<b>خواستگار عجیب!!!</b>


(قسمت سوم وآخر داستان)

خب تا این جا خوندید که آقا مثلا غیرتی هم تشریف داشت ولی یه دفعه من وتنها می ذاره که ماشین وبه دوستش بده.همونجا با خودم گفتم از کوزه همان تراود که درون اوست . خلاصه می گند: تب تند هم زود عرق می کنه، ایشون یکدفعه مثل فریزر امرسان خنک وبی تفاوت شدند.من هم از این که یکی عین بچه ها قهر کنه وبدون این که دلیلشو بگه بذاره بره متنفرم ، جویای این همه سردی ناگهانی شدم که تازه آقا بخودشون اومدند وگفتند چون به اسب شاه گفتیم یابو ایشون رنجیدن (منظور دوستشون بود ).
دیدم نه این جوری دق می کنم اگه حرفهامو بهش نگم. (نگه طرف نفهم بود) خلاصه روز چهارشنبه ۱ مرداد تصمیم گرفتم بعد از زمان کاریم باهاش حرف بزنم تا نگه یارو پپه بود!!!!!.
نمیدونید تو دلم چه غوغایی بود .آخه من سر جام نشسته بودم اون بود که من وخواست .باور کنید تو خواب شبش هم نمی دید که کسی مثل من باهاش هم کلام بشه.(حمل بر خودستانی ندونید ولی واقعا همین طور بود).
وقتی سوار ماشین شدم سعی کردم به خودم مسلط باشم چون از آدمهای ضعیف اصلا خوشم نمیاد
این بود که شمرده شمرده شروع به حرف زدن کردم.
ـ این تو نبودی که من وخواستی؟
ـمن که بهت علاقه ای نداشتم .حتی این وبه خودت گفتم وتو گفتی علاقه به وجود میاد.
ـنگفتم من وتو زمین تا آسمون با هم تفاوت داریم.نگفتی که از زندگیت خسته شدی ومی خوای از اون دنیا بیای بیرون.
ـنگفتم که از این جور زندگی ها بیزارم که هرکی به هر کی باشه.
ـنگفتم یه مرد می خوام مثل کوه که بهش تکیه کنم.
ـنگفتم که ازبچه بازی بدم میاد می خواهم زندگی کنم.
ـنگفتم.................................
خلاصه تمام حرفهای گفته شده بین خودمون ووسط ریختم.در جوابم گفت :
: من نمی تونم از دوستام بگذرم
ـچی ؟ من که از اول بهت گفتم مگه نگفتم من حرف نمی زنم ، عمل می کنم!!!
: چرا ولی فکر کردم فقط حرف بوده!!!
ـا مگه من شوخی دارم یا بچه ام ....
:ببین من تازه بدوران رسیده نیستم که اگه کسی ازم چیزی خواست بهش ندم حتی اگه تو ناراحت بشی.
ـاین چه اخلاقیه
: دیگه من اینطوری ام
ـحالا می گی مگه من مسخره اتم واسه همین می خواستی اون شب بمونی.من که گفتم هنوز معلوم نیست وتو سماجت کردی که بابا اینها کشکه ومن وتو مال هم هستیم.
دیدی چیزی معلوم نیست وورق یکدفعه بر می گرده؟؟
:من فکر کردم دیدم تو از سرم زیادی هستی وتو زندگی با من حیف می شی( چقدر زود فهمید)
ـترا خدا مگه من بچه ام که از این حرفها می زنی .من احتیاجی به تعریف تو ندارم به خدا فقط فکر کردم شاید هم اشتباه بوده ، فکر کردم تو می خوای روش زندگی تو عوض کنی وگرنه من کجا تو کجا؟ کاری که تو باهام کردی هیچ کس جرات نداشت بکنه.تو خواستی به من فقط نزدیک بشی همین !!
: در مورد من اینجوری فکر می کنی؟
ـ آره ...به من نگو که اگه می خواست با کسی باشم فراونه ...آره فراونه ولی خدا نکنه یه مردی کلید کنه رو یه نفر همه چیزو به چشمش می بینه وهر خطری رو به جون می خره تا به اون نزدیک بشه وتو همین ومی خواستی وچون دیدی از من خیری بهت نمی رسه یه شبه موضع اتو عوض کردی .تو فقط می خواستی با من باشی وبا تنها حربه ای که می تونستی بهم نزدیک بشی خواستگاری بود!!!
: نه....
ـچرا به من دروغ نگو بچه که نیستم
:اگه اینجوری بود چند ماه طول میدادم
ـدد همین دیگه نتونستی وگرنه طول میدادی. واقعا که ...چقدر گفتم ما فامیلیم کاری نکنی که از چشم هم بیفتیم.باور کن اگه این حس نبود که تو می خواهی عوض بشی من اصلا با تو کاری نداشتم .این وهم بدون پاتو بدجایی گذاشتی،دفعه بعد ببین طرفت کیه بعد.......
بعد هم کلی سبک شدم از این که حرفهامو زدم از این که فکر نکنه نفهمیدم دیگه نمی دونم چی بگم ولی ببینید دیگران از چه راههایی می خواند به آدم نزدیک بشن.من که ضرر نکردم(قدر زر زرگر بداند قدر گوهر گوهری) حالا هر کی یه نوع زندگی رو دوست داره این دیگه به من مربوط نمی شه.ولی تا چند روز از هر چی مرد متنفر بودم

نتیجه اخلاقی:
سعی نکنید دستتون و جای پر خطر بکنید ویه مهره انتخاب کنید
خانواده خیلی مهمه
بعضی ها لیاقتشون نون جوست نه نون گندم !!!
خاک بر سر هر چی پسر دروغگو وبی لیاقته....
حواستون باشه پسرها به هزران سلاح ترفند مجهزند


*******************************************************
شرمنده تمام دوستان وبلاگیم ،تازه فهمیدم چرا سیستم نظر خواهیم کار نمی کنه!!!برای اینکه internet explorer من قدیمیه وهیچ جوری هم این سیستم زبون نفهمم نمی خواهد آپ گریت بشه ، ولی باور کنید بهمتون سر زدم

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش کمانگیر

من از اون قسمت سوم نتيجه اخلاقی شما خيلی خوشم اومد چون خودم تجربه اش کرده ام «بعضيها لياقتشون نون جو هست نه نون گندم»

پارسا کوچولو

سلام خاله جون.از اين همه محبتی که به من داريد ممنونم.بابامم تشکر ميکنه.هميشه بهم سر بزنيد.

پرنده آتش

سلام عزيز اين که چيزی نيست من بعد از برسی زندگی اطرافيانم فهميدم تا با مردی زير يکم سقف برای مدت نه چندان کوتاه زندگی نکنی ذاتشو نمی فهمی .اگه من نعوذبالله خدا بودم قانون اول زندگی مشترک بعد ازدواجمی ذاشتم . بگذر از من که نفهميدم چه شد و چطور شد چشم باز کردم ۲تا بچه داشتم ولی خدا هم خوب به من رحم کرد قدرتی در وجودم گذاشت که به موقع زندگيمو تو دستم گرفتم ...

شواليه قلعه تنهائي

ممنون كه به من سر زدي من مطالبتو با دقت خوندم .... وقتي يك مرد كه ادم رفيق بازي هستش از دوستاش مدتي جدا بشه انقدر دوستانش به اون مي گن ادم زن زليل و.... كه دير يا زود براي اثبات اينكه ادم زن زليلي نيست شبها دير ميره خونه و اصلا به فكر اين نيست كه يك نفر در خونه منتظرشه اينو من ديدم در مقابل متلكهاي دوستانش نمي تونه مقاومت كنه ادمي كه دوستي معمولي داشته باشه مساله اي نيست ولي به قول بچه ها خونه يكي كه شد محاله از دوست دست بكشه چون براش زندگي تكراري ميشه ولي دوستاش متنوع تر هستند و غير قابل پيش بيني اينه كه راحت بر مي گرده خونه اول اين تجربه اي كه خودم در مورد يكي از دوستام ديدم هر چي هم نصيحتش مي كني فايده نداره هنوز خيال مي كنه مجرده دوست داشتم مثل يك برادر به تو اينو بگم .....خونه يكي با دوستي معمولي خيلي فرق داره بايد به اين مطلب خيلي دقت كني

ravvi

سلام. خوبی .ممنون که بهم لينک دادی راستش شرمنده که مدتی نيومدم. هی اين کامپيوتر بهم گير می ده . خلاصه از خاطره عجيبت تعجب کردم و واقعا آدم نمی دونی به اين همه پستی بعضی آدم ها چه بگويد.واقعا تو هم دختر خوب وعاقلی بودی که گول اون رو نخوردی و تازه حالشم گرفتی .....خوب هميشه شاد وموفق باشی....

زندونی چشات

سلام ... همیشه صحبت اینجور آدما بوده ، اما هم تو دخترا هم تو پسرا ، درسته تسميم گرفتن خيلی سخته ... اما يه چيز اگه تو وجود دو نفری که همديگه رو دوست دارن باشه ، باعث دوام دوستی ميشه : درک متقابل ، اينکه همديگه رو بفهمن و گذشت داشته باشن ... زندگی رو یه جنگ نبینن ، زندگی زیبا ترین تجسم عشقه : ( میخواست جلوه گر شود عشق ، جلوه گه نبود ... انگیزه حیات همین یک بهانه شد ) اما عشق ، نه احساسات دروغین و زود گذر ... البته اين بعد از عشقه ، برا عشق حد و معيار و شرط نميشه قائل شد ...

Layla

من که نمی فهمم تو چی ميخوای...بقول خودت طرفو که دوست نداشتی، پسر عموت هم که بوده (از این ضایع تر؟)،‌ از اخلاقش هم که خوشت نميومد،‌ چرا اصلاْ روش حساب باز کردی؟ بعدشم، مگه يک پسر که زن ميگيره ديگه حق نداره دوست و رفيق داشته باشه؟ (منظورم رفيقه نيست، هول نکنيند!) که اینجوری داری تعریف میکنی؟ مگه عروسی زوريه آخه؟ يا عاشق ميشه آدم، و بخاطر اين عشق و علاقه (دو طرفه) عروسی ميکنه، يا هم که هيچی....تو اين دوره و زمونه ديگه مدل خواستگاری (اونم فاميلی) خيلی دور از تمدنه، برو چند نفرو محک بزن، ۲-۳ تا دوست پسر عوض کن، بعد ببين چی ميخوای، چشم بسته ميخواستی خودتو بندازی تو چاه؟ چرا؟ چون طرف ميخواست واست عوض شه؟ چون ميخواست مرد زندگی شه؟ چون واست غيرت نشون ميداد؟ تو همينو ميخوای از زندگی؟ عشق چی؟ هر کی بياد خواستگاری و ايراد نداشته باشه واست فرق نميکنه؟ نميخوای اول عاشق چی بعد عروسی کنی؟ من نميدونم شما چند سالته و چه جور خانواده ای داری، اگر از حرفهام خوشت نيومد، ببخشيد.

پادشاه تنهايي

سلام.من وبلاگتو ديشب سيو کردم و داستانشو خوندم حالا هم اومدم نظرمو بگم : به نظر من تو دختر صادقی هستی اما کم صبر.دختر خوب زود قضاوت کردی ميدونی چرا؟من فکر ميکنم اون قصد واقعيش نزديک شدن به تو نبوده بعنوان يه پسر بهت بگم من اگه جای اون بودم و ميخواستم به دختر عموم خدای نکرده نزديک بشم هيچ وقت اين راهو انتخاب نميکردم .خيلی راههای بهتری هست.بهر حال ولی با اين چيزائی که از خودتو اون گفتی همون بهتر که ازدواج نکردين . موفق باشی .

reihan

سلام خش و خوبت من ريحان هستم از يزد واقعا وبلاگتون قشنگ اميدواره هر جا هست زندگی به کامتون باشه بای