مژی جون وشوشو
یه مژی چشم خمار ویه شوشو جنتلمن
صبح روز پنجشنبه _ همین دیروز _ وقتی از خواب بیدار شدیم وسوزی رو صدا کردیم وهیچ تکونی رو ازش ندیدیم ، فهمیدیم حیوون بیچاره مرده ! این مدت مریضیش که خیلی بی حال بود باعث شد که کمتر ناراحت بشم .از یه طرف حسابی دلم سوخت وناراحت شدم هم از مردنش هم از اینکه این چه کاریه که یه موجودی رو بیارم خونه واین جوری شاهد مردنش باشم ،هم اینکه یاد بیماری شوشو افتادم وتصمیم گرفتم که به هیچ عنوان حیوون برای نگهداری تو خونه نیارم . از اون طرف هم یاد شیرینکاریهاش افتاده بودم ودلم میخواست سریع برم یکی دیگه بخرم وجایگزینش کنم ! ما آدمها هم عجب موجوداتی هستیم هااااا حیف این موجود قشنگ ونازنین نیست که عمرش اینقدر کوتاهه؟ از دیشب به طرز شگفت آوری حال سوزی رو به بهبودی گذاشت. چشماشو کاملا باز کرد وکمی هم فعالیتش تو قفسش بیشتر شد وهمینطور غذاشو هم خورد . دیشب همینطور که نگاهش می کردم که داره دوباره برگ کاهو تروتازه میخوره، فکر می کردم علت اینکه دوروز این حیوون بیچاره لب به غذا نزده واونجور بی حال یه گوشه قفس افتاده بود وچشماش هم بسته بود وبدجوری نفس نفس می زده چی می تونست باشه ؟ ... دو سه روز قبلش این دختر همسایمون اومده بود وباهاش داشت بازی می کرد وگذاشتش رو میز ودیگه حواسش به سوزی بیچاره نبود واونم از غفلت این دختر احمق !!( خب نزدیک بود الکی الکی سوزی رو به کشتن بده ) استفاده کرد ویه حبه قند وکرد تو دهنش. البته فردا اون تیکه قند واز تو قفسش برداشتم ولی خب یه مقداری ازش خورده بود.شیرینی براش مثل سم می مونه شاید داشته مرض قند می گرفته که چشماش هم اونجوری بسته شده بود حالا از دیشب که غذا میخوره براش کاهو می ذارم که هی بره جیش کنه ! وقندهاش دفع بشه !! 1_ از دیروز صبح حال سوزی خوب نیست.کز کرده یه گوشه نه غذا میخوره نه اونقدری حرکت می کنه! مرده شور این دامپزشک ها رو هم ببرن که نهایت تخصصشون تو حیوانات خانگی ، سگ وگربه اس!...حالم خیلی گرفته اس .نمیدونم چکار کنم ؟(البته اگه فروشنده موقع فروش سوزی درمورد سنش دروغ گفته باشه باید الان حدس بزنم که شاید روزهای آخر عمرسوزیه) 2_ باز که برای این وبلاگ نویس های بیچاره خط ونشون می کشن ولایحه تصویب می کنن؟ 3_ ناخوشی شوشو هم که چیز مهمی نبود یه عفونت تو خونش بود که قراره یه سه ماه دیگه دوباره ازمایش خون بده...یعنی فعلا همه چیز رو براه _ ممنون از لطف تنها خواننده مهربونم _ 4_ یه 5 هفته ای کار دارم. اگه دستتون در نمی گیره یه اون دستاتونو بالا ببرید وبرام دعا کنید. فکر کردید این سوزی فقط یه حیوونه ؟...ها؟...نخیر ایشون درحال مرور کردن دروس پایه ایشون هستند که مبادا سطح معلوماتشون پایین بمونه. البته از این ور هم به اشکال گوناگون به خودشون میرسن وتقویت می کنن که یه وقت خدا نکرده غش وضعف نکنن. یا اینکه به ته مونده میوه های من پاتک میزنه. الهی این مهندس اتاق بغلی من قربونش بره!! _ یه چند وقتی میشه که دیگه گیر به این مهندس ِ نداده بودم هاااااااااا_ وقتی اسم سوزی رو صدا میزنم _ هر وقت می گم سوزی یاد اون کارتونی می افتم که اولش داره یه صورت ونقاشی می کنه وچشم ودماغ ودهن ودولاخ مو براش می کشه ومی گه : بچه ها این سوزیه _ نگاهم می کنه واگه موقع تنبلی وخوابش نباشه رو پاهاش بلند میشه وخودشو لوس می کنه که از قفس بیارمش بیرون....یکی دوتا برگ کاهو شسته شده، تر وتازه بهش می دم ومی شینم غذا خوردنشو با لذت نگاه می کنم واین کاررو حداقل روزی سه چهار بار انجام میدم .اصلا از دیدن غذا خوردنش سیر نمیشم .گاهی وقتا اینقدر خوشگل زبونشو میاره بیرون وسریع دوروبر دهنش می کشه که ادم فکر می کنه چه چیز خوشمزه ای خورده که داره اینجوری لب ولوچه اشو تمیز می کنه ؟.اول با ملایمت نازش می کنم وانگشتمو همه جای بدن ناز وملوسش می کشم واونم بهم اجازه میده که کاملا نوازشش کنم . بعدش طاقتم طاق میشه وحسابی فشار فوشورش! میدم وقربون صدقه اش میرم ومیدونم که تو دلش میخواد سربه تن من با این نوع خواستنم نباشه !...ولی واقعا ناز وملوسه....قفسش از این شیشه ای هاست که همون دوسه روز اولی که خریدمش _حدود ده یازده ماه پیش _ یاد گرفته بود که چوبهای ته قفسشو زیر چرخ وفلکش جمع کنه واونو ثابت کنه وبیاد روی چرخ وفلک واز اونور هم بیاد بیرون وجیم فنگ بزنه! عجب دختر باهوشیه. این یکشنبه عجب روزی بود هااا تو باشگاه که توپ بسکتبال رفت بیرون زمین و خورد رو دست دوستم که متاسفانه گوشی منم دستش بود...دل وروده اش اومده بود تو دهنش!! ...دوستم ونمی گم !....گوشیمو می گم!... از اون ور شب اومدم ونشستم پشت میز کامپیوتر وداشتم مطالعه می کردم دیدم این سوزی هم داره خودشو به درودیوار قفسش می کوبه ....دلم نیومد واوردمش بیرون وگذاشتم رو میز که برای خودش بچرخه...اونم داشت حال می کرد از روی کتابها می رفت ومیومد .گاهی هم از توی تقویم رومیزی که شکل لوله اس رد می شد وبعضی وقتا هم با اون دست وپای کوچولوش میومد رو کتابمو مزاحمم میشد که با قربون صدقه ای که میرفتم می ذاشتمش یه طرف که دوباره بازی کنه. نمیدونم کی غافل شدم که دیدم رو میز نیست...مطمئن بودم از رو زمین نیفتاده _ آخه اصلا صدایی نیومد _ در اتاق وبستم که حداقل بیرون نره....یه دفعه شنیدم یه صدایی از پشت مانیتور میاد...صدای خش خش پنجول های مامانیش ! ولی هر چی این ورواونور کردم ندیدمش...میز کامپیوتر هم اونقدری وسعت نداشت...صدا میومد ولی اون پشت مشت ها نبود! غافل از اینکه سوزی خانوم رفته تو ساب اسپیکرا!!...همونجور که داشتم کیس ومونیتور واسپیکرها رو تکون می دادم که ببینم صدا از کجاس؟ یه دفعه چشمهای قشنگشو تو ساب اسپیکرم دیدم !....باورم نمیشد از اون سوراخ کوچولو رو ساب چطوری رفته تو...حالا هی ساب وکج می کنم که ذلیل مرده بیاد بیرون مگه میاد...همینطور هم صدای خش خش میاد...کامپیوتر رو از برق کشیدم ! هر چی قربون صدقه اش رفتم واشک ریختم که بیاد بیرون نمیومد! تازگی هم از مرگ یکی از همقطاراش می گذشت که داشتم سوزی رو در یکی دو قدمی مرگ می دیدم !...خیلی ترسیده بودم واشک می ریختم وهول شده بودم ....رفتم یه برگ کاهو آوردم خوشبختانه سوزی شکمو بو به دماغش خورد ، همینطوری برگ کاهو رو بردم تو سوراخ ساب تا بوش سوزی رو منگ کنه...که کم کم خانومی اومد بیرون....اونقدری استرس داشتم که ترسیدم از موقع بیرون اومدنش یه عکس بگیرم _ از بس اون موقع با نکم شده بود _ همه فکر وذهنم این بود که هر چه زودتر از اون اسپیکر بیاد بیرون...وقتی اومد بیرون یه نفس راحت کشیدم شوشو امروز می گفت شانس اورده که برق نگرفتتش!...اخه هر دو سیم نول وفاز وجویده بوده...حتی شوشو می گفت اگه اتصالی می کرده منو هم برق می گرفته...شانس اوردم مرگ از یه قدمی این وروجک گذشت. 1_ میدونید که همسترها چقدر دوس دارن خرده چوبهای قفسشونو یه جا جمع کنن وخودشون هم بچپن توش!! یه مدتی بود که خرده چوب سوزی (همسترم ) تموم شده بود ووقت نکرده بودیم براش چوب بگیریم تا دیشب....طفلک همین که چوبهاش عوض شد ورفت تو قفسش همه رو یه جا جمع کرد وخودش هم رفت زیر خرده چوبها وخوابید .معلوم شد که یه مدتی که این کاررو نمی کرده این بوده که از چوبهای کثیف قفسش خوشش نمیومد که بخواد جمعشون کنه وتوش بخوابه... 2_ برنامه ریزیم هم نسبتا خوب پیش رفت.از این بابت خوشحالم ، فقط خدا کنه موفق هم بشم که دیگه عالی عالی میشه. 3_ من کلا برای بیرون رفتن تنبلم ! برای همین سعی می کنم کارا وبرنامه هامو طوری بچینم که بشه همه رو با هم تو یه زمان انجام داد! بخاطر همین امروز که کلاس دارم میخوام بعد از کلاس برم وبرای 9 !! روز دیگه خریدامو بکنم...حالا که مجبورم یه مدتی رو بیرون از خونه باشم ووقتم گرفته بشه بهتره که بعد از کلاس هم برم خرید وقال قضیه رو بکنم وخلاص!! اینجوری خیالم هم راحت تره که اگه اتفاقی افتاد ووقت نداشتم برم بیرون حداقل خریدمو انجام دادم. همین کاررو برای آرایشگاه رفتن توهفته بعد میخوام انجام بدم ! باید موهامو رنگ کنم. اونو هم می زارم برای بعد از کلاس هفته اینده. 4_ برنامه ریزیم هم باید دقیق باشه وهم فشرده .9 روز دیگه مصادف با یه برنامه منه ....ساعت دو بعد از ظهر....برای همین وقتی برگشتم باید فورا دوش بگیرم وحاضر بشم وبساط وعلم کنم ...هر چند که شوشو ما هیچ وقت غافل گیر نمیشه...خب منم هیچ وقت برای مناسبت هام غافلگیر نمیشم. 5_ آی لاو یو شوشو!! اینم عکسهای سوزی ، همستر کوچولو ودوست داشتنی من این کوچولوی ملوس ناز نازی رو که یه گوشه خودشو جمع کرده می بینید؟ این همستر ناز من سوزی یه که داره دو لپی هویج میخوره بهش کاهو ،کلم ،هویج ،فلفل دلمه ای ،حتی شلغم ،یه برش سیب وهمینطور ذرت ،گاهی برنج و... میدم نمک وشیرینی براش خوب نیست ولی خیلی به ندرت یه کوچولوی کوچولو از کیکی که صبحونه میخورم بهش میدم که نمیدونید با چه اشتهایی میخوره!یه چوب هم داره که هی بجوء که برای دندوناش لازمه.گاهی هم دلم می سوزه ومیارمش بیرون که یه حالی بکنه وکمی ورجه وورجه کنه که دیدم کنار تختمو کنده که برای خودش تو خونه من یه خونه درست کنه!! وقتی دیوار خونه رو دیدم موندم که با این وروجک مثلا مظلوم چیکار کنم گفتم تو اون یکی اتاق دیگه می ذارمش که راه بره ...درشو هم می بندم که ازدر اون اتاق نیاد بیرون که دیدم کنار رو تختی رو هم جویده . وقتی کارشو دیدم بهش می گم سوزی چقدر خسارت میزنی ازآخر می ندازمت جلوی گربه تو حیاط که راحت بشیم هااااااا ولی مگه دلم میاد .خدا نکنه یه مدتی بیرون از جاش باشه وقتی می ندازمش سر جاش از هولش که گرسنه مونده لپشو پر از خوراکی می کنه وتا یه مدتی هم نگه می داره وقتی مطمئن میشه غذا به اندازه کافی هست از تو لپش در میاره ومیخوره. همستر کوچولوی من به اسم سوزی درحال فرار ، وتن ندادن به گرفتن عکس ژست ابدوغ خیاری سوزی برای گرفتن عکس 



















| Design By : Pichak |








