<i>خواستگار عجیب!!! قسمت اول</i>


یادتونه که چند روزی بود قاط زده بودم درست دو ، سه روز قبل از این که برم سبزوار برای امتحان دانشگاه آزاد.شاید باور نکنید ولی این اتفاقی که برام افتاده ودلم می خواهد بخونید که بفهمید بعضی از پسرها به چه حربه هایی که مجهز نیستند داستان و از اینجا شروع کنم که من با یکی از پسرعموهام فوق العاده چپ بودم بخصوص تو این دوسال اخیر که یکی از تفریحات سالمم شده بود جروبحث کردن با این آقا حدود یه سالی هم می شد که روابط حسنه رفت وآمد این آقا با خونه ما بیشتر شده بود وهر ننه قمری می فهمید که ایشون به چه دلیلی دور وبر خونه ما می پلکند البته فکر نکنید که خدای ناکرده بنده قصد توهین ویا آزار ایشون و داشتم، نه...... ولی خب ستاره ایشون خنک تشریف داشت ودست منم نبود تا این که پسرعمو زاده بنده شد خواستگار سمج من تا جایی که وقتی برای امتحان رفتم سبزوار ، اتوبوس بنده را اسکورت کردند وتا من و اسکان ندادند قصد مراجعت نکردند.منم همش می گفتم این کارا رو نکن شاید نشد بعد با خودت نگی فلانی من و علاف خودش کرد(اخه ازش یه وقت دو ، سه ماه برای دادن جواب گرفته بودم) اونم مثل هر آدم دلسوخته من ومطمئن می کرد که این کارا رو برای دل خودش می کنه و منتی در کار نیست. دلایل انتخاب همسر ، نحوه زندگی ، وعقاید شخصی شو پرسیدم . وبهش فهموندم که من و اون مناسب هم نیستیم .از من انکار بود واز اون اصراربهش بارها گفتم که من از رفیق بازی مرد متنفرم ، وکسی رو می خواهم که مرد باشه وهمه جا پشت من باشه ومن به اون تکیه کنم.بارها بهش گفتم که با وجودی که فوق العاده مستقلم ولی احتیاج به مردی دارم که مثل کوه استوار باشه.اونم چیز زیادی نمی خواست ، چیزهایی می خواست که من در حد فولش اونها رو داشتم . تا این که حرفاش باعث شد که بهش بگم سعی می کنم رو ی پیشنهادش واقع بینانه تر فکر کنم .اونم می گفت می دونم که تو (یعنی من ) لقمه دهنش نیستم ولی تمام سعی شو بکار می بره تا من وخوشبخت کنه.خلاصه بعد از ده ، دوازده روزی که فقط تلفنی صحبت کردیم قرار شد چند جلسه هم بیرون بریم وتا اون موقع هم آزمایشات ژنتیک وانجام بدیم .ومن هم جوابمم وموکول کردم به گرفتن جواب آزمایش ژنتیک. تازه بهش گفته بودم بعد از مثبت بودن آزمایش باهاش صحبت نهایی رو دارم.باور کنید که تمام خانوادم مخالف بودند ومی گفتن حیف من که با اون ازدواج کنم . ( بنا به دلایل محکمی که نمی تونم اینجا همشو بگم ولی فوق العاده رفیق باز بود ولی بهم گفته بود یه زن مثل من می خواهد که بتونه اونو از اون نوع زندگی کردن بکشه بیرون ، ودیگه چند تا عوامل ظاهری مثل تیپ وخوشگلی که خودش هم از نداشتنون رنج می برد ولی من همش بهش می گفتم مهم اخلاقه). فوق العاده من و خوشگل می دونست ومرتب همینو تکرار می کرد منم بهش می گفتم اگه اخلاقت همینی باشه که تو می گی ، من با افتخار کنارت قدم می زنم. برای من نه پول مهمه نه خوشگلی من ازت اخلاق زندگی کردن می خواهم .
(خاک بر سرم با این همه حسن نیتم).
خلاصه داستان وزیاد کش ندم: جواب آزمایش ما حدود یه هفته ای طول می کشید وما قرار گذاشتیم که طی این مدت گهگاهی هم با هم بریم بیرون وچون من سر کار می رم بیرون رفتن ما محدود به سر ظهر ویا شب می شد .ومن با اطلاع خانواده ام چند باری باهاش بیرون رفتم.ولی خانواده اون خبر نداشتند چون معتقد بود تا از من بله نگرفته لزومی نداره اونها با خبر بشن. تمام اینها که براتون تعریف می کنم به مدت کمتر از یکماه اتفاق افتاد، شما حساب کنید کسی که با اصرار یشت اتوبوس من تا سبزوار میاد( چون بهش گفتم صلاح نمی دونم با هم تو جاده بریم ) واونهم نگران من بود که شاید تو جای غریب بدون مکان بمونم دنبالم اومد.وتا کارت امتحان ونگرفتم وتو هتل جا نگرفت وشام نخوردیم من و ول نکرد وحتی شبانه هم به مشهد برگشت وهر چی اصرار کردم اونم یه اتاق بگیره یا حداقل یه جای دیگه بره واسکان بگیره قبول نکرد که نکرد وگفت به همون دلایلی که من تو ماشینش نشستم اونم باید شبانه برگرده وخلاصه در اوج نگرانی من برگشت( اخه می ترسیدم اتفاقی بیفته وتمام کاسه کوزه ها سر من بشکنه ومن خودم وحسابی ملامت کنم که اگه دنبالم نمیومد این اتفاق نمی افتاد).تا این که روز جمعه ۲۰ تیر قبل از این که از خواب پاشم تلفن اتاقم زنگ می زنه ومی بینم دوباره آقا تشریف آوردند که من وتا محل برگزاری امتحان مشایعت کنند
گفتم ای بابا این چه کاری تو می کنی آخه هنوز که چیزی نشده تو این کارارو می کنی.
ـ من برای دلم این کارها رو می کنم ...اخه نگران می شم
ـ ترا خدا نکن اخه این چه کاری که تو تلک وپلک باز از مشهد اومدی اینجا
ـ اینا بتو مربوط نمی شه برای دل خودمه
ـ
خلاصه ایشون منتظر شدند تا من به امتحان گند بزنم وبرگردم بیرون ...جالب این که از همه هم جلوتر واستاده بود تا من راحت پیداش کنم.
(علاقه رو داشته باشید)
ـ این کارا رو نکن من می خواهم راحت فکر کنم.
ـ تو فکرتو بکن من به تو چکار دارم
(مکالمات ما رو داشته باشید که من همیشه سعی کردم اونو روشن کنم تا بدونه زندگی به این راحتی ها هم نیست وباید روش حساسیت بخرج داد وبالا وپایین کرد وهمه جوانب و در نظر گرفت ).
**************************************************************
شرمنده ، بدلیل طولانی بودن داستان بقیه اش باشه برای بعد

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دردی کش

( يکی از اين شکلک های ياهو با نگاه متفکرانه و دستی زير چانه)

دردی کش

راستی يادت باشه ديگه اين قدر از خودت تعريف نکنی. چشمت می زنن!

shadi

خدا رو شکر ميکنم که هنوز دخترهايی هستند که عاقلانه تصميم می گيرند و به چیزی فراتر از ظواهر و احساسات فکر ميکنند. منتها البته نمی خوام بگم اين مساله فقط به دخترها مربوط ميشه. صد البته پسرهايی هم هستند که انتخابهای بسيار دور از عقل و نادرستی دارند. برات آرزوی خوشبختی دارم. شاد باشی. تا بعد.

barbod

سلام .../ انگار عاشق ات شده .../ بنده خدا !!!/اذيتش نکن اگه نمی خوايش .../ دلم برای پسر عموی ات می سوزد .../ بهش بگو باربد با تو احساس همدردی می کنه ....

گربه قرمز

خدا کنه بقيش به نفع تو باشه ، خيلي سمجه ها ، من جاي تو بودم دوست داشتم جاي خودم نبودم ، چي گفتم ، تا بعد

امید(تهرانتهران)

سلام نی نی جون! مبارکا باشا خونه با رنگ و لعاب جدید که قشنگه و همینطور خواستگار مصممت.زیاد سخت نگیر آسمون هر جا بری همین رنگه ظاهرا با جلساتی که با اون داشتی و آزمایشات چندان هم بی تصمیم نیستی!(البته من نمیدونم آخر داستان به کجا میکشه !ولی یک چیز کلی) فقط بدون که خیلی از معیارها مال زمان قبل از ازدواجه که بعد فراموش میشن ! البته بعضی!

amoo soosmar

سلام. من همکار خاله قورباغه ام. بعضی وبلاگها رو من ميرم کامنت ميذارم بعضی ها رو هم اون. مال شما هم نوبت من بود. خلاصه وبلاگ قشنگی داری. ولی يه کم از خود راضی هستی. شايد هم پسر عموت مشکل داره. نميدونم. ولی خوب مينويسی. موفق باشی.

کيمياگر ميگه:

سلام.اولا به نظر من ازدواج فاميلی آخر عاقبت نداره..بعدشم خيلی زوده که!!!!!بعدشم گذاشتيمون سر کا ها سه ساعته دارم اينو ميخونم جای حساسش ميگی بعد ميگم!!!!!!

reza

سلام .. کاش همشو مينوشتی ... بد جوری تو خماری موندم ..