برای دو مادر دوست داشتنی

 امی ولبخند عزیزم

 

همونطور که دنیام با اومدن پسملی زیر رو شده دنیای مجازیم هم خیلی لطیف وپر احساس تر از قبل شد .دوستایی که ندیده  عاشقشون شدم وازشون یاد میگیرم چطوری باید مادر بهتری باشم.

 

من نه از رو ظاهر ونه باد هوا اون پست رو گذاشتم وقتی اون پست رو نوشتم می دونستم لبخند جون یه شرایطی داره یا فندق وامی جونم . این مابین گاهی شرایطم رو با امی جون هم سطح میدونستم چون منم مادر ندارم .تا حدی که احساسات جلوی عقلم رو نگیره نوشته هاشون رو خوندم واون پست رو گذاشتم واین مابین بیشتر به امی فکر می کردم که شرایطش از همه ماها سخت تره ولی بهتر از من یکی داره زندگی روسر وسامون میده وازهمه مهمتر عروس گلم قلبرو تر وخشک می کنه _ یه عدد مادرشوهر سود جونیشخند _

 

من به شخصه خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم حتی از اون پستهایی که به نظر یه عده همش بار منفی داره .اگه اونروز خودم می تونستم به اینترنت دسترسی داشته باشم می نوشتم می خوام شوشو روتو خونه راه ندم وکلی کاسه کوزه سر اون بنده خدابشکنم !!_ دیوارش برای من تنها خیلی کوتاهه _ واسه همین صرف مثبت نوشتن من نشون دهنده رله بودن همه چی نیست .

 

لبخند عزیزم اون پستت اصلا باعث اذیت من نشد وقتی خوندمش اشک ریختم ودلم برای پسملی سوخت واینکه واقعا من کدوم اون کارا رو انجام دادم؟. ..کیه که از یه همچین عاشقانه هایی حس بد بهش دست بده که من دومیش باشم؟.

امی عزیزم وقتی راجع به بیمارستان رفتن وواکس زدن سنجافک خوشگلم نوشتی منم باهات بودم وهمدردی می کردم واز خدا می خواستم تو غربت هیچ وقت به در بسته برنخوری .

من حس کردم با این شرایطی که من دارم وشکر خدا شوشویی که با من پایه ست وامکاناتی که می تونه باشه من همچین  کار خاصی برای پسملی نکردم که بخوام به خودم ببالم .خب یه سری کارا که عرفه وهمچین کار خاصی نیست .اینکه براش وقت بذارم وباهاش بازی کنم وکلا بدون دغدغه فکری زمانی رو بااون سر کنم .من از هر دوشما خیلی خیلی ممنونم .هردوتون خواسته یا ناخواسته خیلی تغییرات خوب تو بچه داری در من ایجاد کردید وامیدوارم هردوشما که تو غربت هستید بهترین ایام  وشیرینترین روزگار رو داشته باشید.قلببغل

/ 13 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیانا

وای مژی حساس خودم. من ارزومه مامانی مثل تو باشم. دیدگاه تو به زندگی خیلی جامع و باز هست. مامانی که میشه همیشه رو برنامه ریزی و مدیریتش حساب کرد. مامان گلی که پا بپای پسرش رشد میکنه. مطمئنم که روزی از طرف سپهر تقدیر میشی واسه اینده نگری خوبت. من وسط این پست چی کار میکنم اخه؟[نیشخند]

سلام عزیزم. از پست انی شما رو پیدا کردم. مامان شدنتون مبارک باشه و ایشالا سایتون سرش باشه آدرس جدیدمو امی یادش رفته بود بذاره: mynicechild.niniweblog.com خوشحال میشم بهم سر بزنین

سارا

مامان مژی و مشکلِ لاینحل !؟ جل الخالق! وقتی داشتم نوشته ات رو می خوندم که گریه کردی، به نظرم رسید واقعا خسته بودی و فشارهای این یک ماه یهو بیرون ریخته بود. الان هیچ خانومی بدون مامانش بچه بزرگ نمی کنه. پس بهتره یه دکترای فوق تخصصی به خودت بدهی که بدون چنین کمک بزرگی داری به پسرت میرسی! نمی دونم چقدر اهل کمک گرفتن هستی. بدون خجالت از بقیه کمک بگیر. می خوای بری خیاطی؟ کمک بگیر و بچه رو پیششون بگذار. این حق توست که به خودت برسی. آدمی با روحیات تو که همیشه اهل گشت و گذار و خرید و خیاطی و خوش پوشی بوده، نباید ارتباطش با این مسائل رو خیلی خیلی خیلی کم کنه. نگران سایزت هم نباش. شیر دادن و فعالیت، رو براهت میکنه. اندکی صبرررررر سحر نزدیک است... به نظر من جشن یک ماهگی و ... بیشتر توی روحیه مادر و پدر اثر داره. و حتما بین تو و همسرت و پسرت هم از این لحظات قشنگ وجود داشته. فقط شکلش به صورت یک جشن و کیک و مهمونی نبوده! یک همسایه ای داشتیم. می گفت بچه رو میذارم جلو در حموم و میرم دوش دو دقیقه ای میگیرم!! و در رو نیمه باز میذارم طوری که صداش رو بشنوم یا صورتش رو ببینم.

سارا

عکسش بغل باباش خیلییییییی رویایی بود.

امی

قربون دوست بامحبتم بشم [قلب] عزیزم اصلاً این رو نگو که یه سری کارها عرفه و اگه انجامش بدی کار خاصی نکردی چون یه عده هم هستن که از مادری فقط اسمش رو دارن و همین کارها رو هم برای بچه شون نمی کنن ما توی فامیل نزدیکمون چنین کسی رو داریم و همیشه برای من سؤاله این آدم که حوصله بچه خودش رو هم نداره و خواهرش همه کارهای بچه رو انجام می ده پس برای چی اون بچه بی گناه رو به دنیا آورده که از همین مراقبت ها و محبت های اولیه مادرش هم باید محروم باشه؟ به نظرم حتی همین عوض کردن و شیر دادن هم عشق می خواد که هر کسی نداره. منم برای تو دوست خوبم بهترین ها رو آرزو می کنم سنجافک هم به مادرشوهر مهربونش سلام می رسونه [قلب].

مهرسا مستقل

چه خوب که حس بدی به خودت نداری مژی٬ خوچحالم[ماچ][بغل]

شيدايي

سلام خوبي عزيزم قربون اين پسر خوشگل برم من [ماچ][ماچ] براي دستاي نازش. مامان مژي براي پسملي گلتون اسپند دود كنيد

سایه

بعضی ها خیلی عجیب رفتار میکنن و به شخصه فکر میکنم با این جور آدما نباید زیاد رفت و آمد داشت.

باران

اوايل بدنيا اومدن دختري اونقدر استرس داشتم كه نگو.همش مي ترسيدم خونه تنها باشم ويه اتفاقي پيش بياد.هي مي رفتم خونه مامانينا ...خيلي روزاي سختي بود ..خوب از يه طرف اونا خسته ميشدند...از يه طرف همسري...ومنم روز به روز افسردگيم بيشتر ميشد....غروبا كه ميشد احساس ميكردم دارم خفه ميشم....صبحها تا همسري ميخواست بره همش استرس داشتم...نميدوني چقدر اذيتم كرد...نمي تونستم برم دستشويي يا حتي دوش...كسي هم نبود بياد كمكم كنه...همش گريه ميكرد...گريه ....سياه ميشد...همسري هم تا سرشب كار ميكرد ومن دست تنها....اون روزا از بچه دارشدنم پشيمون بودم خيلي...هزار بار خودمو لعنت ميكردم...امكانش نبود مثل شما پرستار بگيرم ...چون به هر كي نميشه اعتماد كرد....الان با گذشت دو سال ياد اون روزا مي افتم گريم ميگيره...اما گذشت ...ببين خانومي گذشت ...حتي حالا هم بعضي موقع ها تپش قلب مي گيرم...الان دختري خيلي آرومه...خيلي...نفسام با نفسش مياد بالا...همين ...طولاني شد ميبخشي...ولي همه ما مادرا اين روزا رو تجربه كرديم...برات آرزوي آرامش دارم.انگشتاي كوچوي شاه پسرت رو از طرف من ببوس.[قلب]