مامان ناشی !

 

 

کندو عسلم تو یه خواب شیرینه اونقدر شیرین که گاه گاهی لبخند هم به لبش میاد ومنم نشستم وهی نگاهش کردم هی نگاهش کردم وهی اشک ریختم _ از رو خلی دیگه _

هیچ وقت برای دوتا کاری که در حق پسملی کردم خودم رو نمی بخشم .یکیش همون اولین حموم کردنش بود که منجر به اولین سرماخوردگیش شد . اینا تجربه نیست اینا حماقته .نمیدونم ادم مرتبی مثل من چرا باید یه همچین تجربه سنگینی رو داشته باشه اونم برای عزیزترین کسی که داره ؟

 

الان عین ادمیزاد وانش رو پر می کنم وحموم رو پر بخار می کنم وپسملی رو می برم حموم ویکی یکی اعضای بدنش رو می شورم واز اخر سراغ سرش می رم . در این مدت یا داره وانش پر می شه یا فقط یه باریکه اب داغ میاد که حموم پر بخار باشه مخصوصا که ما ایستاده نیستیم که حموم گرم باشه ونشستیم .باید کف حموم اونقدر بخار باشه که گرم بشه دیگه....اون موقع از بخار حموم خبری نبود اب هم نسبتا ولرم بود – همون ابی که رو خودم می ریزم ومن کلا با اب مایل به سرد حموم می کنم _ از همه بدتر یه بار اب به شرقش می ریختم یه بار هم به غرب وباز هم بدتر جوری نشسته بودم که سرما رو خودم از لای در حموم حس می کردم – حالا دیدید اینا تجربه نبوده ویه جورایی اند حماقت بوده _ هر چی الان بهش فک میکنم دلیل اون نوع حموم کردن پسملی رو نمی فهمم .برای همینه که هنوزم وقتی میخوام پسملی رو ببرم حموم از روز قبلش غمباد میگیرم ومدام به خودم انرژی میدم که می تونی ومی تونی ... وحموم کردنش این همه ازم انرژی می بره .انگار با هر حموم کردنش داغ دلم تازه می شه که اون کاررو برای چی کردم ؟ یه حساب دودوتا چهارتا بود .مساله سر ناشی گری شستن نبود که بگم تجربه ست سر یه چیز واضح بود.

 

 

 

 دومین چیزی که هیچ وقت خودم رو نمی بخشم همون شبی بود که حس کردم شیر ندارم . پسملی به جیغ انداخته بود _ الان می دونم اون جیغ فقط جیغ گرسنگیه که همین دیروز هم تا شیشه براش درست کنم همونجوری جیغ زد _ شوشو نبود  منم اولین تجربه گریه پسملی و اون اونجور داشتم .مهمون هم قبلش داشتم واوضاع خونه قمر در عقرب بود .وپسملی نمی ذاشت حتی ظرفا رو تو ظرفشور بذارم .عقلم هم نمیرسید حداقل یه نبات داغ بدم بخوره که هلاک نشه بچه !! ...با چه بدبختی هی ساکش رو می بستم وهی ظرف تو ظرفشور می ذاشتم ویه تیکه هم تن خودم می کردم خواهرم گفت کمی بهش لعاب برنج بدم .تا وقتی اون حاضر بشه که طفلکی بخوره من رسما گه گیجا گرفته بودم وسعی می کردم اشک نریزم  داشتم عوضش میکردم که هی جیغ زد وهی جیغ زد منم با دست خیلی اروم زدم کنار پاش واسمش رو اوردم که چیه این همه جیغ میزنه ( هنوز لعاب برنج رو نخورده بود که ساکت بشه ) نگرانطفلکی چشماش گرد شد وصداش رو بلند تر کرد .انگار جا خورده بود یا ترسیده بود  باور کنید هنوزم یادم می افته از خودم بدم میاد واشکم سرازیر می شه .با آژانس رفتیم خونه خواهری وهمین که پسملی رو دادم بغلش اونم بهش شیر داد بغض من ترکید وسر خواهرم رو بوس کردم وگفتم هیچ وقت نمی تونم این کاری که در حق پسملی کرده رو جبران کنم .

 

گند بزنن منوکه  یه عده شماها فکر میکنید خیلی کارم درسته وبی عیب ونقص وتر وتمیزم .

/ 0 نظر / 19 بازدید