت وهمین چند روز پیش هم یه دست مانتو شلوار برمودا مشکی ! امروز هم دو دست پیراهنی کوتاه از این پاره ماره ها وکج وموجا دادم برام بدوزه یکی هم قبلا دادم برام بدوزه! نمیدونم چرا این عروسی مروسی ها قصد تمومی نداره! می ترسم دوباره بخوان از نو شروع کنند !...درسته که مثل زمان بچگی از خرید کردن لذت نمی برم ولی هنوزم که هنوزه اونقدری شوق وذوق دارم که به نسبت آدمهای دیگه کمی بیشتره ! وذوق مرگ می شم که پولامو همینجور می ریزم تو جیب این آقا خیاطه !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٤/۱٠/۸ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

۱ـ خدایا بخاطر تمام چیزهایی که بهم دادی ممنونم. می دونم که لیاقت خیلی هاشونو ندارم، ولی تو همچنان به بی لیاقتی من نگاه نکن ومنو مورد لطف ورحمت خودت قرار بده !

۲ـ  تو یکی از همین وبلاگهای همسایه وبرادر ! خوندم که گاهی بعضی از افراد جون میدن تا به ادم یه اطلاعاتی رو بدن  مثلا خدا نکنه ازشون بپرسی که این لباس ویا فلان چیز واز کجا خریدی؟...یا بگی به به ...عجب این کرمت رو پوست صورتت نشسته ....از کجا خریدی ؟ یا مارکش چیه ؟ طرف به هر حیله ای متوسل میشه تا بهتون اطلاعات نده ! انگار اون مغازه ارث پدریشه وفقط در تملک اونه !....ـ حتما شماها هم با یه چنین افرادی تا بحال برخورد داشته اید  ـ حالا موضوع من برعکس ایناست !! یه بنده خدایی هست ـ همونی که سایه منو با تیر میزنه واز حسادت چنان رنگ به رنگ میشه که هر آدم دیونه ای ، چه برسه به عاقلش ، میگه طرف چقدر حسوده ـ  همیشه سوالاتی رو از من می پرسه که اصلا نمیخواد در اصل مشورت کنه بلکه میخواد اطلاعاتی رو به من بده که مثلا اونم داره این کارو می کنه یا دنبال فلان چیز یا فلان کاره !.  چند ماه پیش دنبال یه آرایشگاه خوب بود ، البته فقط با زبون بی زبونی خواست بهم بفهمونه که خواهرش بعد از نود وبوقی میخواد عروس بشه! منم چند تا آرایشگاه معروف مشهد وکه پوست می کنند بهش آدرس دادم ولی چند تا رو هم گفتم که کارشون عالیه واونقدری هم اسم ورسم ندارند وخیلی با انصاف ترن ! یا مثلا آدرس جایی رو که من ازش لوازم آرایشی میخرم وسوال می کنه که اگه جونشو بگیری نمیره اونجا یا چند وقت پیش می پرسید ثبت نام موبایل کیه ؟ ـ انگار من شدم روزنامه ویا تلویزیون ایشون ـ برام خیلی هم جالبه که میخواد تو اتوبوس صدای زر زر موبایلو درآره ؟؟ فقط یه جوری میخواد بفهمونه که میخواد این کارارو انجام بده ! شرمنده اشم هان ....ولی برای همینه که خیلی عقب مونده

۳ـ امشب یه جورایی زیادی خر کیفم !!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٤/۱٠/٥ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

1_ باز که اشتباه کردید!! گفتم بچه ها مشغول کارهای نمایشگاه اند نه من !! اگه به تریچ قبای( درست نوشتم ؟) کسی برنخوره من که نمیرم. فقط محض اطلاع بقیه، اون اطلاعیه رو تو وبلاگم گذاشتم .

 

2_ دیروز به معنای واقعی دپرس بودم! اصلا حوصله کاری رو نداشتم. شده بودم حسنی!  _ حسنی برو تو سایه ....سایه خودش میایه !!_

 

3_ از شنبه به مدت یه هفته می خوام یه کاری رو انجام بدم اگه موفقیت آمیز بود حتما اینجا ثبتش می کنم !

 

4_ فعلا رو پله سی ام موندم! پایین اومدنی در کار نیست ولی فعلا بالا هم نمی تونم برم !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۸/٢٥ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

۱ـ نمیدونم ....یه اعتقاده خاصی دارم ! اینکه دعای دیگران در حق آدم زودتر مستجاب میشه  .ممنونم که تو دنیای مجازی به یادم بودید. البته بهتون بگم دعا کردن در حق دیگران یه انرژی مثبت هم روانه روح وذهن خود آدم میکنه !

۲ـ گاهی می گم حتی برای بدبخت شدن هم باید خوش شانس بود! حالا نمیدونم جزء دسته خوش شانسام یا بدشانسا !!فقط اینو میدونم خیلی شرمنده خدام ، خیلی دوستم داره خیلی هوامو داره!خداجون بازم ممنونم برای همه چیز حتی اونهایی که هنوز بهم ندادی!

۳ـ سی ومین قدم از اون صدقدم وبرداشتم البته روز پنجشنبه ـ یعنی سه روزی ازش می گذره ـ کی آخرین قدم وبرمیدارم ؟

۴ـ تغییر محیط ومکان !! دیگه جا افتادم... دارم بهش عادت می کنم .میشه بگم خوبه ویه حس خاص وشیرینی داره !

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٤/٧/۱٧ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 خدایا

 این روزا بیشتر از هر زمانی به لطف وکرم ومرحمت تو دلبسته ام.نا امیدم نکن .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٤/٧/۱٤ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

 

1_ نمیدونم چند روز قبل از 15 /6 /84 بود؟! عجب دکوراسیونی!! زدم تو خط نما ودکوراسیون داخلی خونه ، اونم با حداقل امکانات!!

 

2_ یه خبر دیگه ....15  /6 /84 تونستم دومیلیون ونقد کنم ! عجب صبری دارم ! خیلی وقت پیش  تو همین وبلاگ یه پست   داشتم که کارو باید اساسی انجام داد! حیف فعلا وقت خوندن آرشیو ندارم تا لینکشو بذارم !

 

3_  همون روز تونستم بیستمین قدم از اون صد قدم وبردارم ! همون صد قدمی که برای خیلی از شما خواننده های وبلاگم شده بود علامت سوال ؟؟

 

4_ اوضاع خوب وبروفق مراده فقط کارام سروسامون نمی گیره ! دوری از محیط کارم برام شده اعصاب خردی!! فعلا نمیدونم باید قدر این روزا رو دونست یا بر ایام گذشته حسرت خورد! اینم برای تغییر محیطه!!

 

5_ نمیدونم این اینترنت به چه صراطی مستقیمه ؟؟ اصلا زرتش ( درست نوشتم ؟) در اومده پدر این مهندس اتاق بغلی در میاد تا بتونم کامنت بزارم ویا وبلاگی باز کنم !

 

6_ اون چند تا هندونه هم فعلا سالمن! البته یا اونا می شکنن یا خودم! اینم یکی از این جکهای سال بود هااااااا

 

7_ راستی چند شب پیش یه توله سگ دیدم عین سرجی!! جل الخالق عین سیبی که از وسط دو نیم شده باشه! فقط چهارماه از زمانی که سرجی رو دیدم کوچیکتره ! تو شش وبش اینم که بگیرمش یا نه؟ یاد دردسرهای سرجی که می افتم می گم نه ! ولی یاد اون هم شلوغکاریهاش که می افتم دلم ضعف می کنه که بخرمش !!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/٦/۳٠ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

۳۶۱

۱ـ همه ما تا بحال شده که از یه نفر خوشمون نیاد ـ شاید هم از تعداد بیشتری ـ  شاید نشه اسمشو حسودی گذاشت ولی از عدم پیشرفتشون هم یه جورایی خوشحال ....که نه ولی ناراحت هم نشدیم !! می دونید یه چیزی بین نخواستن ومهم نبودن !

۲ـ خودم دارم به پیله بودن خودم حسودی می کنم !!

۳ـ دنبال یه چیز خاص ام  خودم هم نمیدونم چیه ؟هدف دارم ولی انگیزه نه !! شاید هم انگیزه دارم ولی هدف ندارم ! خلاصه باید کمی فکر کنم تا بتونم تمام نیروهامو همسو کنم ! دنبال یه اتفاق خاص ،یه چیز متفاوت ! شاید هم پولدار شدن

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٤/٥/۱٥ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

دیروز دومین قدم واز اون صد قدم برداشتم !

 

 

پ ن :گفته باشم ۱۷ روز دیگه تولدمه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/٥/۱۱ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

۳۵۹

هیچ  چیزی زیباتر از اون لحظه ای نیست که وقتی تمام علائم وشواهد دال بر فراموشی طرف ومیده ! وقتی تمام مشکلات دست به دست هم میده! وقتی از صبح تا شب فقط در حسرت یه نگاه بمونی ویا یه تبریک خشک وخالی، وقتی که داری کم کم نا امید میشی وتو دلت می گی تا فردا بشه ومطمئن بشم که یادش رفته وبتونم دمار از روزگارش در بیارم ، دقیقا تو اون برهه زمانی که کی به کیه ؟، بیادت باشن! اونم تو قشنگترین شبی که می تونی داشته باشی!

خدایا بخاطر تمام داده ها ونداده هات شکر.ممنونتم خدا جون

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٤/٥/٦ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

امروز اولین قدم و از اون صد قدم ، برداشتم.

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٤/٤/٢٦ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

۳۳۵

 

اگر تو نبودی

 

 

کدام واژه مرا تا عروج ما می برد؟

 

 

اگر تو نبودی ،سلام را که به لبخند،پاسخش می داد؟

 

 

نگاه منتظرم ، راه بر نگاه که می بست؟

 

 

زپشت پنچره ،چشمان من که را می جست ؟

 

 

اگر تو نبودی ،کدام واژه به لب های من گره می خورد؟

 

 

سرای خاطره ام ، رازدار که می بود؟

 

 

اگر تو نبودی ، دلم هوای که می کرد؟

 

 

سفر به یادکه ، آغاز می توانستم ؟

 

 

اگر تونبودی ،فضای خاطره ام، عطر یاد که را داشت ؟

 

 

کدام واژه به جای تو ، ورد لب می شد؟

 

 

اگر تو نبودی ، دل غمدیده را چه کس می برد ؟

 

 

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

 

 

کدام شرم نجیبانه ، آتشم می زد؟

 

 

کدام بغض غریبانه ، گریه سرمی داد؟

 

 

اگر تو نبودی ، به شوق که ، آغاز می توانستم ؟

 

 

به کوی که ، پرواز می توانستم ؟

 

 

تو را به جان سپیده ، تو را به جان سوسن  و شبنم

 

 

تو را به ساقه گندم ، تو را به سوره مریم

 

 

تو رابه نازکی خواب ، یک بنفشه زیبا

 

 

تو را به بارش باران ، تو را به آبی دریا

 

 

تو را به پاکی کوثر ، تو را به عمر شبنم بی تاب

 

 

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

 

 

تو را به جان شقایق ، تو را به لاله تب دار

 

 

تو را به گرمی آتش، تو را به لحضه دیدار

 

 

تو را به هق هق آرام وبی صدا سوگند بمان

 

 

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

 

 

بمان بهانه بودن ، بمان دلیل سرودن

 

 

بمان امید شکفتن

 

 

که گر تو بمانی

 

 

دوباره خواهم ماند، دوباره خواهم خواند

 

 

برای باور فردا ، شبانه خواهم راند

 

 

بمان که من به شوق بودن با تو

 

 

به آفتاب روشن فردا ، سلام خواهم داد

 

 

بمان ، که گر تو بمانی

 

 

امید خواهد ماند.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٤/۳/٥ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 یادداشت سیصد وسی وچهارمی من !!

 

۱ـ تولدت مبارک!!     امروز تولد یکی از همکارا وآشناهامه که از شانس ما همین امروزو برای انجام یه همکاری به تهران دعوت شده بودند واز سه چهار روز قبل گند زدند به برنامه های ما! وقتی فهمیدم که قرار تولد بی تولد بشه ودقیقا روز تولدشون برند تهران، ما هم پیشواز گرفتیم ودیروز وروز تولد اعلام کردیم وهمکارا وچند تا از دوستا که هی همچین هم غریبه نبودند _ هممون یه جورایی به هم ربط داشتیم _ دور هم جمع شدیم وتولد گرفتیم.

 

 

۲ـ  داشتن دوست خوب یه نعمته ومطمئن باشید این دوست خوب به خوب بودن شما بستگی نداره وممکنه شما خیلی خوب باشید ولی دوستتون ناتو از کار دربیاد _ هر چند که زیاد اعتقاد به این گفته خودمم هم ندارم ، بالاخره آدم دوستاشو بنا به سلیقه وخواسته های خودش انتخاب می کنه دیگه _  ریحانه و سارا  دیروز خیلی زحمت کشیدند بخصوص ریحانه که دیروز نقش الگانس _ ماشین ظرفشویی _ رو هم بازی کرد وحسابی ما رو شرمنده خودش کرد .دست همگیتون درد نکنه .لازم به ذکره که اون مهندس اتاق بغلی هم از نفرینهای من جون سالم بدر بردند وتو جشن دیروزمون شرکت کردند!

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/۳/۳ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

۱ـ دیروز یه ماموریت داشتم تو ایستگاه سراب!!که تن یه خانومه یه مانتویی با رنگ آبی دیدم همون آبی که من دوست دارم، پررنگ با رگه هایی از طرح پارچه که پررنگتر شده بود.حیف که مانتوش حاضری بود! حالا چرا اینارو گفتم؟ بر می گرده به اون زمانهای قدیم که دبیرستانی بودم! نزدیک امتحانات که میشد یا جزوهامون گم می شد یا دفتر درسهایی مهمی مثل فیزیک وشیمی وزبان! همه بچه هاهم که درس نخونده بودند ونتونسته بودند واز اینا....حالا چرا اکثریت با این نخوندناشون نمره میاوردن بماند تا اینکه بنا بر حسب روزگار مجبور شدم چند سال بعد پیش دانشگاهی بخونم، فکر می کردم دیگه از این بچه بازیها اونجا خبری نیست.حتی تو دانشگاه هم این مورد وجود داشت حالا دلیلش چیه نمیدونم.امان از دست خانومها!!البته آقایون هم از این قاعده مستثنی نبودن.حالا این ماجرا چه ربطی به رنگ مانتو اون خانومه داشت همون حکایت گ...ز وشقیقه است.

۲ـ امروز تولد یکی از همکارامه!آخه امروز هم روز به دنیا اومدنه ؟!روز قعطی بوده؟ دیگه کلی براش برنامه تدارک دیدیم ولی حیف که اونم مثل منه واصلا سوپرایز نمیشه

۳ـچقدر کادو خریدن مشکله، مخصوصا که تو خریدش هیچ تبحری هم نداشته باشی.

۴ـ این نوشته مردها سر وته یه کرباسن وهم بخونید!!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۳/۳/۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

برای من،تو یک دنیایی

شاید برای دنیا، تو فقط یک نفرباشی.اما برای من ، تو یک دنیایی.

دیگر زمان برای من رهگذری بیش نیست...

زمین سرد است و هوا سردتر از آن و شاید سردتر از همه دستهای تنهای من .
یخ سرد تنهاییم را تنها کلامی محبت آمیز و نگاهی در آغوش صداقت آب خواهد کرد اما این زیبا ترین کلام و آن صادقانترین نگاه کی دستانم را خواهد بوسید ، نگاههای نگرانم را آرامشی نیست و اشکهای گرم و سوزان را دستی برای زدودن و شانه ای مهربان برای تنهاییم.
یک روز مثل یک پرنده طوفان زده آشیان گم کرده از دیاری غریب به سرزمین عشق تو روی کردم تو آشیان من شدی ، تو آفتاب شدی و به من گرمی بخشیدی تو خدای من شدی ، در آن هنگام که باران سخاوت نگاه تو پیکر مرا شستشو میداد در آن هنگام که چشمان معصوم تو شبهای ظلمتم را روشنی میبخشید دیگر زمان برای من رهگذری بیش نیست پیوسته به دیدارت صبر میکنم ......

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۳/٢/٢ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

جای بسی تاسف است که ما بیشتر دوست داریم فراموش کنیم که خوشبختی ، به دست آوردن آنچه نداریم نیست ، بلکه در یافتن چیزهایی است که داریم واز وجود آنها خرسندیم .

 

" فردریک کینگ "

 

 

 عمل کردن به این جمله به راحتی گفتنش نیست. نمی دونم تغییر فصل وآب وهوا ، یا بیکاری ( که اصلا بیکار به معنای واقعی نیستم ) ویا این دوست داشتنه بی حد وحصر منه که باعث شده کمی اوضاعم بهم بریزه .می دونم که " عشق بالغ بیشتر می دهد وکمتر می ستاند .بیشتر نثار می کند وتوقع کمتری دارد .عشقی که همواره به تساوی داده ها وگرفته ها می اندیشد عشق نیست ، یک بازی احساسی است .عشقی که همواره به دنبال گرفتن باشد ، آسیب پذیر تر است وعمرش نیز کوتاهتر.عشقی پخته تر وماندنی تر  ولذت بخش تر است که پاداش عشق ورزی را از لذت عشق ورزی بگیرد ونه آن که از معشوق بخواهد ". می دونم که چقدر سخته نبودن تو ، ندیدن تو، حس نکردن تو ، نداشتن تو ، ولی باید بتونم که نبودنت رو عاشقانه تحمل کنم .باید بخاطر تو بتونم که از خودم بگذرم .می دونم که هنوز تورو برای خودم می خوام .می خوام که تو رو فقط برای خودت بخوام . نمی دونم می تونم موفق بشم یا نه ؟ نمی دونم اصلا باید باشم یا نه ؟

 

روزی دوباره

 

کبوتر هایمان را،

 

پیدا خواهیم کرد

 

ومهربانی،

 

دست زیبایی را خواهد گرفت .

 

روزی که کمترین سرود،

 

بوسه است.

 

روزی که دیگر ،

 

در خانه هایشان را نمی بندند

 

وقفل ، افسانه ای است

 

وقلب ،

 

برای زندگی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن

 

دوست داشتن است

 

تا تو به خاطر آخرین حرف،

 

دنبال سخن نگردی

 

روزی که آهنگ هر حرف

 

زندگی است

 

روزی که هر لب ،

 

ترانه ای است.

 

ترانه ای است ،

 

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

 

روزی که تو بیایی

 

برای همیشه بیایی

 

ومهربانی ،

 

با زیبایی یکسان شود.

 

روزی که ما

 

دوباره برای کبوترهایمان

 

دانه بریزیم .

 

"احمد شاملو"

 

 

می دونم که معنای زندگی را ، خوشبختی را تنها وتنها در نگاه تو فهمیدم. وگفتی عشق همیشه هست تا هستی هست .پنجره های مسدود قلبم را باز کردی تا غبار های خاطرات تلخ وبدبینی ها را از شیشه هایش پاک کنی .من وبه دیدار خودم بردی اما عاشقنه تر .باشد که دید گاه هایم را تغییر دهم .که مبادا محصولی خشک شده از گذشته هایم باشد .وگفتی تو زنده ای همیشه زنده ای.زیباترین نغمه‌ها را برای با تو بودن و در نفس تو خواندن می‌خوانم و می‌خواهم باور کنی که جز در هوای تو جای دگرم طاقت زنده بودن نیست.

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٢/٩/۱ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

خیلی چیزها دارم که بگم، ولی نمی دونم که چرا نمی تونم بنویسم ودرد دل کنم ! فقط اینو بگم که بدجوری اعصابم خرد وخاکشیره...دلم می خواهد خودم بفهمم همین!نه اشتباه نکن منظورم این نیست که هر چیزی رو تجربه کنم ، نه! ولی باید اونو قبول کنم وبعد عمل کنم.دیگه از رنگ سفید هم بدم اومده...حالا تو هی بگو من حساسم، نه بابا ،فقط من گوسفند نیستم !! باید بفهمم همین .......

هفت تای هفتا...باور کن

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٢/٦/٢٦ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


عشق که از جنس هوس نیست که مثل یه صاعقه بیاد وبسوزونه وخاکستر کنه. دوست داشتن از عشق هم برتره.البته حق میدم که منظورم ونفهمیده باشید چون منم شفاف صحبت نکردم.من عاشقم به معنای واقعی بحدی که اگه کسی نگاهش کنه از آتش دوست داشتنم ذوب بشم، بحدی که هوا بشم برای نفس کشیدنش، بحدی که جاده بشم برای سفر کردنش ،بحدی که فنا بشم برای خوشبخت شدنش ، بحدی که محو بشم برای غصه نخوردنش ، بحدی که آب بشم برای سوختنش ، آره من به معنای واقعی عاشقم وبه معنای واقعی دوستش دارم .من اون و برای امروز وفرداهام نمی خوام ، من اون وبرای نفس کشیدنم ، برای بودنم می خوام.کار یه عمر زندگیه شوخی بردار که نیست.که فقط بخودم فکر کنم بنا به دلایلی محکم ومنطقی ، دلایلی که از اول هم خودمون و می دونستیم واعتقاد داشتیم بهم نمی رسیم ، دلایلی که فرار از اونها یا انکارشون منجر به بدبختی هر دوی ما بخصوی اون می شه.ومن این و نمی خوام.ما قرار بود دودوست بی مانند باشیم وشاید روزگار مثل من واون وبخود کم دیده باشه، من نمی خوام اون مال من باشه با این همه مشکلاتی که بنا به خودخواهی براش درست می کنم .من اون و می خوام ، سعادت وخوشبختی او سعادت منه ومن فقط همین ومی خوام .می خوام باشه هر جای دنیا که هست چون می دونم در هوای نفس می کشم که او در آن نفس می کشه.درخود خواهی وعشق زود گذر که همان هوس است این از خودگذشتکی ها جایی نداره. اونم همینطوره ، فقط بدنبال خوشبختی منه ، دل هر دوی ما خونه، ولی هردو در ظاهر شادیم. شاید اینجوری هم من خوشبخت بشم هم او. کار امروز ودیروز نیست من عمری که عاشقم ولی این عشق نباید جلوی تصمیم درست من و بگیره. وما هر دو سعی کردیم با واقعیات کنار بیایم.فرار از حقیقت ممکن نیست وکسانی که در عشق کور می شن وجود خود عشق ولمس نکردند.مطمئن باشید کور شدن ونادید گرفتن مشکلات در عشق بمعنای عاشق بودن نیست

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٢/٤/٢٢ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

خداونداتومی دانی که انسان بودن وماندن دراین دنیا چه دشواراست ،چه رنجی می کشدآنکس که انسان است واز احساس سرشار است .

چه سخت است دردل گریستن وبه زبان هچ نگفتن
چه دشواراست اشک دیده رادرماتمکده دل جاری ساختن
وچه سنگین است خاک تورابادیده حسرت نگریستن


چه سخته دوری از تو
چه سخته ندیدن تو
چه سخته بی تو نفس کشیدن
چه سخته بی تو بودن
چه سخته دیدن ناراحتی تو
چه سخته به خاطر خودم تو رو فراموش کردن
چه سخته به خاطر خودم تو را نادید گرفتن
چه سخته به دست باد دادن خاطرات
چه سخته جای تورو پر کردن
چه سخته نداشتن تو
وچه سخته به وسوسه دل گوش نکردن
ولی مانی من ، من خواهان خوشبختی توام . من تورا نمی خواهم ، من خواهان وجود تو نیستم ، من سعادت تورا می خوام.آرزوی من دیدن موفقیت های توست. آرزوی من سربلندی توست.آرزوی من کامیابی توست. من اسیر دل نیستم من به فرمان عقلم.
تو خوب می دانی که این به صلاح هردوماست.آره سخته...ولی به خاطر تمام اون خوشی ها باید تحمل کرد. به خطر قول وقراری که گذاشتیم به خاطر حس رفاقت. رفاقتی که حسرت داشتنش به دل خیلی هاست .

**********************************************************
چه سخت است عاقلی در دیوانگی
چه سخت است بیدلی در دلدادگی
چه سخت است در نگاهت گم شدن گم شدن با دیگران پیدا شدن
چه سخت است انتظار رفتنت لحظه ها در لحظه ها گم کردنت
وه چه سخت است کشتن آن لحظه ها مردن قلبم میان صخره ها
وه چه زیباست در خیالت گم شدن در میان شادیت پیدا شدن


چه سخت است انتظار رفتنت لحظه ها در لحظه ها گم کردنت
وه چه سخت است کشتن آن لحظه ها مردن قلبم میان صخره ها
وه چه زیباست در خیالت گم شدن در میان شادیت پیدا شدن
ای خوشا خوش بودنت را بو کنان در میان رنگی رنگین کمان
پرده دار عشق مجنون تو گشت در میان تودهای یخ شکست
ای دریغ از بینوایی های من بی خبر از مستی شبهای من جان جانم در کف جانان برفت
آه قلب در بغض چشمانم شکست چشم من آیینه دلدادگان خط من آموزگار مردمان
ای خوشا در عشق تو بی سر شدن در دو چشمت چون گلی پرپر شدن
ای دریغ از جبر جبار زمان حسرت آن آبی رنگین کمان
بودنت آغاز هستی های من رفتنت آغاز مستی های من
کی کند می مستی چشمان تو کی کند آرام چون دستار تو
ای خدا من را بسویت کوچ ده فارغ از این مردمان پوچ نه
گفتنی ها گفتمت در این مکان عشق من ای آبی رنگین کمان



نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٢/٤/۱۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()




می توان از عطش سیراب شد. می توان بی باده مست شد. می توان بی بال اهل پرواز بود. می توان بی غروب دلتنگ بود. می توان بی نصیب خشنود بود. می توان بی شمع پروانه بود. می توان بی برگ پاییز بود. می توان بی دل قصه گوی غصه بود. می توان بی چهره زیبا بود. می توان بی قسم در وفا با یار بود. می توان بی رجز مردانه بود. می توان بی ساقی جام بود. می توان بی قلم اندیشه بود. می توان بی همسفر بر جاده بود. می توان بی شانه یار بود. می توان بی نی نای بود. می توان بی آینه تصویر بود. می توان بی صدا فریاد بود. می توان بی زخم مرهم بود. می توان بی موج دریا بود. می توان بی رمق جان بود. می توان بی محکمه عادل بود. می توان بی بوم حکایت کرد. می توان بی چشم اشک ریخت. می توان بی کاغذ نوشت. می توان بی دعوت نشست. می توان بی شبهه از ایمان گفت.

اما...
اما می توان بی احرام هم از یار بود؟

توتحفه رو چقدر دوست دارم !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٢/٤/٤ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()


خدایا....!
به هر که دوست می داری نیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
وبه هر که دوست ترمی داری بچشان که دوست داشتن از عشق ،برتر .


لحظه های انتظار ...
شاید دیگر نتوانم حس کنم آن لحظه های قشنگ با تو بودن را ،سر بربالین تو گذاشتن را ...
بالهایت را باز کن وبگذار برای یک بار هم که شده برروی آن بالهای عقاب آسایت بنشینم وبه پروازدرآیم تا بی کرانه ها به پرواز درآیم تا آن سوی کرانه ها تا آن سوی پنهانی ها وتنهایی ها تا آن سویی که خدا برایش حدو مرزی نگذاشته .
کاش می توانستم آن دستان پر احساس وعاطفه تو را درآغوش بگیرم کاش می توانستم دریکی از همان روزهای درکنار هم بودن به تو می گفتم که چقدر دوستت دارم ،کاش می توانستی معنای انتظار را در چشمان مات زده من احساس کنی آیا هنوز احساس درون تو جاریست آیا هنوز می توانی معنی زندگی کردن را به من بیاموزی .منی که تشنه آموختن وپند گرفتن از سخنان تو هستم من کلمات را این چنین کنار هم می گذارم که روزی این نوشته ها به تو بگویند که چقدر دوستت داشته ام !
کاش می دانستی که من راز مهربانی را درچشمان تو دیده ام ،کاش برای یک بار دیگر هم که شده بتوانم آن لبان گرم تو را بر لبان سرد خود احساس کنم .من گرمای وجود تو را به گل لبخند مادر فروختم من زندگی را با نوازشهای تو اموختم و با نگاههای تو ازآن نیز پند گرفتم .تو هرگز به خودت نفهماندی که من چقدر به تو نیاز دارم .نیاز من همانند نیاز همان کودک به شیر مادرش است .برای زندگی ای کاش می توانستم زندگی را در دستانم جای دهم و به تو هدیه کنم وتوبه مرور آن را بفهمی که زندگی همیشه شرین نخواهد بود زندگی من وتو یک برگ بر شاخسار نیست بلکه یک جوانه است ،نمی دانی چقدر دوستت دارم بوسه زدن در میان ستارگان آسمانت را .من درون آسمان دلم فقط یک ستاره دارم ونام اورا نام تو گذاردم .هر چقدرکه می نویسم بیشترمی فهمم که چقدردوستت دارم.آیا بازهم حرفی برای گفتن مانده که بگویم ،فقط باز هم می گویم درلحظه های شیرین تلخ زندگی درکنارم هستی وهمین یک امید است .


عزیزم غصه نخور عمر غم کوتاه..............

دلم می خواداینجوری باشم
وبعد هم اینجوری بشمولی به خاطر تمام اون لحظه های مقدس من اینجوریمی شم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٢/۳/٢٥ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


همیشه عاشق شب بود، چون بهترین همدم وسنگ صبور رازهاش بود. امشب نیز مثل شب های قبل اون چندین سال را به مدت چند ساعت فیلم بحرکت درآورد.....وقتی نوجوان پر شر وشوری بودوهر پسری که اون و میدید عاشق سینه چاکش می شد.....همون سالهایی که او فقط ۱۶ سال داشت . چه روزهایی بود....ولی اصلا برای اواین عاشق پیشکی پسرها یک امتیاز محسوب نمی شد...چون او دل نمی باخت...وچقدر اون روزها سرمست وشادبود...چون عاشق نبود که سختی بکشه...ولی حالابعد از این همه مدت واین همه سرد وگرم روزگار چشیدن...عاشق شده بود.
خانمی دلش گرفته بود.دو ، سه سالی می شد که دلش را باخته بود.اونم مثل هر انسان سالمی، مثل هر موجودی جانداری دل در گرو محبت کسی داشت . کسی که اورا صادقانه دوست داشت.خانمی بد نبود...اما ساده بود، ندونسته از روی نادانی کاری کرد که دل عشقشو شکست ولی باور کنید قبل از او خودش شکست و خرد شد ، خودش از بین رفت و آب شد.دست روزگار وسرنوشت اینبار بصورت سادگی بروز کرد وحوادثی آفرید..... نگم که به خانمی چه گذشت.....ولی باز هم او وعشقش در کنار هم بودند.
واقعا مانی همه چیز اوبود.به عشق او نفس می کشید وزندگی می کردیک عشق واقعی.
خانمی می دونست وبعدها باور کرد وقبول کرد که هرگز به مانی نمی رسد! ( اینو نگفت چون یه راز بود ولی من میدونم ) ولی او قانع بود به گرمای دستهای مانی هم راضی بود. به صدای او ، به هرم نفس های او ، وحتی به صدای پای او ، عشق می ورزید وشاد بود که اونو داره ، که می تونه بهش تکیه کنه وصداش کنه وبا صدای او جون بگیره .
آره...مانی همه چیز او بود...وخانومی با وجود تمام باورها واماها باز هم در عشق وصال مانی می سوخت وباتمام منطق نمی تونست قبول کنه که مانی مال او نباشه.حتی فکر این که دست مانی را در دست کسی دیگه ببینه اونو تا مرز جنون می برد.
اون مانی رو فقط برای خودش می خواست. مانی هم به او قول داده بودکه برای او بماند تا ازدواج کند ( غافل از این که در سر خانومی نفر سومی وجود نداشت ) دو دوست خوب که همدم ورفیق وشفیق هم در دوران پرتلاطم زندگی باشند وهمدیگر و به سر منزل مقصودوخوشبختی برسانند. با وجودی که این عهد وپیمان خدایی از پاک ترین عهدهای دنیایی بود وهر دو اونو با جون ودل حفظ می کردند ، خانومی تمام وجود مانی رو می خواست.می خواست با او یکی بشه ، دلش در تب وتاب وجود او می سوخت ولی دم نمی آورد......آخه هیچکس همچین رابطه ای رو قبول نداره !!!!واو تن به سرنوشت سپرد.بارها مانی گفته بود که اگه او بخواهد ، حاضر است تمام سختی ها را به جان بخرد ولی خانومی عاشق بود او من نبود ، ما شده بود ونمی تونست به خاطر خودش مانی را نادیده بگیرد.اگه به مانی میرسید حرف وحدیث مردم و خانواده ها را چه می کرد، دلش نمی خواست روح وجسم مانی با این حرف ها مکدر بشه.این بود که تن به این خواسته ی ناخواسته داده بود وخود می سوخت ومی سوخت
.



زمین سرد است و هوا سردتر از آن و شاید سردتر از همه دستهای تنهای من .
یخ سرد تنهاییم را تنها کلامی محبت آمیز و نگاهی در آغوش صداقت آب خواهد کرد اما این زیبا ترین کلام و آن صادقانترین نگاه کی دستانم را خواهد بوسید ، نگاههای نگرانم را آرامشی نیست و اشکهای گرم و سوزان را دستی برای زدودن و شانه ای مهربان برای تنهاییم.
یک روز مثل یک پرنده طوفان زده آشیان گم کرده از دیاری غریب به سرزمین عشق تو روی کردم تو آشیان من شدی ، تو آفتاب شدی و به من گرمی بخشیدی تو خدای من شدی ، در آن هنگام که باران سخاوت نگاه تو پیکر مرا شستشو میداد در آن هنگام که چشمان معصوم تو شبهای ظلمتم را روشنی میبخشید دیگر زمان برای من رهگذری بیش نیست پیوسته به دیدارت صبر میکنم ......
امشب به قصه دل من گوش میکنی
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی




نوشته شده در شنبه ۱۳۸٢/۳/۱٧ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


اون آشنائی تولد دوباره ای بود برای خانوم ، به باور خودش دیگه اون هم طمع زیبای خوشبختی رو می تونست از اون لحظه به بعد احساس کنه. یه چیزی به غیر از واژه لذت بردن تو وجودش در حال شکل گرفتن بود اگه می شد هر انسانی تو این سرزمین .......حس کنه احساس کنه.......پاکی رو با تمام وجود .......چقدر همه زشتیها زود ازبین می رفت و فراموش می شد ،اما برای خانوم نمی خوام بگم این لحظه ها ،نمی خوام بگم اون دقایق با هم بودن سریع گذشت نه!ولی اما مگه اون چند دفعه احساس کرده بود خوشبختی رو ،چند دفعه عاشق شده بود که اینقدر سریع گذشت برای با هم بودن ،برای ........، خیلی سریع گذشت به سرعت رفتن تک تک قاصدک ها از با هم بودن تو آسمان ،خیلی زود .
باید بهش حق بدیم خیلی فرصت اندکی بود برای هر دو، نه اون جدا نشده بود نه،اون که ظاهری دلش رو نداده بود که با تمام وجود داده بود.اونها از پیش هم فاصله گرفتن.......... خط کش زندگی بین اونها خط کشید و فاصله انداخت ،فاصله ای که هنوز هم معلوم نیست کی به آخر می رسه. اما نه خودش گفت که زود خیلی زود به آخر می رسه آخه مگه اون ظرفیت دل کوچیکش چقدر بزرگه که باید باز هم منتظر انتهای خط باشه ،اون خودش به خانوم گفت که دل من دیگه صبرش به پایان رسیده حالا به هر قیمتی شده باید این خط کش رو برداشت از زندگی و ....... خانوم به خاطر همین هست که از روز اول به اون اعتماد عجیبی داشت ،درست است که بیشتر از ظرفیتش خیلی بیشتر از یه دختر هم سن خود اذیت شده بود تو این راه،ولی هیچ وقت اعتمادش ،امیدش از بین نرفت.
همه این مشقتها و سختی هارو به یه لحظه بوسه دوباره به دست فراموشی سپرد...... چقدر آرامش می گیره وقتی که دوباره گرمای اون رو حس کنه گرمائی که هیچ آتشی قدرت اون رو نداره و هیچ آبی نمیتونست خاموشش کنه......بوی عطر او ........خانوم منتظر هست برای ظهوره دیگه ای از با هم بودن.........
هیچ چیز پر برکت تراز این آتش عشق نیست!
عشق چیزی ست که بیش تر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم و بیش تر از هر چیزی دادنش رو دوست داریم
**************************************************************

کاش منم عاشق نشده بودم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٢/۳/۱۳ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()


- تا به حال شده که فکر کنید چقدر تنهایید وکسی رو ندارید.
- تا به حال شده که تو دل سیاه شب به خاطرتنهایتون اشک بریزید وشوری اشکاتون و با تمام وجود حس کنید.
- تا به حال شده که غم واندوه تو دلتون تلنبار بشه وهر آن امکان فورانش باشه .
- تا به حال شده که فکر کنید عجب دنیای بی وفایی، تا خوب وخوشی همه دوروبرت وول می خورند همینکه نیازمندشون بشی عین شبنم بخار می شن میرن هوا.
- تا به حال شده که در زمانهای تنهایی بنشینیدوبرای دیگران ،اون کسانی که در حقتون بدی کردندنقشه بکشیدوچنان وچنین کنید وبعد هم پی ببریددل رحم تر از اونی هستید که برای دیگران بد بخواین .
- تا به حال شده که حقتون وبخورن وعرضه نداشته باشید حقتون وبگیرید وعین بچه گربه ای که تو بارون خیس شده یک جا کز کنید.
- تا به حال شده که فکر کنید چقدر بدبختید وچه زندگی بی روحی دارید.
- تا به حال شده که از ته دل خدارو صدا کنید وازش کمک بخواین .
اینجورمواقع شما از خدا چی می خواین؟ چه چیزی بجز صبر می تونه مرحم دردهای کهنه وزخم های سرباز کرده شماباشه؟
اون موقع که خدا رو صدا می کنم حس می کنم که در جایی که دیگران منو فراموش کردنداو هست.......
او هست که با صدا کردن او قلبم آروم بشه ودردهام تسکین پیدا کنه.....
او هست هر چند که تمام درها به رویم بسته باشه، او دری رادوباره برویم باز می کنه وهمیشه آغوشش برای من بازه ......
او هست وبهترین چیزی که می تونه بمن بده این که با یاد او آروم می شم .....
او هست وهدیه او نیز همانیست که امروز تولدش است .....

امیدوارم که همیشه سربلند وپیروز باشه وصدمین سالگرد تولدش را جشن بگیره.



نوشته شده در شنبه ۱۳۸٢/۳/۳ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()



من نشسته در پیله ی تنهایی خویش
از پشت پرده های باید ها و نباید ها
چشم به افق دوخته ام
منتظرم ،منتظر!

انتظار ، حاصل تمام زندگی من است، انتظاری برای رسیدن آن ناشناخته،تویی که نشناختمت

ترا به چه نامی بخوانم که سزاوارت آید واز کدامین نسب بدانمت
نمی دانم ترا چه بخوانم و که بدانم ،تنها می دانم که در هر طپش قلبم ، در هر نفسم ، نام ترا تکرار می کنم . در هر قدمم ، و هر نگاهم ترا پیش رو دارم .در هر اندیشه ،رویایم خیال ترا در سر می پرورم .
چشمها را بگشا ،
در چشمهای مرموز تو ، من انعکاس رو ح سرکش و عاصی خود را می بینم . در صدای نافذت ، من نغمه ' رویاهای شبانه ام را باز می شنوم . و در چهره ی قشنگت ، پرتو عشق می بینم .
در وجود ژرف و ناشناخته ات ، من شاهزاده ی رویایی زندگیم را می یابم که هر شب در خیالم پیش چشم دارمش .
حال دانستی که چرا دوستت دارم ؟؟؟


***************************************************************
این نوشته زیر هم یکی از فال های قشنگیست که دوروز پیش گرفتم :

شما با کسی همنشین شده اید که گفتار او اثرزیادی در شما بخشیده است وحتی باعث شده که مسیر زندگیتان راتغییر دهید وهدف پیشنهادی اورادنبال کنید، به فعالیت خود ادامه دهید که موفق خواهید شد.



حالا شما ها هم فهمیدید که چرا دوستش دارم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٢/٢/۳٠ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

زندگی معطل درماندگی ما نیست ..می گذرد ودر گذر روزها بزرگترین مصیبت ها از تو دور می شوند ومتعلق به گذشته . تا هستی ونفس داری مجبوری دوباره به زندگی برگردی ..ببینی وبفهمی وتحمل کنی . درد ازبین می رود؟ از عظمت مصیبت وفاجعه کم می شود؟

نه درد هست مصیبت هست .ملی در درون تو ...با تو وکنار تو....همراهت می آید وتو به آن عادت می کنی .درد ...جزء لاینفک زندگی است ...فرار از آن فرار از زندگی است که امکان ندارد
.

***************************************************************

به این نتیجه رسیده ام که تمام زندگی ها مثل داستان است . داستان های جورواجور...بعضی پر هیجان وپر فراز ونشیب ...بعضی آرام و در گیر سکون وروزمرگی وبعضی مثل خواب های آشفته وپریشان .

ولی آنچه مسلم است ..در تمام زندگی ها یک چیز با شدت و ضعف است ..و آن فرسایش ورنج است که جز لاینفک تمام زندگی هاست وبرخورد آدم ها با این جزء همیشگی ..متفاوت است .بعضی دوست دارند خودشان قهرمان داستان زندگیشان باشند. آن ها آدم های موفقی هستند که به هر قیمتی داستان را مطابق میلشان عوض می کنند وجلو می روند.رنج می کشند..اما از آن مثل صیقل روح استفاده می کنند ...نه وزنه ای به پا برای در جا زدن .
ولی بعضی ها ترجیح می دهند که سیاهی لشکر داستان زندگیشان باشند .برای همین در مسیر زندگی ..جابجا...قهرمان های مختلف پیدا می شوند وزندگی آن ها را نقش می زنند ومی روند ومعلوم است که وقتی آدم سیاهی لشکر باشد ...باید به قهرمان قهرمان ها گردن بنهد وتسلیم شرایط باشد .و همین باعث می شود که مرارت ورنج این ها بیش از دیگران باشد.

به این نتیجه رسیدم که اگر آدم ها ..تمام سعی شان را بکنند که به جای سیاهی لشکر...قهرمان اصلی داستان زندگیشان باشند ..تمام داستان ها ..اگر چه با سختی ورنج وفراز ونشیب ...اما بدون شک پایانی دلنشین خواهد داشت که کم ترین حسن آن این است که دیگر لااقل آدم از خودش گله ای ندارد.

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٢/٢/۱۳ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

احساسهایی هست که گفتنی نیست کلام وتوصیف از بیانشان عاجز است .چون این حالت ها حس کردنی است نه گفتنی وشاید به همین دلیل آدم از بازگویی اش در می ماند. ولی این را فهمیدم که منظور خدا از حقیقت آرامشی که گفته در بر جفت ها قرار می دهد همین آرامش بی نهایت است. وصل جسمانی بر آوردن یک غریزه است مکمل زندگی است نه همه هدف آن .چه تلخ است که بعضی آدم ها آن حقیقت را گم می کنند وناب ترین نعمت های خداوند را به اشتباه ناچشیده از دست می دهند. می شود همیشه عاشق بود .....همیشه حتی از تماس دست همدیگر لذت برد اگر شهوت نهایت خواست آدمی نباشد. ولی افسوس ......................


من فهمیده ام که همه چیز در این دنیا فراموش می شود....تغییر می کند واز بین می رود....غیر از تسلط شیرین جان وروح آدم ها بر یکدیگر. اثری که از این سلطه بر جان دیگری باقی می ماند..تغییر ناپذیر و پایدار است . اما به شرطی که این اثر زاییده عشق راستین ومحبت واقعی باشد ...نه انچه دیگران به غلط نامش را عشق می گذارند.
عشق تماس مستقیم دو روح است که..بین تمام ارواح این عالم همدیگررا می شناسند ود هم حل می شوند. نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوی هم وبروز شوروالتهابی زودگذر می شود وبرخی آدم ها در اشتباهی محض آن کشش را عشق می پندارند وبا این پندار غلط...هم عشق وهم وجود خودشان را به لجنزار نفرت وانزجار می کشانند.
برای همین است که در عشق واقعی ....تملک ووصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم آرام وقرار می گیرند واز سلطه بی چون وچرایی که بر هم دارند...لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می کنند.

ودر عشق شهوانی تملک ووصل یعنی پایان التهاب وفروکش احساسی که گهگاه تا مرز انزجار ونفرت هم پیش می رود.

ارواح خوشبخت در این عالم آن هایی اند که ستون هایی از مهر وعشق وتفاهم ودرک و وابستگی عاطفی وکشش روحی مبنای رابطه اشان است ودر انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود.غیر از آن و اگر از سقف بخواهی شروع کنی به جز سرگشتگی و دلزدگی وگمراهی که آدم ها را به بیراهه می اندازدوخسته وافسرده ..حیران ودرمانده به حال خودشان می گذارد.. حاصلی ندارد.

تقدیم به کسی که ستونهای مرا بنا کرد.....کسی که از صمیم قلبم دوستش دارم .



نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٢/٢/۱٠ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

حالا دیگه تورو داشتن خیاله
دل اسیر آرزوهای محاله
غبارپشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره دل من چه صبوره
کاشکی بودی ومیدیدی زندگیم چه سوت وکوره
آسمون از غم دوریت حالا روز وشب میباره
دیگه تو زندگیهامون من و تنها جا میذاره
خاطره مثل یه پیچک می پیچه روتن خستم
دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم
*********************************************************



وقتی چشمت پاییز میشه
باغ دلت گلریز میشه
تصویر غم می شینه تو چشم سیاهت

وقتی چشمت لبریز میشه
اشکهای تو آویز میشه
دونه دونه می چیکه از چشم سیاهت

نمیدونی دل آدم وچه می شکونی
خودت بهتر از هر کی میدونی که بارون پاییز می سوزونه دل آدمهارو

می خوای بری حرفی نداری اشکهات دارن جار می کشن
رفتن همیشه پر غمه انگار دارن داد می کشن

*****************************************************

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٢/٢/٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

می توان بایک گلیم کهنه هم روز راشب کردوشب راروزمی توان با هیچ ساخت
می توان صدبارهم
مهربانی را خدارا عشق را
با لبی خندان ترازیک شاخه گل تفسیرکرد

می توان بیرنگ بود
همچو آب چشمه ای پاک وزلال
می توان درفکرباغ ودشت بود
عاشق گلگشت بود
می توان این جمله رادردفتر فردانوشت
خوبی ازهرچیز دیگر بهتراست

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٢/٢/٦ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


Design By : Pichak