2769

 

 

1_دیشب کمی زودتر از شبای دیگه خوابم برد برای گرسنگی ودستشویی هم بیدار نشدم _ همیشه 5 یا 6 صب خوابم می برد _  ولی برای قسمت دستشویش کمی نگران شدم. اخه دیروز که تو مرکز بودم از اون قسمت هم ازم سوال پرسید ومی خواست ببینم دستشویی رفتنم چطوری؟_ برای یه ذره ج ی ش هم باید تو اینروزا نگران شد _خجالت

 

2_می بینید هوا چقدر لطیف وخنک شده اونم برای من گرمایی ...این یعنی نعمت این یعنی یه جور غم شیرین ! این یعنی بوی مهر که امسال باید براش حسابی غبطه بخورم .من عاشق پاییز وزمستونم .چه هوای ملسی شده خوشبحال اونهایی که امسال هم اول مهر دارن !مژه

 

3_امروز کار چندانی ندارم یه پلو مرغ درست کنم وگاز رو تمیز کنم .عصری که خانومه میاد وبرای شب هم میخوام دوسه قلم خرید با شوشو انجام بدم .

 

4_دیشب مریم جون زنگ زده حالمو بپرسه .می گم اگه خدا بخواد همین اخر هفته ما این کوشمولو رو بغل می کنیم .نمیدونم یادتونه یا نه ولی من کمی اسید اوریکم بالا رفته ونباید زیاد گوشت بخورم وما هم که هیشه ناهار غذای گوشتی داریم .حالا همه هم اصرار دارن حتما بعد از زایمان برای بخیه ها باید گوشت بخورم _ البته اب گوشت ه _ دیشب به مریم می گم باشه به شوشو می گم 10، 15 تا ماهیچه کوچولو بگیره که هفته ای دو تا سه بار ماهیچه درست کنم ومنم اب  ماهیچه  رو سر بکشم .می گه حالا نمیخواد این همه مقدار ..می گم مگه خبر نداری ؟..اهان شماها هم خبر ندارید .پس بذارید بگم .

از وقتی من باردار شدم با وجودی که اشتها شوشو حرف نداشت – لعنتی خیلی چاق هم نمی شه این همه میخوره ...پا به پای من ، منو در امر به خود رسیدن یاری کرد .کنجد ریختم تو ماستم اونم همین کاررو کرد اجیل میخوردم اونم اجیل خوریش از قلم نمی افتاد می رفتیم سیرابی وجیگر میخوردم اون از من بیشتر سفارش می داد .مژهتا جایی که قرص های منو هم میخورد.همین یکی دوروز پیش بعد از ناهار که گفتم قرص اهن منو بده .می بینم هم قرص اهن خورده هم اسید فولیک هم کلسیم .می گم عزیزم حداقل اطلاعات رو هم ببره بالا کلسیم رو با اهن که نمیخورن که جذب نشه ...خلاصه مریم انور تلفن غش کرده بود گفتم والا تو بیمارستان باید دوتا تخت بگیریم .نیشخند

 

5_شوشو من درونگراست .واسه همین وقتی یه چیزی رو نشون میده یعنی دیگه خیلی بود هاااا بهش می گم چهارشنبه _ احتمالا روزی که تو بیمارستانم – شب که میره باشگاه برای دوستاش شیرینی حسابی هم بگیره .می گه ترو بذارم تو بیمارستان وبرم؟ _ فکر کرده اون موقع شب می ذارن تنگ دل من بمونه نیشخند– می گم اره... ترو که نمی ذارن بمونی پس برو اونجا که به منم فکر نکنی .میدونم بیشتر از من نگران واسترس داره وهمینطور کیفش کوکه !  یادم از موقعی افتاد که تو پذیرایی نشسته بود ومنم خبر بارداری رو بهش دادم یعنی بی بی چک رو دادم که اونم نگاه کنه .وقتی اومدم بیرون دستاش می لرزید و منو بغل کرد و...تو صداش یه چیزی داشت که تا اون موقع ندیده بودم .الان هم ظاهرا ساکت ه ولی هر وقت حرف فسقلی می شه یه حالتی می شه .کلی هم براش نقشه کشیده که ببردش شرکت یا بهش موسیقی یاد بده یا عضو یه باشگاه ورزشیش بکنه !

 

 تا دیشب خبری نبود ولی امروز می بینم گیلاسی برام فیل × تره ...درسته یا نه ؟

/ 48 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

[ناراحت] کجایی؟ همه چیز خوبه؟

آن شرلي

فكر كنم تا حالا ديگه مامان شده باشي[بغل] مبارك باشه عزيزم قدمش مبارك باشه برات[قلب] خودت خوبي؟

bita

مژى خانومى عزيزم، اميدوارم كه هم تو و هم فسقلى سالم و سلامت باشين. دلمون تنگ شده ها! [قلب][ماچ]

گوش مروارید

عزيزم تبريك ميگم خيلي خيلي واست خوشحالم ني ني جونمون رو ببوس[ماچ][بغل] اسمشو چي گذاشتي؟قربونش برم زود بيا عكسشو بذار

aybeniz

مژی چطوری گلم؟آقا پسرمون چطور؟بیا و یه خبری از خودتون بده.[قلب]

آهو

کجایی خانومی؟؟؟؟؟؟5 روز شده ها!!!نکنه میخوای زنش بدی بعد بیای؟؟؟[نیشخند] کاش شمارمو بهت داده بودم![نگران]

کیانا

نینی نینی نینی.امان از این نینی که مامانش دیگه نمیتونه بیاد اینجا. مگه دستم بهش نرسه اونقده بچلونمش[قلب]

جوهر

خانومی تبریک میگم ایشاله وجودش مایه برکت و ارامش و اسایش و افتخارتون باشه حالتون خوب هست؟ از بیمارستان مرخص شدید؟

غزلک

مژی جون فارغ شدی؟تبریک میگم عززیییزم[بغل][ماچ][بغل]