<b>من خدا را دارم</b>


توازکجا می آیی که با بهار سبز می شوی ،

چگونه ای که به تابستان گرمی می دهی

در پائیز همه اندوه ها را به امید رنگ می زنی ،

درسرما و یخبندان زمستان ، در میان برف و باران ،

به شعله کوچکِ گرمی بخشی می مانی که دیده نمی شوی ،

یافته نمی شوی ،

اما هستی و احسا س می شوی!

تو از کجا می آیی که هیچ گاه گم نمی شوی ؟

**********

در خیابان ،

بهنگامی که درمیان رنگ ها و نورها سرگردان می مانم ،

به خانه که می آیم ،

به هنگامی که دلتنگم ،

آن زمان که دل شکسته و بی قرارم ،

وقتی که غارت می شوم ،

درست هنگامی که چنگ کسی به اعماق هستی ام می رسد،

و تمام دارائی حسی ام را می رباید،

و از من جز جزیره ی ویران شده ای برجای بنمی گذارد ،

در ترس ،

در تنهائی،

در تباهی ،

در خاموشی و انزوا ،

***************************************************************
یه مدتی می شه که فکرم ومشغول کرده، ولی نمیدونم از کجا وچگونه شروع کنم ؟نمی دونم از کی شکایت کنم؟از زمانه ؟.......یا از مردم ؟.............یا از خودم ؟
از فرهنگ می خوام بگم...از فرهنگ وتعصبات خودمون که یک خروارش هم به مفت نمی ارزه...
از این که تو رسومات دست وپا گیر وبیخودی خودمون غرق شده ایم واین باتلاق هر لحظه مارا بیشتردر کام خودش می کشه .....
همیشه اعتراض کردیم.......همیشه نالیده ایم ......همیشه ......ولی گوش شنوایی نبوده که هیچ ، هیچگاه هم سعی نکردیم این اصلاحات رو حداقل از خودمون شروع کنیم....از من وتویی که می فهمیم ورنج می کشیم از اینکه چرا دیگران نمی فهمند.......
دیشب هم دل من مثل هواابری وبارونی بود.
دیشب هم دوباره دوباره زندگیم رو مرور کردم.
دیشب هم دنبال نقاط ضعف وقوت زندگیم می گشتم.
دیشب هم فکر کردم مگه چه گناهی مرتکب شدم که تاوانش این چنین سنگینه.
دیشب هم فکر کردم من که زندگی خودم و می کنم وحتی انتظار ندارم که دیگران کمکم کنندچرا به منی که صادقانه خودم وزندگیم راحفظ می کنم تلنگرمی زنند؟
چرا با حرفها وکنایه هاشون قلبم راپاره پاره می کنند؟
چرا......؟مگه من چه کرده ام ؟
من که حتی در گوشه وکنار زوایای فکروذهنم نیز بدکسی را نخواسته ام.
چقدر از دست این مردم خسته ودلگیرم....دلم می خواد فریاد بزنم وخدارا گواه گیرم ....جایی برم که کسی اونجا نباشه واشک بریزم ...شاید اشک هایم سوزوالتهاب درونم را کاهش دهد...شکایت کنم از همه کسانی که زهر راقطره قطره در وجودم ریختند....از روزگار......از این سربالایی که قصد تمام شدن ندارد.........
سرم را به سوی آسمان بلند می کنم تا شکایت کنم ولی...............خیلی زودپشیمان می شوم، من خدارادارم همین برایم کافیست.....که دیگر اعتنایی به این مردم نیربگ باز وحرف هایشان نداشته باشم.
اره.....فرداهم یک روز دیگرست، روزی که شاید من نیز بخندم ودیگران گریه کنند.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افشين

كاست فرياد رو گرش كردي همه ي حرفاي اينجا رو اونتو فرياد مي زنه شاهكاره فكر كنم خوشت بياد

reza

عزیز جان ما همیشه اون طوری نیستیم که خودمون فکر میکنیم هستیم .... همون قدر که ما میفهمیم دیگران هم می فهمند فقط بعضی ها حساس تر هستند من خودم چون خیلی حساس بودم و شاید الان هم تا حدودی هستم دیگرون را خر و گاو میدونستم و فکر میکردم حساسیت یک امتیاز است ؛ اما بعد ها فهمیدم یک ضعف بزرگ است خصوصا برای یک پسر .......از این فضا ها بیا بیرون و انقدر با خودت کلنجار نرو ...... موفق باشی

صبا

سلام/اينقدر ناراحت نباش./راستی مطلب اين دفعه من هم يه چيزی تو مايه های مطلب شماست./اگه از خودمون شروع کنيم ميشه اميد داشت که درست بشه.

صنم

چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند ...

0000000000000000000000000000000

سلام عزيزحان ،شايد بد نباشه که سری بما بزنی من ويلاگ ندارم اما هر موقع خواستی ميتونی برايم بنويسی مطمئن باش ....................

reza

و کاش فردا روزی باشد که همه با هم بخنديم..................يا حق

حامد...

سلام .... زیبا بود و ممنون که به من سر زدی .

علي پيروي

سلام ممنونم از اين که برام نوشته بودی ولی بدون که الان خيلی سرم شلوغه و اصلا وقت اين رو ندارم که حتی به وبلاگ خودم سر بزنم امروز که خوندم خواستم معذرت خواهی کرده باشم اگه برام دعا کنی شايد جای بيست و يک ساعت کار مداوم بتونم وقت پيدا کنم اون هم که فرمدی انشالله بزودی به چشم موفق باشی

فرشيد

بگذريم که شبهای زجر را گزرانده ايم و زنده ايم..ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود